
عزیزکم
آمدنی، هویج یادت نرود
میخواهم از کلاهم خرگوش دربیاورم
کار من چشمبندی نیست
در هر کلاهی، خرگوشی هست
باید چشم باز کنیم
سایت رسمی رضا کاظمی؛ فیلمساز، منتقد سینما، داستاننویس و شاعر

عزیزکم
آمدنی، هویج یادت نرود
میخواهم از کلاهم خرگوش دربیاورم
کار من چشمبندی نیست
در هر کلاهی، خرگوشی هست
باید چشم باز کنیم

حکایت تکراری
در شهری کوچک، مردی برای درمان افسردگیاش پیش روانپزشک رفت. روانپزشک از او شرح حال گرفت و متوجه شد او دچار افسردگی عمده و عمیقی است. در کنار تجویز دارو به او پیشنهاد کرد که برای خودش سرگرمیدستوپا کند مثلا به تماشای سیرک سیاری برود که مدتی است در این شهر اقامت دارد و به بامزگیهای دلقکش کلی بخندد. مرد افسرده گفت: من دلقک همان سیرکم.
تهوع
رابین ویلیامز هرگز در قلب ما نمیمیرد. ما با تماشای فیلمهای او بارها و بارها خواهیم خندید. او سالهای سال، خنده را به ما هدیه داده و شادمان کرده است.
افیون
رابین ویلیامز رفته پیش خدا تا او را بخنداند و از کسالت و تنهایی دربیاورد.
دلقک
(بازنشر بخشی از نقدم بر تقدیم به رم با عشق وودی آلن)
شمایل چاپلین چه از نظر کیفیت مسخکنندهی چهرهپردازی و چه از نظر ویژگیهای شخصیت ولگرد آسوپاسش محصول یک تصنع بهشدت اغراقشده است که کارکرد اصلیاش ترویج یک سرخوشی بلاهتبار برای دفع نکبت و رنج است و نسبتی ماهوی با مفهوم «دلقک» دارد. دلقک در حکم یک موجود نوساخته و تحمیلی، وجهی غیرانسانی دارد حتی اگر بدانیم جلوهی ظاهریاش پوستهای است بر قامت یک انسان. دلقک موجودی غمانگیز است. کریه و عاری از معنای انسان است، دلیل کاربرد پربسامدش در فیلمهای گونهی وحشت هم همین است. اگر کمیعقبگرد کنیم به مرجع بسیار مهمتری خواهیم رسید. شاید هیچ متنی به اندازهی صفحات آغازین چنین گفت زرتشت نتواند پلشتی دلقک و کارکرد اصیلش را نشانمان دهد. اما یک گام جلوتر: خوان آنتونیو باردم در سکانس افتتاحیهی تباهی کریس میلر (۱۹۷۳) از شمایل مضحک، ابله و بهظاهر معصوم چاپلین برای خلق تضادی هولناک استفاده کرد. شمایل چاپلین وارد اتاق زن میشود، در مقابل او کمیکرشمه و لودگی میکند و ناگهان وجه هیولاوارش بیرون میزند. باردم آن کیفیت دلقکگونه و غیرانسانی صورتک چاپلین را آگاهانه و بهدرستی به کار گرفته. آنجا فریبی نهفته؛ زیر همان معصومیت دروغین.
دلقک، خنداندن را رسالتی انسانی میداند؛ و آیا این همان جملهی فریبنده و غمانگیزی نیست که غالباً از زبان دلقکوارهها وقتی میخواهند خیلی انسانی جلوه کنند میشنویم؟ اما شمایل ثابت وودی آلن ریشهای انسانی دارد؛ انسان به معنای حاصل همنشینی اضطرابی هستیشناسانه و میل به تحسینطلبی برای رهایی از بیمعنایی و ملال زندگی. خنداندن در فیلمهای آلن محصول جانبی مناسبات پیچیدهی انسانی است که حتی بدون دخالت عوامل بیرونی هم ثباتی ندارند. خود او مدام در حال طرح پرسشهایی جدی و تلخ دربارهی این مناسبات است.

