آخر پاییز ۹۳

این پاییز احتمالا نخستین پاییزی بود که در آن هیچ شعری نسرودم (منظورم از روزی است که مرتکب شعر شدم نه از روز تولد) و حالا در آستانه‌ی رسیدن زمستان جوجه‌هایم را می‌شمارم و البته نتیجه‌اش قابل عرض نیست!

چند وقت پیش با قصد خیری مشغول مرتب کردن شعرهایم بودم و متوجه شدم که پاییز بیش‌ترین بسامد را در شعرها دارد. شاید روزگاران قدیم پاییز طور دیگری بوده اما حالا راستش مالی نیست. شاید در آینده دوباره پاییز طور دیگری بشود. کسی از فردا خبر ندارد.

در هر حال، زمستان امسال هم برای من شکل زمستان‌ سال‌های اخیر نیست. هر سال در این روزها آماده‌ی جشنواره می‌شدم اما امسال یقین دارم که برای تماشای هیچ فیلمی به جشنواره نخواهم رفت چون کارهای مهم‌تری برای انجام دادن دارم و وقتی برای وقت‌کشی ندارم. آدمیزاد در پیچ و خم کوچه‌های زندگی خودش خبر ندارد چه چیزی سر پیچ بعدی در کمینش نشسته. سال قبل همین موقع در چه مختصاتی از هستی بودم و حالا کجا؟ و سال بعد کجا خواهم بود. و اصلاً‌ خواهم بود؟

آخر پاییز برای من ایرانی، یک هنگامه است. یک نقطه‌ی نشان‌گذار در طول سال است چون من شب یلدا را نه به دلیل طول حماقت بار سیاهی‌اش بلکه به دلیل محتوای شاعرانه و گردهم‌آیی صمیمانه‌اش دوست می‌دارم. و جشن دقیقاً همان چیزی است که در این هوای مصیبت‌بار کم داریم و غالباً به هر ترفندی از ما دریغ می‌کنند.

آخر پاییز است و مهم نیست که جوجه‌ای برای شمردن در کار نیست. من یکی که ترجیح می‌دهم به جای جوجه‌های رقت‌انگیز، دانه‌های انار را بشمرم و به جای پی بردن به حکمت پروردگار در برداشتی رحمان‌دوستانه (!) و گزافه‌های پیامدداری از این دست، سعی می‌کنم با اندکی گلپر و نمک نوش جان‌شان کنم و به زمستان خوش‌آمد بگویم. خوش آمدی زمستان! اگر این را نگویم چه غلطی بکنم!؟

چپ‌ اندر قیچی: صدای ما را بشنوید

چند هفته قبل نادر فتوره‌چی (یک اسم ناآشنا برای عموم که به طرز هنرمندانه‌ای آن‌قدر خاص و غریب است که سر زبان‌ها بچرخد) بی‌رحمانه به بهاره رهنما تاخت و حالا یوسف اباذری (یک اسم ناآشنای دیگر برای عموم) خود «عموم» را بابت توجه‌شان به مرتضی پاشایی خطاب قرار داده است. به نظر می‌رسد اقلیت موسوم به روشنفکران چپ جان دوباره‌ای گرفته و توانسته با تکیه بر عطش و هیجان موجود در شبکه‌های اجتماعی، صدایش را به گوش اکثریت برساند. این دستاورد گران‌بهایی برای چپ‌های مدرن ایرانی است که صدای‌شان غالباً خریداری ندارد (و مهم‌ترین دلیل عصبانیت و کم‌حوصلگی‌شان هم همین است). ویژگی بسیار مهم جریان اخیر، این است که از درون ایران شکل گرفته و ابزار کارآمدش برای پیام‌رسانی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای سرمایه‌داری یعنی شبکه‌های اجتماعی است؛ ابزاری که حتما چپ‌های نازنین هم تردیدی ندارند که زیر کنترل شدید و دقیق سرویس‌های جاسوسی «امپریالیسم» آمریکا قرار دارد. هم‌نشینی اسلاوی ژیژک (راهبر معاصر چپ‌های مدرن) با جولیان آسانژ (راهبر ویکی‌لیکس) در برنامه‌ی TED در همین راستا قابل تفسیر است. خود این وضعیت تناقض‌آلود، به شکلی بی‌رحمانه جداافتادگی اقلیت چپ را پررنگ و آن‌ها را شایسته‌ی دل‌سوزی راستین می‌کند.

