گام معلق لک‌لک

مرز چیست جز پیله‌ای پولادین؟ نژاد و زبان آن‌قدر آدم‌ها را از هم دور نکرده که مرز. و ما اسیر مرزهایی هستیم که پیشینیان بدکردار و درنده‌خو برای‌مان ترسیم کرده‌اند. محصور تکه‌‌پاره‌های بی‌مقداری از سیاره‌ی حقیر زمینیم و راهی به بی‌کرانگی هستی نداریم. مرز چیست جز افتراقی بی‌حاصل، جز گواهی بر ذات جنایت‌کار انسان؟

کاش می‌شد مثل پرنده‌ها بی‌هوا پر کشید. کاش هیچ‌جا چیزی به نام میهن وجود نداشت وقتی میهن آشکارترین تجلی اجبار آدمیزاد است؛ چیزی جز حصار تنگ زندان نیست.

مرز،ْ آغاز و پایان تمام سیاه‌روزی‌هاست.

من شارلی عبدو نیستم!

من شارلی عبدو نیستم چون اگر بودم حتما مرتکب یک حماقت بی‌ثمر می‌شدم: انبار باروت را آتش می‌زدم و سپس از گرم شدن هوا اظهار ناخرسندی می‌کردم. من شارلی عبدو نیستم چون معتقدم وقتی مسلمان‌ها به خودشان تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی اهانت به دیگر پیامبران را نمی‌دهند یک مسیحی یا یهودی هم نباید عامدانه سراغ اهانت به پیامبر آن‌ها برود. من شارلی عبدو نیستم چون حاضر نیستم شخصی مثل محمد بن عبدالله را که در متن جاهلیت و بربریت، منادی رحمت و مودت بود عامدانه کریه‌المنظر تصویر کنم (تصویری بی کم‌ترین شباهت به مستندات تاریخی) و انتظار هیچ واکنشی از سوی پیروانش نداشته باشم آن هم وقتی از دستور صریح دین اسلام در برابر این رفتارهای ایذایی باخبرم. من آن‌قدرها هم ابله نیستم که فکر کنم موسی چیزی در مایه‌های چارلتون هستون بوده، مسیح جیم کاویزل بوده و حالا این تصویر موحش و موهن «کاریکاتور» پیامبر اسلام است. این‌قدر می‌دانم که کاریکاتور (یا در این مورد به قول آدم‌های نکته‌سنج؛ کارتون) حالت اغراق‌شده‌ی یک چهره‌ی واقعی است نه این‌که هرگونه اعوجاج خیال‌پردازانه را به هر شخصیت تاریخی که خواستیم نسبت بدهیم.

به‌رغم این پیش‌فرض‌ها، من هم کشتن آدم‌ها به خاطر عقایدشان را محکوم می‌کنم اما ضمناً کشته شدن چند ده پناهنده‌ی بی‌گناه در نروژ به دست یک نژادپرست را هم محکوم می‌کنم. کشته شدن یهودی‌ها به دست هیتلر را محکوم می‌کنم. کشته شدن بی‌گناهان در حلبچه به دست صدام را محکوم می‌کنم، کشته شدن شهروندان عادی فلسطینی به دست اسرائیلی‌ها و برعکس را محکوم می‌کنم و… و… و… .