انتشار
رابین ویلیامز را برای هنر بازیگریاش در فیلمهای غیرکمدیاش دوست داشتم (چه کنم که به کمدی علاقهای ندارم؟!) مخصوصا برای «عکس یکساعته» که به شکلی بازگوی مالیخولیای مرگآفرین خود او هم هست. دستکم آنقدر دوستش داشتم که با شنیدن خبر مرگش هنگام خوردن یک ناهار چرب و چیلی، بیاراده اشک ریختم و بعد با نهایت تألم و تأثر به خوردن ادامه دادم. و به شکلی بیمعنا، «ویلهانتینگ خوب» (این فیلم رقتانگیز دوستداشتنی) را هم ده دوازده روز پیش برای اولین بار به طور کامل تحمل کردم و دیدم و از تماشای ویلیامز لذت بردم (باز هم نقشی از ماخولیا). اما اینها اهمیتی ندارند… . امروز دیدم ویلیامز دو هفته قبل در اینستاگرامش عکسی از خودش و کودکی دخترش (مربوط به حدود بیست سال قبل) گذاشته و تولد دخترش را تبریک گفته بود. و ته دلم خالی میشود هنگامیکه به این فکر میکنم: دیگر از جانب او پستی در اینستاگرامش گذاشته نخواهد شد و اگر اینستاگرام همچنان به حیاتش ادامه دهد بیست سال بعد این آخرین پست (اگر کسی در حساب کاربری او دست نبرد) چه غرابت راکد و دلگیری خواهد داشت. اینطوری معنای مرگ یا (بیایید روراست باشیم) بیمعنایی مرگ، بیرحمانه عریان میشود. مرگ به مثابه نبودن، فقط نبودن؛ بدون بازنمایی هیچ نشانهی روحانی برای زندگان؛ توقفِ بودن.
سیگنال
یکی از مهمترین دغدغههای بسیاری از انسانها (بهویژه نویسندگان و هنرمندان) این است که پس از مرگشان داوری دیگران دربارهی آنها (و آثارشان) چهگونه خواهد بود. به گمانم پای یک خطای محاسباتی در کار است. آنها به اشتباه، دو ساحت نامرتبط و البته ارتباطناپذیر زندگی و مرگ را کنار هم در یک زمینه (کانتکست) قرار میدهند. مرگ آن ساحت یا به تعبیر دقیقتر آن نا-ساحتی است که هیچ بازخوردی از ساحت زندگان نمیبیند و سیگنالی دریافت نمیکند چون معنای ذاتی خودش در ستیز با رنگ،سیگنال، ارتعاش، و فقدان هر جنبش و اندیشهای است. یک «مرده» نمیتواند بیندیشد و احساس بورزد چون اساساً وجود ندارد. رویارویی با تجربهی عدم برای یک موجود زنده ناممکن است و اندیشیدن دربارهی آن به سرسام و جنون یا خاموشی ماخولیایی میانجامد. هنر و مذهب در رویکردهایی متنوع و گاه متضاد با یکدیگر برای مقابله با کیفیت رعبانگیز تفکر دربارهی مرگ دست به دامان فانتزی شدهاند. هنگامیکه با کودکی خردسال روبهرو میشویم که یکی از والدینش را بهتازگی از دست داده و برایش دلتنگی میکند، معمولاً جملهای را بر زبان میآوریم که خودمان بر فانتزیک و مبتذل بودنش آگاهی کامل داریم: «پدرت یا مادرت رفته پیش خدا» اما این جمله را نه به دلیل باورمان به آن بلکه دقیقا به این دلیل به کار میبریم که مطمئنیم در محدودهی فهم آن خردسال «کار میکند» یا به تعبیر دیگر «اثر میکند». مخاطبان هنر و مذهب (یعنی تقریبا اکثریت غالب انسانها) همان خردسالانی هستند که باید برای التیام و تسکین، به «فانتزی» زندگی پس از مرگ ایمان بیاورند؛ درست است که درست نیست اما واقعا «کار میکند»!
ابدیت
نیازی به غور و مکاشفه نیست. با پیشپاافتادهترین استدلال فلسفی هم همه انسانها فناپذیرند. انسان میراست. سقراط انسان است، پس سقراط هم میراست. هنر در ذات خود نهایت کنشمندی انسان برای مبارزه با فناپذیری است، تلاشی ناامیدانه برای جاودان شدن؛ آن هم در گسترهای حقیر. حقیر از آن رو که این جاودانگی با سازوکار حفظ یا تکثیر آن آثار به دست انسانهای پسین تعریف میشود. اگر روزی برسد که انسانی روی زمین باقی نماند جاودانگی هر آفریده هنری به پایان میرسد اما زمین و کائنات به هستی خود ادامه میدهند. بهسادگی پیداست که جاودانگی از این دست مترادف فراموش نشدن است و پایان حضور انسان بر زمین، آغاز فراموشی است.