چپ بودن محصول یک خواست آگاهانه نیست. ما بدون این‌که بخواهیم گاهی چپ می‌شویم. ما اساساً در یک اتمسفر متمایل به چپ زندگی می‌کنیم و مذهب غالب پیرامون‌مان، قرابت‌های انکارناپذیری با بعضی از انگاره‌های چپ دارد. حضور پررنگ گرایش ضدامپریالیستی، دوستی ناگزیر با چپ‌های کره‌ی زمین، نفی بنیان سرمایه‌داری بر اساس آموزه‌های مذهبی، و استقرار گفتمان عدالت به جای آزادی نشانه‌های قاطع و معنادار چپ‌زدگی سرشتی ما هستند. نگارنده‌ی این سطور هم گاهی با پدیده‌ها چپ افتاده است از جمله در مضحکه‌ی نسبتاً اخیر «چالش سطل یخ». و پیش از آن هم نمونه‌های دیگری سراغ دارد.

اما صدای چپ مدرن درون ایران ویژگی‌های تأمل‌برانگیزی دارد: این صدا نسبتش را با قدرت تعیین نمی‌کند و به هر دلیلی (از جمله عافیت‌طلبی) خشم و نفرتش را به جای قدرت، به دامن «عموم» فرامی‌فکند. اکثریت به دلیل کم‌دانی سرشتی‌اش و استعداد بسیار زیادش برای فریب‌ خوردن، محمل مناسبی برای تعین و طرد متعاقب پوپولیسم است. استدلال بنیادین از این قرار است: اکثریت هم‌دست یا دست‌آموز یا فریب‌خورده‌ی قدرت است و از این رو در خطاب‌ها، بدیلی کارآمد برای قدرت است. چپ خشمگین است و بسیار پیش می‌آید که از آکادمیزه کردن این خشم ناتوان می‌ماند. از این رو، ادبیاتش به‌سرعت رنگی از تحقیر خودکامانه می‌گیرد. چپ با صدای بلند اعلام می‌کند که به شکل پیش‌فرض در موضع برحق نشسته و در این باره گفت‌وگویی را برنمی‌تابد.

چپ از پتانسیل بالای اکثریت برای شکل دادن به فضای تنفس در غلبه‌ی خفقان غافل است یا دست‌بالا در این باب دست به تجاهل‌العارف می‌‌زند. از این رو، در تحلیل چرایی حضور انبوه مشایعت‌کنندگان یک خواننده‌ی پاپ (یا حتی یک جنبش اعتراضی) در محدوده‌ی صفر و یک باقی می‌ماند. یا همه‌ی آن توده‌ها با «بصیرت»ی روشن‌اندیشانه گرد هم می‌آیند یا همه چیزی جز گوسفند نیستند. البته نباید غافل بود که چپ از واقعیت پدیده‌ی «فرهنگ پاپ» گریزان است و نمی‌تواند آن را به عنوان برآمدی از «چندآوایی» به رسمیت بشناسد چون اساساً چپ هم‌سو با بنیادگرایی، به «چندآوایی» باور ندارد و آن را شعاری چندش‌آور و تمهید پوپولیستی لیبرالیسم می‌داند. چپ به دلیل سرشت کسالت‌بارش (که در تضاد با سرشت تنوع‌طلب انسان است) و به‌رغم عطش دیوانه‌وارش، توانایی هم‌گرا کردن توده‌ها را نداشته و تجربه‌های تاریخی‌اش در این زمینه سرآخر با شکست‌های ویران‌کننده‌ای همراه بوده است اما اگر همین هم‌گراسازی محصولی از لیبرالیسم باشد چپ به‌شدت به مخالف با آن برمی‌خیزد. خبر ناگوار برای چپ این است که لیبرالیزم با ظهور شبکه‌های اجتماعی و نشت اطلاعات به آنتی‌تز اساسی تمامیت‌خواهی سرمایه‌داری بدل شده و مفاهیم مهمی مثل تمرکززدایی و اقتدارستیزی از دل سرمایه‌داری راه کمال را می‌جویند. به این ترتیب، چپ ملک طلق خود را ازدست‌رفته می‌بیند و برگ‌هایش را در دست دیگری.