سر سپردن به جریان فراگیر هم‌دردی با کشته‌شده‌ها قطعاً وسوسه‌برانگیز و ارضاکننده‌ی حس انسان‌دوستی است. نمایش باشکوهی از مدنیت و آزادی در جریان است. ولی مشکل این‌جاست که فقط «نمایش» است و بسیاری از این نمایشگران دقیقاً نمی‌دانند کجای داوری تاریخ ایستاده‌اند. بگذارید از یک حرکت خشونت‌‌آمیز تمام‌عیار مثال بزنم که جلوی چشم چندصدمیلیون نفر صورت گرفت: ضربه‌ی سر زین‌الدین زیدان مسلمان به سینه‌ی ماتراتزی ایتالیایی (دینش را نمی‌دانم و مهم هم نیست). آیا ساده است که حرکت زیدان را وحشیانه و خشونت‌آمیز بدانیم و حق را به ماتراتزی بدهیم؟ نه. نه. نه. این‌جا جای مناسبی برای لیبرال‌بازی نیست. آن‌قدرها هم ساده نیست. آدمیزاد باید در موقعیتی قرار بگیرد که کسی بی‌دلیل، مادرش را فاحشه بخواند و بعداً ببیند چندمرده حلاج است و چه واکنشی نشان خواهد داد. قطعا برای فرهنگی که دشنام «مادربه‌خطا» نقل‌ونباتش است کم‌تر کسی به چنین توهینی واکنش شدید نشان می‌دهد. باید در چنین فرهنگی، سراغ چیزهایی رفت که کیفیت حساسیت و التهاب‌شان در حد مفهوم مقدس مادر در فرهنگ مسلمانان است. مثلاً بعید است به همسر یا دختر کسی نسبت فحشا بدهی و جان سالم به در ببری. و اگر جرأت داری علیه هولوکاست زبان باز کن و بگو به جای x میلیون، x-1 میلیون کشته شده‌اند. بله، هر فرهنگی نقطه‌ی جوشی دارد؛ یک خط قرمز مرگ‌بار. هر فردی هم نقطه‌ی جوشی دارد. و خشونت هم فقط کشتن با تفنگ نیست مثلاً می‌شود کسی را بایکوت کرد؛ از همه‌ی حقوق اجتماعی و انسانی‌ محروم کرد؛ می‌شود به باور کسی توهین کرد.

هر وقت خیلی زیاد احساس روشنفکری کردید و با تمام وجود به این باور رسیدید که باید با شارلی هم‌دلی کنید یادتان نرود که شما در جانب ماتراتزی ایستاده‌اید و البته این حق شماست. اما چرا باید بی هیچ دلیلی به مادر کسی نسبت فحشا داد؟ کمی به زیدان فکر کنید. آیا حرکت او  ارزش از دست دادن قهرمانی جهان را داشت؟ آه! این از آن پرسش‌های خیلی اساسی است و پاسخش کاملاً متنوع.

چه‌طور می‌توانم شارلی باشم؟ اگر شارلی بودم می‌توانستم کلی یاوه درباره‌ی مسیح و مادرش بسرایم و دل مسیحیان را چرکین کنم. اگر شارلی بودم ابراهیم را پدری مجنون و بی‌عطوفت می‌نامیدم و برایش قصه‌ها می‌ساختم. اگر شارلی بودم هیبت بودا را دست‌مایه‌ی رکیک‌ترین جوک‌ها می‌کردم. اگر شارلی بودم می‌توانستم جوک‌های بی‌شرمانه‌ای درباره‌ی بزرگ‌مردی هم‌چون موسی بگویم. اگر شارلی بودم هر صفت زشتی را به آتئیست‌ها نسبت می‌دادم. اما من شارلی نیستم و خوش‌حالم که شارلی نیستم. به عقیده‌ی همه احترام می‌گذارم و می‌توانم رفتار یک گروه تروریستی حقیر دست‌پرورده‌ی آمریکا را از اکثریت مسلمانان صلح‌طلب و و پیامبر عطوف و رئوف‌شان تفکیک کنم. من شارلی نیستم، چون با اهانت بی‌دلیل به باور دیگران، آن‌ها را آناً به خشم و جنون نمی‌رسانم آن هم وقتی می‌دانم هر کس هرچه‌‌قدر هم کرخت و خون‌سرد باشد، نقطه‌ی جوشی دارد.