من اعتراف میکنم
من بی هیچ تردیدی از مرگ میترسم.
یک خاطره: دبیر عربی کلاس دوم دبیرستان از روی اسم خانوادگی منحصربهفرد یکی از دانشآموزان، شک کرده بود که پدرش را میشناسد و وقتی که مطمئن شد حدسش درست بوده از او پرسید: «پدر شما حیات دارند؟» و پسرک که از دانشآموزان تنبل کلاس بود گفت: «بله. اتفاقا کلی هم درخت داریم.»
یک نمونهی روزمره: با کسی آشنا میشویم. کمکم دوست داریم بیشتر از او بدانیم که از کجا آمده، پدر و مادرش اهل کجا هستند و چهکارهاند و… خلاصه حس فضولیمان باید ارضا شود. با تردید و شاید با شرمساری دروغین از او میپرسیم: «پدرت الان در قید حیاته؟» و جرأت نمیکنیم سرراست بپرسیم: «پدرت زندهست؟»
چرا بیان اینکه پدر کسی در غل و زنجیر حیات باشد یا اسیر چنگال زندگانی باشد، بهتر از صحبت کردن سرراست دربارهی زنده یا مرده بودنش است؟ آیا در اشارهی سرراست به مرگ، چیز توهینآمیزی هست که یک ایرانی را ناچار میکند به تمثیل ابلهانهی «قید حیات» رو بیاورد؟
ما از مرگ میترسیم؛ هرکدام به دلیلی. یکی زندگی را برای لذتهایش (بهرغم همهی ناگواریهای گهگاه یا پیوستهاش) دوست دارد و نمیخواهد از آن دل بکند. یکی از درک مرگ به مثابه غیاب/ نبودن به وحشت میافتد. اغلب دینباوران به دلیل آگاهیشان از واقعیت وجودی خودشان در پس ظاهر دینداری، از عقوبتی که ایمان دارند در کار است در هراساند. و به هر دلیل ما از مرگ میترسیم. شمار بسیار اندکی از آدمیان هم هستند که از سر ناچاری (در مخمصههای بزرگ عاطفی، اخلاقی، مالی و…) یا با شهوتی وصفناپذیر (آنها که مجنونشان مینامیم) مرگ را در آغوش میگیرند. شمار قابلتوجهی هم هستند که به دلیل افسردگی، بیماری درمانناپذیر و اعتیاد، بر ترس از مرگ چیره میشوند و هر یک به دلیلی به پیشوازش میروند. اما بی کمترین شبههای میشود حکم داد (و کیست که مخالفت کند؟) که: اکثریت غالب انسانها «مثل سگ» از مرگ میترسند. اما خود مرگ با تمام رازناکیاش نمیتواند حاوی هیچ نشانه و معنایی برای زندگان باشد (در این باره بعدا باید نوشت).
بازی در این سوی خط در جریان است: آیین مرگ، سرشار از نشانههای روان/جامعهشناختی زندگان است. شیوهی برخورد با مرگ یک انسان، در سرزمینهای مختلف بازگوی محتوای فرهنگی آنهاست. ایرانیها به یک نکتهی ابلهانه در آیین مرگ پایبندند: پشت سر مرده بد نگویید چون او دستش از دنیا کوتاه است. بله این حکم در مواردی معقول به نظر میرسد. اگر فرد مرده شاشو بوده و شبها خودش را خیس میکرده، و بقال محل هم بوده، چه لزومیدارد بر شاشو بودنش تأکید کنیم؟ جار زدن شاشو بودن او (اگر در مایحتاج مردم، مثلا در پنیر لیقوان نمیشاشیده؛ کاری که پیشتر گوسفند گرامیبه نحو احسن انجام داده است) نمیتواند به درد خاصی بخورد. اما اگر یک تاریخنگار باشید و از منابع موثق مطلع شوید فلان فیلمساز در تمام عمرش دچار این مشکل (شاشویی) بوده، در تحلیل زندگی و آثار او بر این نکتهی تاریخی و درخشان چشم خواهید بست؟
آیا ابلهانه نیست که زندگی لویی آلتوسر (اندیشمند بیبدیل معاصر و شارح بزرگ مارکس) را بدون در نظر گرفتن ارتکابش به قتل (آلتوسر همسرش را خفه کرد و کشت) بازخوانی کنیم؟ و آیا این «رخداد» مهیب، بر تفسیر و تأویل اثر نمیگذارد؟ آیا میتوان رهیافت واسازانه و ناب ژیل دولوز در فلسفه را فارغ از فرجام انتحاریاش (دولوز به قصد خودکشی از پنجرهی بیمارستان پرید و مرد) دانست؟ آیا آگاهی از واقعیت جهتگیری جنسی رولان بارت، تأثیری شگرف بر خوانش متنهای رازناک عاشقانه و احساسیاش نمیگذارد؟ آیا میشود متن صادق هدایت را بدون مرگخواهی لجوجانهاش، تعبیر کرد؟ آیا اعتیاد مرگبار پرویز فنیزاده نسبتی تاموتمام با غرابت و شکنندگی سیماچهی بازیگریاش ندارد؟ آیا پس از مرگ نا/سرخوش فیلیپ سیمورهافمن، نگاهمان به شکوه اندوهناک بازیگریاش نیازمند یک دوبارهخوانی جانانه نیست؟ آیا جنون نیچه، پدیدهای مستقل از متنها و گزینگویههای خانمانبراندازش است؟ و هزار مثال دیگر.