قهرمان شمردن کسی که دیگری را چه‌بسا در یک نقد «روشنگرانه» بی هیچ ملاحظه‌ای از باب ظاهرش به تمسخر می‌گیرد (کاری که فتوره‌چی کرد) احتمالا کار آسانی باید باشد و خیلی‌ها هم به آسانی همین کار را می‌کنند. اما دقیقاً در همین بزنگاه است که چپ می‌تواند دست به یک بازنگری جانانه در وضعیت خودش بزند و نقاط پاتولوژیک خودش را زیر ذره‌بین ببرد. خشم انتحاری، به عنوان یک مفهوم انتزاعی، دست‌کم در جوامع کنونی بیش‌تر به شوخی می‌ماند و دست‌کم چپ‌‌های آکادمیک قهرمانان این عرصه نیستند. عریان‌گویی به پی‌روی از اسلوب کودکی که فریاد می‌زند «پادشاه برهنه است» نیازمند شناخت دقیق روان‌کاوی کودک است. دو برداشت کاملاً متضاد در کار است که در یکی ویژگی بارز کودک مزبور، «شجاعت» است و در دیگری «حماقت». شک نداریم که هیچ کودکی به دلیل شجاعت دست در آتش نمی‌برد بلکه عدم شناخت سرشت بی‌تعارف آتش، دلیل دست‌اندازی‌اش است. عریان‌‌گویی در بستر یک جامعه‌‌ی مدنی بدون تن دادن به پیامدهای آن چنان‌چه مثل مورد چپ‌های مدرن ایران گزینشی، تکانشی و عافیت‌طلبانه باشد (سوژه چنان به‌دقت انتخاب می‌شود که سوخت‌وسوزش ناچیز باشد) بیش‌تر به منفعت‌طلبی می‌ماند. هجوم بی‌رحمانه به یک انسان یا گروهی از انسان‌ها و گیر انداختن آن‌ها در گوشه‌ی رینگ، و دست‌اندازی به حریم امن فانتزی آن‌ها برای زمین‌گیر کردن‌شان اگر هم جواب بدهد (که دست‌کم در مورد توده‌ها به دلیل هم‌پوشانی موفقیت‌آمیزشان کارآیی چندانی ندارد) ضداخلاقی‌ترین شیوه برای پیش‌روی است. بگذارید عریان‌ترش کنیم: اگر به زنی بگوییم که تو زشت و بدقواره‌ای (و او واقعا زشت و بدقواره باشد) احتمالاً در یک لحظه با فوران یک احساس قهرمانانه همراه می‌شویم و شاید با پاسخی جز سکوت روبه‌رو نشویم اما سوژه‌ی مورد خطاب‌مان را در یک دوراهی قرار داده‌ایم: هیستری یا انکار. و او به هرکدام از این راه‌ها پا بگذارد حاصلی جز آسیب (به خود یا دیگری) نخواهد داشت. خوب است بدانیم چه زمانی و به چه دلیلی به نقطه‌ای می‌رسیم که به شخصی‌ترین سرمایه معنوی یک انسان دست‌اندازی می‌کنیم و اخلاق (به اومانیستی‌ترین معنایش) را لگدمال. به دلیل توفق‌مان در پیش‌برد بحث است یا به دلیل کم‌حوصلگی و شتاب‌زدگی؟ و قرار است از دل روشنفکری‌مان چه دستاوردی داشته باشیم؟ قرار است مثلاً بحث‌مان با یک خداباور را تا کجا پیش ببریم؟ تا جایی که او را در یک خلأ تروماتیک رها کنیم و پنجره‌ی جنون را به روی او بگشاییم؟ و اساساً حد و مرز ما در روشنگری کجاست؟ و خود «انسان» و ارزش ذاتی‌اش، در کجای روشن‌اندیشی ما قرار دارد؟ و آیا خودمان تحمل قرار گرفتن در جایگاه چنان سوژه‌ای را داریم؟ و سرانجام عریان‌گویی (اگر حقانیتی در آن گفته‌ی عریان باشد) قرار است راه به ویرانی سوژه ببرد یا پیشنهادی است برای بهتر بودن؟

چپ عافیت‌طلب و گزیده‌کار ایران، با خشم و بی‌حوصلگی و با ادبیاتی تمامیت‌خواهانه و دیکتاتورمآبانه حکم صادر می‌کند و نشانه‌های ناراحت‌کننده‌ای از زوال خود را به رخ می کشد (لازم است تأکید کنم که چپ‌ها را دوست دارم؟)؛ آن هم در شرایطی که به لطف ابزارهای سرمایه‌داری فرصتی ناب برای شنیده شدن توسط «توده‌ها» پیدا کرده اما… .