حالا وقت تجاهل است. حالا وقت لیبرال‌بازی است. باید در شارلی بودن از هم سبقت بگیریم. باید بگوییم من هم یکی از شما غربی‌های نازنین دوست‌داشتنی هستم… این بازی خطرناکی که در فرانسه به راه افتاده چشم‌انداز تاریکی دارد. آخرین شماره‌ی نشریه‌ی شارلی عبدو، اهانت را فراتر از هر وقاحتی برده است. به گمانم حالا دیگر کشیدن چهره‌ی پیامبر اسلام مسأله‌ی اصلی نیست، مهم کیفیت کشیدن آن و تداعی چندش‌آور و هرزه‌درانه‌ای است که منظور طراح این روی جلد بوده است (از توضیحش معذورم). نمی‌دانم این ماجرا به کجا ختم می‌شود. نشانه‌ها خبر خوبی برای من ندارند. من هر خشونتی را به‌شدت تقبیح می‌کنم اما خشونت فقط استفاده از سلاح سرد و گرم نیست؛ اهانت به باور دیگران، دست‌اندازی بی‌دلیل به حریم آرامش‌بخش باور دیگران، هول‌ناک‌ترین خشونت است. خشونت خشونت می‌آورد. عقل و منطق می‌گوید باید متوجه سرچشمه‌ی خشونت باشیم. اگر علت را از میان برداریم، معلول خود به‌خود از میان خواهد رفت (دست‌کم در این مورد).

شعر

این خیابان

زمستان‌ها رفیق‌تر است

دیوارها

تا خود صبح کش می‌آیند

و خاطره‌‌های کثیف را

پاک از یاد می‌برند

من هم‌دست قاتلم

پیش‌نوشت: چندی پیش در همین روزنوشت مطلبی نوشتم درباره‌ وضعیت آشفته‌ی روحی یک فیلم‌ساز بزرگ و همگان را به جایگاه والای او توجه دادم و پرهیز از جدی گرفتن حرف‌های جنجال‌برانگیزش در این مقطع زمانی. بی‌درنگ سایتی که در سوء‌نیتش تردیدی ندارم مطلب را با تیتری حساسیت‌برانگیز بازنشر کرد و در زمانی کوتاه بسیاری از سایت‌ها همان را کپی‌پیست کردند و کار به جایی رسید که پیام‌های تهدیدآمیز برایم فرستاده شد. من هم آن مطلب را با محتویات حقیقی و حقوقی‌اش به زباله‌دان سپردم و تصمیم گرفتم تا روزی که در ایران زندگی می‌کنم دیگر هوس روشنگری به سرم نزند. حالا دلیل نوشتن این چند خط این است که از سایت‌های مشابه که ظاهراً به طور منظم به روزنوشت این حقیر برای پرونده‌سازی و آمارگیری و… سر می‌زنند خواهش کنم این پست و پست قبلی درباره‌‌ی پروانه ساخت فیلمم را هم  بازنشر بدهند تا سوءظن من به سوءنیت‌شان برطرف شود و بدانم هدف‌شان از نشر گسترده‌ی یک مطلب وبلاگی با مخاطبان اندک، ساقط کردن شخص بنده از زندگی نبوده است. شرافت ژورنالیستی هم همین را حکم می‌کند اما کو شرافت؟