به گمانم باید بهتأکید از قتل آلتوسر سخن گفت. باید دولوز را دقیقاً از نقطهی انتحار، بازخوانی کرد. باید مکررا جنون نیچه را پیش کشید و… . اخلاق پوسیدهی ایرانی شاید با موارد «خارجی» مشکل چندانی نداشته باشد اما در مواجهه با انسان ایرانی، قائل به قداستی مهوع و دروغین است. به شکلی مسخره، اتفاقا تنها پس از مرگ یک ایرانی مشهور است که عدهای جرأت میکنند از واقعیتهای شالودهساز زندگیاش سخن بگویند. و دست بر قضا، این رازداری بیهوده فقط در فضای سنتی و عوامانه جاری نیست بلکه در محدودهی حقیر روشنفکری ایرانی هم به عالیترین شکل در کار است. نمونهی بیهمتای ابراهیم گلستان را در نظر بگیرید. حضور زنی به نام فروغ در زندگی او، بهرغم فضای مسخرهی عاشقانهای که برای عدهای جذاب است، نفرین روزگار را به نزدیکان او هدیه کرد و نتیجهاش جز تباهی نبود. در گفتمان روشنفکری ایرانی، کسی حق ندارد از مادر فرزندان گلستان، به عنوان زنی ستمدیده و خیانتکشیده یاد کند و اگر چنین کند بیدرنگ با عتاب رویارو خواهد شد. همه باید همصدا باشند که آن شاعره گوهر متن است و باقی همه فرع و بیارزش. در نهایت شگفتی، همه! ما میتوانیم تاریخ را آنگونه که اماله کردهاند نپذیریم. میتوانیم بیاوریمش بیرون و زیر شیر آب بگیریم و این بار از روبهرو به آن نگاه کنیم.
مثال اعلای دیگر، جلال آلاحمد است. در غیابش به لطف اخوی، چهرهای از او ترسیم شد قداستمآب و مسلمانتر از هر شیخ. اما آیا ما مجبوریم به این قصهی مطلوب مصنوع، سر بسپاریم؟ «سنگی بر گوری» کتابی است از آل احمد که پس از انقلاب (سالها پس از مرگش) منتشر شد اما سالهاست امکان چاپ مجدد ندارد. آیا ما حق داریم بخشی از آثار یک نویسنده را به دلخواه حذف و نابود کنیم تا چهرهی پیامبرگونهای که از او ساختهایم گزند نبیند؟ و اگر واقعیت زندگیاش را بگوییم پشت سر مرده بد گفتهایم؟
در فرهنگ غمانگیز ایرانی «پشت سر مرده نباید حرف زد» گزارهای است فراتر از ساحت بقال شاشوی سرکوچه که جز اخلاق گند و بیان مزخرفش، کسی از او خاطرهای ندارد. آیا نباید از واقعیت ناظم بچهباز فلان مدرسه هم که تازگی ریق رحمت را سرکشیده سخن گفت؟ آیا بد است اگر آیندگان بدانند فلان بازیگر پیر کفتار که ادعای هنرمندانهاش لایه ازون را از معنا ساقط میکند عمری دروغ گفته و از فرط طلبکاری دائمیو دریوزگی ذاتی و ناخنخشکی، موجودی بهغایت چندشآور و پلشت بوده؟
لاپوشانی دستهجمعی، نتیجهای جز امنیت تکرار زشتی ندارد. آیا مجبوریم مثل بز اخفش به چهرهی قدیسگونهی مفرطی که پسر فلان پروفسور، لاینقطع از پدرش میسازد ایمان بیاوریم؟ آن مرحوم که جای خود دارد و به هر حال چیزی بارش بود (نه در حد افسانهای که برایش ساختهاند) اما آیا به این مورد برخوردهاید که یک نفر از فرط رذالت و کثافت اخلاقی در حد اعلا باشد و پس از مرگش فرزندانش از او به عنوان انسانی آکنده از خصلتهای نیک و الهی، یاد کنند؟ من که بارها به چنین لطیفهای برخورد کردهام و بابتش کلی خندیدهام و بر روح آن مرحوم لعنت فرستادهام.