 

آدم‌برفی‌های عتیقه

مدت‌هاست آدم‌برفی‌ها خاک می‌خورد و شگفتا که ابداً شما رفقای چندین‌ساله را هم نمی‌جنباند. به قول قدما: چه شده‌ست مر شما را؟ دقیقا دنبال چه چیزی برای نوشتن هستید که در سایت نجیب و وزین آدم‌برفی‌ها نمی‌جویید؟ داف؟ پول؟ عشق‌تان به نوشتن هوسی زودگذر بود و بس؟ و چرا ارزش یک حرکت جمع‌وجور فرهنگی در کشوری جهان‌سومی را فی‌نفسه درک نمی‌کنید؟ کدام آسان‌خواهی شما را از استمرار چنین کار آسان و دل‌پذیری بازمی‌دارد؟ می‌دانید که چه‌قدر دل‌سردکننده‌اید؟ لطفا فکر نکنید منظورم هر کسی هست جز شخص شما. و چه حرف‌ها که می‌خواهم نثارتان کنم و صرفا به دلیل حضور غریبه و نامحرم بی‌خیالش می‌شوم.

حالا همین پست کوتاه فراخوانی مجدد است برای قدما و تازه‌ها برای نوشتن در آدم‌برفی‌ها در حوزه‌های مختلف فرهنگی؛ کسانی که نوشتن هزار یا دو هزار کلمه در ماه برای‌شان آسان‌تر از نفس کشیدن است بی هیچ طمعی برای مال و مخ‌زنی.

آدم‌برفی‌ها هم‌چنین به یک مترجم برای ترجمه‌ی متن‌های سینمایی نسبتاً آسان و کوتاه و جذاب نیاز دارد.

اگر کسی پایه‌ی کار است اعلام کند. فدمش مبارک. اگر نه که آدم‌برفی‌ها تابلوی تحقیر تمام همکاران و نویسندگان خوش‌غیرتش باقی خواهد ماند.

خواب مرگ

دیشب خواب‌‌ دیدم. این چیز عجیبی نیست. هر شب خواب می‌بینم. دیده‌ام بعضی‌ها را که می‌گویند خواب نمی‌بینند. شاید می‌بینند و همیشه وقتی بیدار می‌شوند که خواب‌شان یادشان نمی‌آید. شاید هم واقعا نمی‌بینند. نمی‌توانم با قاطعیت بگویم خوش به حال‌شان، هرچند به گمانم بیش‌تر خوش به حال‌شان است تا بد به حال‌شان.

دیشب خواب دیدم. معمولاً هر شب چند خواب مجزا می‌بینم که نمی‌دانم هرکدام‌شان کجا قطع می‌شوند و کدام صحنه مربوط به کدام‌یک از قصه‌های جداگانه است. صبح با صدای ناله‌ی خودم از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می‌دیدم با پزشکی دیگر و احتمالاً یک پرستار بالای سر مریضی در اتاق عمل هستیم. شاید هم اتاق عمل نبود ولی از پارچه‌ی سبزی که کل صورت و بدن بیمار را پوشانده بود و فقط بخشی از میانه‌ی شکمش پیدا بود حدس زدم در اتاق عمل هستیم. چند تکه غذا را با پنس جراحی توی حفره‌ی شکم بیمار گذاشتیم. روده‌هایش پیدا بود. گوشت گذاشتیم و تکه‌ای از کنسرو آناناس و… تکه‌های غذا یکی‌یکی بالا کشیده می‌شدند و دکتر روبه‌رویم می‌گفت دارد می‌خوردشان. ناگهان صدای خرخر آمد و صدای تو کشیده شدن نفس. رو به دکتر کردم و گفتم: gasping و او گفت: بله. تمام کرد. ناگهان سر از راهروی خالی بیمارستان درآوردم. از پهلو تکیه دادم به دیوار و زدم زیر گریه. با صدای ناله‌ی خودم از خواب بیدار شدم.

پیش‌تر از این فقط صحنه‌ای از خواب طولانی‌ام را به یاد دارم: مادربزرگ پدری‌ام با همان ژاکت پشمی و روسری گل‌گلی‌اش سرش را به من نزدیک کرد و صورتم را بوسید و در گوشم چیزی گفت. «ننه» هفده سال است که مرده. یادم نیست چه زمزمه کرد. لیلا می‌گوید تماسی چنین نزدیک با مرده در خواب، تعبیر خوبی ندارد.