*

زمستان ۹۲ روزگار خوش تکرارنشدنی من بود. در تب و تاب ساختن نخستین فیلم بلندم بودم و همه چیز خوب پیش می‌رفت. تهیه‌کننده‌ای فیلم‌نامه‌ام را پسندیده بود. نقش زن فیلمم را از همان آغاز با شناخت از توانایی بازیگری بهاره رهنما بر صحنه‌ی تئاتر نوشته بودم و مانده بودم که نقش مقابلش را (که همسرش باشد) چه کسی بازی کند. از آن آغاز چهار گزینه را در سر داشتم: سیامک انصاری، رضا عطاران، مانی حقیقی و پیمان قاسم‌خانی. فیلم اصلا هیچ رگه‌ای از کمدی نداشت و چهره‌ی بازیگر معیار اتتخابم بود. به هنر بازیگری انصاری و عطاران ایمان داشتم (و دارم)، حقیقی را بدون بازی خود جنس می‌دانستم و طبعاً در مورد قاسم‌خانی حساب جداگانه‌ای می‌شد باز کرد و می‌شد با اطمینان گفت شرایطش برای حضور در این نقش ایده‌آل است. تهیه‌کننده انصاری را مناسب نقش نمی‌دانست. رضا عطاران را روزی در دفتر مجله فیلم دیدم و نسخه‌ای از فیلم‌نامه را به او دادم و او هم بعد از پی‌گیری چند روز بعد من گفت خوانده و با نقش حال نکرده اما تابلو بود نخوانده. بعدش بالافاصله اضافه کرد که بعد از دهلیز ترجیح می‌دهد مدتی از نقش جدی دور باشد. طرف مانی حقیقی که اصلا نمی‌توانستم بروم چون کدورتی جدی میان ما هست و خود او تمایلی به برطرف شدنش ندارد و می‌دانستم نمی‌تواند مقوله‌ی کار را از حس شخصی‌اش تفکیک کند. همه چیز دست به دست هم داد تا بروم سراغ قاسم‌خانی که بهترین گزینه هم بود. دلیل تعلل‌ام شناخت دورادور روحیه‌ی او بود که هم گارد بسته‌ای دارد و هم تمایل چندانی به بازیگری ندارد. روند نزدیک شدن به او خیلی کند و طاقت‌فرسا بود و کل زمستان را در بر گرفت. نزدیک عید بود که موفق شدم با او جلسه‌ای بگذارم و در یک نشست چندساعته، بالاخره برای بازی در فیلم متقاعدش کردم. بهتر از این نمی‌شد: زوج قاسم‌خانی و رهنما در قالب شخصیت‌هایی تازه و دور از انتظار در یک درام تلخ و جدی که می‌توان آن را عاشقانه‌ی غم‌اندود میان‌سالی نامید. برای نقش‌های فرعی بابک کریمی، مهدی هاشمی و میلاد رحیمی (بازیگر فیلم شهرام مکری) و امیر زمردی (تهیه‌کننده‌ی تئاترهای بهاره رهنما) را در نظر گرفته بودیم. احسان سجادی‌حسینی دستیار و برنامه‌ریز بود، منصور حیدری فیلم‌بردار، فردین صاحب‌الزمانی تدوینگر و صداگذار، آیدین صلح‌جو آهنگ‌ساز و… و چیزی که تا حالا جایی نگفته‌ام: می‌خواستم مرتضی پاشایی در جایی از فیلمم حضور یابد و ترانه‌ی گل بیتا را بخواند. با او حرفی نزده بودم و او هم مرا ابداً نمی‌شناخت اما یقین داشتم که می‌توانم برای حضور در فیلم متقاعدش کنم؛ به دلیل حال‌‌وهوای خاصش. حالا یک سال از آن تاریخ می‌گذرد و ظاهراً رؤیای من برای ساختن آن فیلم بر باد رفته است؛ فقط ظاهراً.

اما تلخ‌ترین اتفاق آن فیلم ساخته نشدنش نیست بلکه به یک حس کاملاً فرعی و شخصی مربوط می‌شود.

بهار سال ۹۳ کمی پس از ارائه‌ی تقاضای پروانه ساخت، در جست‌وجوی بازیگران فرعی بودیم. یک روز تهیه‌کننده گقت چند ساعت پیش مرد جوانی از بندر انزلی به دفتر آمده بود و  رزومه‌اش را همراه آورده بود و در جست‌وجوی نقشی برای بازی بود. شماره‌اش را روی تکه کاغذی به من داد و گفت اگر نقشی داری که به او می‌خورد می‌توانی از او تست بگیری. بعد هم چند عکسی را که با موبایلش از او گرفته بود نشانم داد. آقایی سی‌وچند ساله بود با ریش و سبیل پرشت و نگاهی محزون. عکسش حس غم‌انگیزی برایم داشت. رزومه‌اش پربار بود. کلی کار تئاتر کرده بود و در جشنواره‌های معتبر داخلی جایزه هم گرفته بود. برای یکی از نقش‌های فرعی اما مهم فیلم مناسب به نظر می‌رسید؛ نقش یک راننده‌ی تاکسی که در یک بزنگاه مهم وارد قصه می‌شود. می‌خواستم فرصت تست را به او بدهم. همیشه دوست داشتم کسی فرصتی به من بدهد و حالا وقتش بود خودم این فرصت را به دیگری بدهم. با موبایلش تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم. خیلی خوش‌حال شد. صدایش می‌لرزید. گفت الان نزدیک انزلی هستم ولی اگر لازم است همین حالا برمی‌گردم. گفتم عجله نکند چون به وقتش خبرش خواهم کرد. تکه کاغذ حاوی شماره تلفن را پاره و شماره‌ را در گوشی‌ام دخیره کردم. آن تست هیچ‌وقت انجام نشد چون خیلی زود متوجه شدم وارد یک بازی فرساینده شده‌ایم و قرار نیست به‌زودی پروانه‌ی ساخت بگیریم.