از واقعیت اخلاق و رفتار مشاهیر زنده گفتن پیشکش ما جهانسومیها، لطفا بگذارید پس از مرگشان بشود گفت از بس عرقسگی خورد سیروز کبدی گرفت، از بس هروئین تزریق کرد گرفتار هپاتیت شد، از بس گراس میکشید این اواخر فقط مهمل میساخت، از بس هروئین میزد نمیتوانست اثر هنری خلق کند و… . آیا اینطوری فلان مخاطب نوجوان درک بهتری از واقعیت زندگی نخواهد داشت؟ یا بهتر است همه وارد یک فریب دستهجمعی بشویم و تا ابد خودمان را فریب بدهیم و کارخانهی قدیسسازی همچنان به تولیدات خودش ادامه بدهد؟
باید از زندگان در روزگار حیاتشان (وقتی که حیات دارند و کلی درخت!) و نیز پس از مرگشان، گفت و نوشت. هیچ کس نمیتواند تا ابد خودش را پشت حرفهای قشنگ دروغ پنهان کند. اما همیشه سینهچاکانی هستند که به بهانهی رعایت حال فلانی در زندگانی و بیدفاع بودنش پس از مرگ، نمیگذارند واقعیت گفته شود. این سینهچاکان اخلاقی، عفونت تاریخاند. من اگر مطمئن شوم فلانی که دم از نوشتار و معرفت میزند یک دزد تمامعیار بوده که پول دیگران را بالا میکشیده دیگر کمترین وقعی به نوشتههایش نمیگذارم. سکوت رذیلانهیهایدگر و بدتر از آن موضعگیری بزدلانهی گهگاهاش در قبال جنایات نازی مجابم میکند که به اندیشهاش با احتیاط و تردید نزدیک شوم. اماهایدگر خیلی مهم است: بزرگترین درس او در فلسفهی دشواریاب و مردافکنش جا ندارد، در سیمای خود اوست؛ مردی که آسان میبازد.
احتمالا به گمان خیلیها این رویکرد حقیری است؛ چون باورمان دادهاند که سخن مهم است نه گویندهی سخن. من اعتراف میکنم که چندی است با این گزاره مرافقتی تام ندارم؛ به چیزهای مورد اجماع شک میکنم، مسلماتی را پس میزنم و اینطوری راضیترم .

سلام
اول بگم که آقا هرکی اول تو وبلاگ از ما تعریف کرد آخرش یا مارو به باد داد یا اینکه انقدر توقعش بالا رفت که خودش به باد رفت پس منم از شما زیاد تعریف نمیکنم و همینقدر میگم که مشتاق نوشتههای شما هستم.
داستان اول کتاب تان انقدر واقعی به نظر میاومد که هربار میرم انتهای کوچه تا سیگاری بکشم و بعدش برسم به چهار راههاشمیو جلوی فروشگاه کوروش اینور اونور رو نگاه میکنم و دلم میگیره و با خودم فکر میکنم شاید احمد زنده باشه و یه روزی مثل من دنبال نقد یک فیلم تو اینترنت بگرده و بعدش نقدها رو بخونه و کمیکنجکاوتر بشه و نقد کتابِ نویسنده وبلاگ راهم که آقای گلمکانی عزیز نوشته بود از نظر بگذرانه تا چند روز بعد به خیابون انقلاب برسه و آن کتاب ۳۵۰۰ تومنی که به اندازه بیشتر داستانهای جدید و گرون قیمت نشر چشمه ارزش داره بخره و با جون و دل به خوندنش ادامه بده، البته فکر نکنم احمد تو این فازها باشه، اما هروقت از اونجا رد میشم خوب اطراف رو نگاه میکنم.