این دو صحنه را که کنار هم می‌گذارم از خودم می‌پرسم چرا برای مرگ کسی که نمی‌شناختمش ماتم گرفته بودم. آیا صحنه‌ی آخر خوابم بدیل ناخودآگاهانه‌ی مرگ خودم نبود؟

در بخش قلب، مریضی داشتیم شانزده هفده ساله. مبتلا به تالاسمی. آهن اضافه‌ی خونش در قلبش رسوب کرده بود و قلب را تقریباً از کار انداخته بود. هر صبح که با استادمان به ویزیت بیماران می‌رفتیم دکتر دست به ترکیب داروی تجویزی او نمی‌زد. پرسیدم چرا دوز دارو را تغییر نمی‌دهید؟ وضعیتش اصلا خوب نیست. و دکتر  می‌گفت نباید دستکاری‌اش کرد. نباید زجرش داد. چند شب بعد کشیک بودم. بنا به عادت برای کشیدن سیگار از ساختمان بیمارستان زده بودم بیرون. برگشتنی، از جلوی اتاق‌ها که رد می‌شدم به قصد کنجکاوی نگاهی به‌شان می‌انداختم. ناگهان دیدم آن جوان مبتلا به تالاسمی، در حال احتضار است. می‌شد فقط چند ثانیه‌ی ناقابل دیرتر به در اتاقش برسم و یا سرم را نچرخانم تا این صحنه‌ی زجرآور، این مردن در عین غربت و سکوت را نبینم. باید اعلام کد می‌کردم (یعنی پرستاران و رزیدنت را برای احیا فرامی‌خواندم). گاهی زمان کش می‌آید: این نگون‌بخت با این صورت ناجور موش خرمایی، با کلیه‌ و کبدی تمام‌شده و قلبی که دیگر زوری برای زدن ندارد، چند دقیقه دیگر می‌تواند زنده بماند؟ که باز برگردد به حوالی زندگی و یک بار دیگر از مردن بترسد. آیا همین چند لحظه پیش او از چنگال زشت مرگ به خود نلرزیده است؟ پیش خودش نگفته دیگر تمام شد، دارم راحت می‌شوم؟ آیا صدای محیط برایش گنگ و گنگ‌تر و ضعیف و ضعیف‌تر نشده؟ شوک بدهیم تا صداها برگردند و دوباره برای چند دقیقه برگردد و با حیرت به ما نگاه کند و لب از لب نتواند باز کند و باز منتظر مرگ باشد؟ و آیا همه‌ی این‌ها تفسیر حقیر من از مرگ نیست؟ تردیدی ندارم که از مرگ می‌ترسم آن هم وقتی به هیچ‌کدام از رؤیاهایم نرسیده‌ام. در سرزمینی بی‌مهر. با مردمی بی‌عطوفت. و خواب دقیقاً دست می‌گذارد روی همین حس هولناک تمام شدن، پیش از آن‌که دستت به رؤیایت برسد. حس افسوسی که گویا در صورت فقدان روح هم آدمیزاد را عذاب می‌دهد. و بدتر این‌که چه آسان می‌شد مسیر سرنوشت آنی نباشد که بود. با یکی دو حرکت کوچک. کمی به راست، کمی به چپ. و چه‌قدر نانوشته و ناکرده دارم من. از آهنگ‌هایی که ضبط‌شان نکرده‌ام تا شعرهایی که چاپ‌شان نکرده‌ام و فیلم‌هایی که نساخته‌ام. و داستان‌هایی که ننوشته‌ام. نه مادربزرگ! من هنوز آماده نیستم.

مثل فیلم‌ها بود: با اندوه نگاهش کردم. یکی دو نفس سطحی را تو داد. با زجر خرخر کرد و تمام.

اما زندگی مثل فیلم‌ها نیست. با دستپاچگی دویدم توی اتاق و مشتی به سینه‌اش زدم و شروع به ماساژ دادن کردم و به جای به صدا درآوردن زنگ، با فریاد پرستار را صدا زدم. اولین بار بود که در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتم. همیشه پیش نمی‌آید. ده پانزده ثانیه نشد که چند پزشک و پرستار بالای سرش بودند. رزیدنت‌ گفت: تمام کرده. شوک نمی‌خواهد. و از من پرسید وقتی دیدیش در چه وضعیتی بود؟ گفتم: gasping.