دو سه ماهی است کاملاً ناامید شده‌ام. چند بار به وزارت ارشاد رفتم و با احسانی و معاونش فرجی صحبت کردم. احسانی قول داد کارم انجام شود و فرجی گفت ‌پی‌گیری می‌‌کند که نکرد. با همایون اسعدیان و شهسواری و جمال شورجه (اعضای شورای پروانه ساخت) حرف زدم. اسعدیان و شهسواری بی‌حوصله و عجولانه (درست مثل تصوری که ازشان داشتم) جواب دادند اما شورجه محترمانه و با دقت گوش داد و گفت نگران نباش من خودم شخصاً پی‌گیر فیلمت خواهم بود. که البته این هم چیزی بیش از دل‌خوش‌کنک نباید بوده باشد. بعد از آن آخرین دیدار، دیگر بی‌خیال پی‌گیری شدم. تصمیم گرفتم چند ماه قضیه‌ی فیلم کذایی را به حال خود رها کنم. تهیه‌کننده هم با این‌که ناامید نیست اما دستش به جایی بند نیست. مطمئنم که قاسم‌خانی هم دیگر دل و دماغ بازی در فیلمم را ندارد.

یک ماه پیش افسرده و داغان و ناامید با گوشی موبایلم ور می‌رفتم. نامی برایم ناآشنا بود. کمی که فکر کردم یادم آمد همان جوان انزلی‌چی است. دروغ نمی‌گویم. کمی دستم لرزید اما گفتم لعنت بر این فیلم. و شماره را دیلیت کردم.

 همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم پریروز تهیه‌کننده خبر داد آن جوان انزلی‌چی در اثر سکته‌ی قلبی درگذشته است. خبرش را همسر جوانش به تهیه‌کننده داده بود. با خودم گفتم دیدی چه خفت‌بار شکست خوردی؟ همان زمان که ایمانت را از دست دادی و امیدت را بر باد دیدی و یک امکان هرچند کم‌رنگ را از یک انسان دیگر دریغ کردی در کشتن‌اش با قاتلان خون‌سرد هنرمندان جوان هم‌دست شدی. تو که خودت همیشه منتظر دست رفاقت و محبت ناشناخته‌ای بوده‌ای که بیاید و دستت را بگیرد و پیمودن راه را برایت اندکی آسان کند. تو که از کوتاه‌نظری و بددلی آن‌هایی که می‌توانستند یاری‌ات کنند اما خواستند تو را زمین بزنند زخم خورده‌ای. نگاه کن ابله! آخرین زخمت هنوز تازه است. نباید این‌قدر آسان ایمانت را می‌باختی. تو هم‌دست قاتلانی.

شما بگویید: چه کنم؟

می‌خواهم از شما خوانندگان این روزنوشت درباره‌ی یک موضوع مهم (البته برای این‌جانب) نظرخواهی کنم به‌خصوص شمایی که دوست‌دار سینما و فیلم‌بین هستید و سینمای ایران را هم دنبال می‌کنید.

از اول اردیبهشت امسال با همراهی آقای امیر سیدزاده تهیه‌کننده‌‌ی سینما تقاضای پروانه ساخت فیلمی را به سازمان سینمایی ارائه کردم. الان در ماه دی هستیم و هیچ خبری از پروانه ساخت نشده. می‌شد فیلمم را چند ماه قبل آماده کرده باشم و حالا یکی از فیلم‌های حاضر در جشنواره‌ی فجر باشد. اما پروانه را صادر نکردند. یکی دو هفته پیش معاون نظارت و ارزش‌یابی سازمان سینمایی آقای محمد احسانی بی‌سروصدا از سمتش استعفا داد و بنا بر حکم آقای سرافراز رییس فعلی صدا و سیما، رییس شبکه یک تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی ایران شد.