در رابطه با یکی از همین نوشتههای اخیرتان باید بگویم که غمگین بودن ملت ایران هیچ ربطی به حکومت نداره، ما ایرانیها از درون غمگین هستیم واسه خاطر اینکه بلد نیستیم خوشحال زندگی کنیم، داشتم با خودم فکر میکردم که مثلا چه وقتی بود خانواده من شاد بوده؟ اصن چه تفاوتی بین شادی و خوشحالی ما هست؟ فکر کردم که حتی تو روزای جشن هم غمگین هستیم، حتی تو روزی که جشن تولد هم داریم به لحظههای تلخ و آدمهایی که نیستن فکر میکنم، چون هیچکس بهمون یاد نداده که شاد باشیم، آرزو میکنم روزی بیاد که تو مدرسههای ما شاد بودن رو به ما یاد بدن، من خودم وقتی به دوران مدرسهام فکر میکنم اصن احساس خوشحالی نمیکنم، همیشه احساس استرس و نگرانی داشتم، نه فقط من بلکه همه دوستانم هم این حسهای تلخ و بدطعم رو داشتن، حس تنفر از معلمها ناظمها، حس بدِ قبل از امتحانها و دیکتاتوری که تو حتی تو باحالترین مدرسه تهران هم شاهدش بودم. روزهای دانشگاه هم مثل همه روزها پشت سر هم میگذره و همه کار میکنیم برای سرخوشیهای زودگذر و تلف کردن عمر.
آقای رضا کاظمی، دلخوشیهای ما تو این دنیا کتاب و فیلم و امید به آینده است، آینده ای قشنگتر و واقعا میگم ؛ پر پول تر، که این روزها پول هم بخشی از غم این مردم رو میسازه. دلخوشی به خوندن نوشتههای شما و عزیزان دیگه، این جا و آن جا دنبال کردن شان و دلخوشی به اینکه در دنیای ما ایمیلی هست و میشود هر طور که دلمان خواست برایشان ایمیل بزنیم 🙂
امیدوارم همیشه بنویسید، بسازید و پایدار باشید که این روزها شما وارد لیست دلخوشیهای ما شده اید.
قلمتان سبز
امیر تیموری
با رفتن به لینک زیر میتوانید فیلم کوتاه با صدای دست من را تماشا یا دانلود بفرمایید. به دلیل سرعت نامطلوب و محدودیتهای ذاتی اینترنت خودم و بسیاری از مخاطبان ساکن ایران، بهناچار حجم و کیفیت فایل را خیلی پایین آوردهام اما با همین کیفیت هم حق مطلب ادا میشود.
استدعایم این است که فیلم را در خلوت و آرامش و در یک نشست ببینید. اگر از هدفون استفاده کنید که چه بهتر. یادتان نرود فیلم کوتاه، گنجایش دستشویی رفتن و حرف زدن و ور رفتن با موبایل و… ندارد!
تردید نکنید که نقد و نظر شما برایم مهم است.
مشخصات فیلم
نویسنده و کارگردان: رضا کاظمی
بازیگران: مهدی شایان، حمید یحییزاده، لیلا بهشاد، عباس دشمنزیاری.
نور و تصویر: نواب محمودی
صدا: جاوید حسینی
زمان : ۱۴ دقیقه
یک نکته را بیتعارف و بهصراحت مینویسم و دیگر تکرار نمیکنم. در آینده هم اگر کسی انتقاد یا پرسشی مشابه داشت به همین پست مختصر ارجاعش خواهم داد.
من اعتقادی به انتشار کامنتها با هر موضوع و محتوایی ندارم و هرگز هم چنین ادعایی نداشتهام. اینجا یک سایت شخصی است با نوشتههایی بهشدت شخصی و لحنی کاملا شخصی. مقایسهی لحن و پرداخت نوشتههایم در این سایت با نوشتههای منتشرشدهام در نشریات، بهخوبی روشنگر همین ادعاست.
هشت نه سال است که این سایت را سرپا نگه داشتهام و در یک کلام، دوست ندارم فیلتر شود. به همین دلیل هر کامنتی که سایتم را با خطر فیلتر شدن روبهرو کند (حتی در حد یک کلمه) بیدرنگ حدف خواهد شد. تشخیصش هم فقط با خود من است. کامنتهایی هم که حاوی توهین و تهمت به افراد حقیقی (از جمله خودم) باشند ابدا منتشر نخواهند شد. گاهی از این موضع عدول کردهام و ضمن انتشار کامنتهای دردسرساز، از کامنتگذار خواهش کردهام که لحنش را تعدیل کند اما غالبا بیفایده بوده است.
برایم مهم نیست که کسی آزرده یا خشمگین شود. این رویهی همیشگیام در این سایت بوده و پس از این نیز چنین خواهد بود.
شرمندهام. من حوصلهی چانهزنی ندارم. گفتوگوی بیهوده و فرساینده با کسانی که دنیایشان از باورهای من بسیار دور است برایم کمترین جذابیتی ندارد. اینجا یک حریم شخصی است که رهگذرانی گاهی به آن سر میزنند و با دلتنگیها و نق زدنهای من همذاتپنداری میکنند. و همین بس است.
و برای هزارمین بار تأکید میکنم که نیازی به تحسین و تمجید کسی ندارم. اگر تحسین امروز کسی موجب متوقع شدن او در آینده میشود پیشاپیش شرمندهام چون یادم نمیآید از کسی درخواست تحسین کرده باشم که بخواهم مدیونش بشوم.
لطفا با صدور خشم و نفرتتان همین دلخوشی کوچک را از من نگیرید.

متن خبر: در سال ۲۰۱۳ موسسه گالوپ گزارشی مبنی بر بررسی وضعیت خشنودی و خوشحالی در بین ۱۳۸ کشور منتشر کرد که بنا به این گزارش، عراق نخستین کشور غمگین جهان معرفی شده است. بعد از عراق، کشورهای ایران، مصر، یونان و سوریه به ترتیب به عنوان ناشادترین کشورهای جهان معرفی شدند.
حاشیهای بر خبر:
تکلیف عراق و سوریه که مشخص است. یونان هم به دلیل تنگنای اقتصادی در وضعیت بسیار بدی قرار دارد. مصر هم که پایگاه ترانه و طرب و سینمای عرب بود به دلیل برقراری حکومت بنیادگرای محمد مرسی و کودتای متعاقبش به خاک سیاه نشسته اما تردید نکنید که اگر بنیادگرایان بگذارند به روزهای خوبش باز خواهد گشت. کیست که نداند عراق با همهی مصایب حضور صدام، در زمان آن دیکتاتور دیوانه بهمراتب کشور امنتر و شادتری بوده است؛ قصهی لیبی و دیکتاتور روانپریشاش نیز از این دست است. حساب بنیادگرایان که جداست و آنها برای ارزشهای مطلوبشان تا نابودی کرهی زمین و تمام بشریت هم پیش میروند و شادی و آسایش و رفاه در لغتنامهشان جایی ندارد اما کدامیک از مردم عادی این کشورهای عربی اگر زمان به عقب برگردد حاضرند دوباره علیه دیکتاتورهایشان فریاد خشم سر دهند؟
اما قصهی ایران چیست؟ چرا همیشه در این رقابتهای بیمار ما سرآمد و بالای جدولیم؟
گردانندگان امر در جمهوری اسلامیایران، بیشتر از همه به یأس و دلمردگی حاکم بر مردم ایران آگاهاند و گمان نمیکنم به آن بیاعتنا باشند. اما مسأله این است که برای تزریق نشاط به جامعه و رهایی از این فضای اندوهزده، اراده و نیت کافی نیست. وضعیت ریشهدارتر و پیچیدهتر از این است. گردانندگان میدانند که مصرف مواد مخدر و الکل صنعتی و غیرصنعتی در میان ایرانیها چهقدر است. میدانند دقیقا چه میزان مواد روانگردان صنعتی تولید و مصرف میشود و هر از گاهی محمولههایی از این مواد را کشف و منهدم میکنند. گردانندگان میدانند که میزان سرقت و جنایت در ایران نسبت به اغلب کشورها چهقدر بالاست. ما هم میدانیم چون همه مجبوریم پنجرههای خانهمان را با میلههایی زشت به شکل زندان دربیاوریم و روی دیوار خانههای ویلایی، شیشههای تیز و برنده بچسبانیم تا خطر حضور دزد را کمتر کنیم. در هیچ کشوری دیوارچینی خانه به اندازهی ایران اهمیت ندارد چون فرض بر این است که حتما کسی برای سرقت به سروقت خانه خواهد آمد و میدانیم که همینطور هم هست؛ حتما خواهد آمد!