دیروز اسامی فیلم‌اولی‌های امسال فجر منتشر شد (جالب است که آقای احسانی مستعفی خودش یکی از انتخاب‌کنندگان بوده. چرا واقعاً؟ این همه دخالت چه لزومی دارد؟) و نگاهی به خلاصه‌داستان فیلم‌ها که بیندازیم خیلی چیزها دست‌مان می‌آید. به نظر می‌رسد سیاست دولت تدبیر و امید حسابی جواب داده و قلع و قمع اساسی در فیلم‌سازی مملکت رخ داده است. نتیجه‌اش را در جشنواره‌ی فجر امسال خواهیم داد. شواهد، جشنواره‌‌ای بی‌خاصیت را نوید می‌دهند. پای این پیش‌داوری خواهم ایستاد و اگر اشتباه کردم صمیمانه عذر خواهم خواست.

نگاهی به اسامی فیلم‌های اولی که امسال پروانه ساخت گرفتند نشان می‌دهد که بسیاری از آن‌ها جلوی دوربین نرفتند و اساساً از اول هم چیزی جز تیری در تاریکی نبودند. فیلم‌ساز مشتاق، می‌خواسته اول پروانه بگیرد بعد برود سراغ فراهم کردن شرایط ساخت و واضح است که این راهکار عبثی در ساختار اقتصادی و اجتماعی ایران کنونی است. اما کسی مثل من که همه عوامل فیلمش (از بازیگر تا فیلم‌بردار و آهنگ‌ساز و تدوینگر و سرمایه‌گذار و…) معین و مشخص بود مثل بسیارانی پشت در بسته ماند تا سیاست‌های تدبیرآمیز و امیدآفرین محقق شود.

حدود یک ماه پیش نامه‌ای عبث خظاب به آقای احسانی نوشتم که در روزنامه «بانی‌فیلم» منتشر شد. البته نمی‌دانستم ایشان همان زمان رایزنی‌اش را کرده و چمدانش را بسته و قصد کوچیدن به تلویزیون دارد. تأکید کرده بودم که ما هیچ نیازی به کمک دولت برای ساخته شدن فیلم‌مان نداریم و پرسیده بودم: «اگر فردا فیلمی بدون مجوز بسازم و در جشنواره‌های بین‌المللی با توفیق روبه‌رو شوم خود شما اولین کسی نخواهید بود که چوب ملامت را بر سرم فرود خواهید آورد؟ این چه تدبیر و مدیریتی است که از یک جوان پرشور شیفته‌ی هنر، یک معترض ناخوش می‌سازد؟ تا کی باید برای ساختن یک فیلم صبر کنیم؟»

تأکید می‌کنم که بنده اساساً اعتقادی به گرفتن مجوز برای کار هنری ندارم و این را صرفاً تحمیل یک منش دیکتاتوری می‌دانم و بس. اگر هم دنبال مجوز هستم برای این است که روال امور برای دیده شدن یک فیلم در سطح وسیع در کشور جمهوری اسلامی ایران و بازگشت سرمایه در سینما این است که مجوز ساخت و نمایش بگیریم و هیچ ابلهی نمی‌آید برای فیلمی که قرار نیست پولش را برگرداند برای من تازه‌کار سرمایه‌گذاری کند. اما طبیعی‌ست که اگر کارد به استخوان برسد سینمای دیجیتال امکان وسیعی خارج از حیطه‌ی کنترلی دولت‌ها فراهم می‌کند و می‌شود بدون مجوز هم فیلم ساخت و چیزی خلاف قوانین و ارزش‌های ذاتی یا اجباری کشور متبوع به متن آن راه نداد. تنها نکته‌ی غیرقانونی‌اش می‌شود همان مجوز که یک ابراز کنترلی مؤثر برای سرخورده کردن جوان‌ها و کاستن از شمار مشتاقان فیلم‌سازی است و فقط در کشورهای عقب‌افتاده‌ای مثل ایران در سازوکاری به‌شدت ایدئولوژیک اعمال می‌شود. نه این‌که فیلم عاشقانه و بزدلانه‌ی من از نظر ایدئولوژی مسأله‌ای برای ممیزان محترم داشته باشد بلکه آن‌‌ها در مرحله‌ی پیش از خواندن فیلم‌نامه جلوی ورود را می‌گیرند و  روند را قطره‌چکانی و کشدار می‌کنند تا عده‌ای کلاً بی‌خیال فیلم‌سازی شوند و عده‌ای که وضع جیب‌شان خوب است از میهن‌شان فرار کنند و عده‌ای هم از فرط استیصال زیر بار موضوع‌های تحمیلی بروند و فیلمی بسازند که هیچ اعتقادی به قصه‌اش ندارند.

اصلا بحث کلی به‌کنار، همین امروز در سینماهای تهران زباله‌هایی روی پرده است به نام آن‌چه مردان درباره‌ی زنان نمی‌دانند، کالسکه و مستانه و… که تزخرف، جهالت و بی‌سلیقگی و فقدان هرگونه زیباشناسی در آن‌ها فوران می‌کند و فیلم‌های زباله‌تری هم در راه است. آیا نیت مسئولان امر، اشاعه‌ی چنین فیلم‌های بنجلی است؟

چرا به جوان‌ها امکان رقابت با این فیلم‌های مطلقاً بی‌ارزش و خرفت داده نمی‌شود؟ پایین بودن ظرفیت اکران فیلم‌ها در سینماهای ایران (که تحلیلگران ساده‌لوح و نادان بر طبلش می‌کوبند)، کم‌ترین دلیلی برای سلب امکان رقابت نمی‌تواند باشد. جوانی که می‌خواهد اولین فیلمش را بسازد باید از امکانی برابر با فیلم‌سازانی مثل آرش معیریان و قربان محمدپور و… (که زباله پشت زباله می‌سازند) برخوردار باشد مخصوصاًٌ اگر نخواهد از جیب دولت هزینه کند. ساده‌اش این است: نتیجه‌ی این رقابت باید به کیفیت فیلم‌ من و معیریان و محمدپور برگردد. کسانی مثل آرش معیریان یا قربان محمدپور و… به کدام پشتوانه این همه فیلم سخیف و بی‌ارزش ساخته‌اند؟ همه می‌دانند که فیلم‌های‌شان دیگر فروش خوبی هم ندارد.  و چرا هیچ‌کس نمی‌تواند به هیچ وجه جلودارشان باشد؟ آیا ترویج بلاهت و ابتذال در دستور امر است؟

مخلص کلام: نمی‌دانم در این شرایط چه کنم. راه بوروکراتیک و اداری چیزی جز اتلاف وقت بیش‌تر نیست. فکر می‌کنم در چنین بلبشویی به جای پی‌گیری امور از کانال مسدود اداری با آن آدم‌های عجول و بی‌حوصله، باید سراغ سفارش‌های فرادستانه رفت. پیشنهاد می‌کنید به چه کسی مراجعه کنم؟ آقای ایوبی؟ آقای جنتی؟ آقای روحانی؟ من که عقلم قد نمی‌دهد. این که نشد راه فیلم ساختن. فیلم ساختن که این همه زجر نمی‌خواهد. در آن نامه به جناب احسانی مستعفی نوشتم: «اجازه بدهید فیلم‌مان را بر اساس فیلم‌نامه‌هایی که به تأیید نخبگان خودتان می‌رسانیم بسازیم و اگر بد بود اتوماتیک‌وار کنار خواهیم رفت. این تقاضای زیادی است؟»

واقعا این تقاضای زیادی است؟ شما دور از مطایبه و شیطنت (که ذاتی ما ایرانی‌هاست)، پیشنهادی دارید که بشود به این زخم زد؟