گمان میکنم ما نهفقط مردمانی غمگین که مردمانی با آمار بسیار بالای دروغگویی، سرقت، کمکاری، رشوه، اختلاس و… هم هستیم و بهزودی در بالا رفتن سن ازدواج و افزایش نرخ طلاق و رشد منفی جمعیت هم سرآمد جهانیان خواهیم شد. گردانندگان نمیتوانند این همه مصیبت را (که خودشان هم سهمیدر ایجاد یا تقویت آنها داشتهاند) یکشبه یا حتی طی چند دهه برطرف کنند. وضعیت بسیار بد اقتصادی فقط یکی از فاکتورهای غمناکی ملت ایران است. از آن مهمتر، انزوای تقریباً کامل ایران در میان کشورهای جهان است که باعث شده سفر به کشورهایی دیگر (بهجز چند استثنای حقیر مثل امارات و ترکیه و مالزی و فاحشهخانهی تایلند و…) برای شهروند معمولی ایرانی از محالات باشد. شهروندان کشورهای دیگر هم دلیلی برای سفر به ایران ندارند چون دلیلش را خودتان میدانید… ! ممکن است معدودی پیر و پاتال که عاشق معماری اسلامیو ایرانی هستند رنج سفر به ایران را به جان بخرند اما هیچکس برای خوشگذرانی به ایران نخواهد آمد و سهم ایران (با این همه جاذبهی گردشگری از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب) از درآمد سرشار گردشگری حقیر و مضحک و شایستهی پوزخند است. کلا تعاملی میان اکثریت غالب ایرانیها و مردمان کشورهای دیگر جهان وجود ندارد و کمترین روزنهی امیدی هم به چشم نمیآید که اوضاع بهتر شود. تعامل در زندگی واقعی بخورد توی سرمان؛ فیلترینگ شدید و اغلب کورکورانهی اینترنت حتی اجازهی تعامل در فضای مجازی را هم به ایرانیها نمیدهد.
تلویزیون جمهوری اسلامی(رسانهی ملی) بیشترین نقش را در نهادینه کردن دوگانگی در زندگی ایرانیها داشته و دارد. از نشان دادن اقلیت به جای اکثریت تا اخبار شدیدا گزینشی و اغلب دستکاریشده و سانسور شدید و توهینآمیز (از فیلم تا مسابقهی والیبال) تکلیف را یکسره کرده است. کسی این تلویزیون را جدی نمیگیرد و برنامههای بهراستی بیارزش و مبتذل ماهواره مشتریهای فراوان دارد و سلیقهی شهروند ایرانی به خاک سیاه نشسته است. آمارهای رسمیدر خصوص ماهواره، مسخره و بیارزشاند وقتی دیش ماهواره را در هر کوی و برزن از کلانشهر تا دورافتادهترین روستا و ایل و عشایر به چشم میبینیم.
هر سال با گرم شدن هوا عدهای دلواپس حجاب میشوند و پاییز که میشود دلواپسی نابود میشود. اما کسی دلواپس فساد اخلاقی رو به گسترش ایرانیها نیست. چشمپاکی و پاکدامنی به عنوان ویژگیهای اصیل شرقی و ایرانی، در هر پوششی کمرنگ و کمرنگتر میشود اما همه نگران چند تار مو و چند سانتیمتر از ساعد زنان هستند. کسی به فکر هرزهدریهای نوجوانها نیست. خواهر و مادر هیچ کسی از شر حشریت جوانان بیادب و بیشرف در امان نیست. کسی نگران معناباختگی وفاداری در زندگی مشترک نیست. کسی دلواپس اخلاق نیست. گمان نمیکنم به صرف دلواپسی خشمآلود و ضربههای باتوم، پاکدامنی و اخلاق را بشود در ذهنها نشاند. گردانندگان اینها را هم بهتر از امثال من میدانند اما واقعا کاری از دستشان ساخته نیست چون به نقش آموزش و زیرساخت باور ندارند و دنبال اقدامات تکانشی و ضربتی هستند.
اتفاق خوب وقتی میافتد که مدرسهها عاری از ننگ وجود آموزگاران بیحکمت و بیسواد و مدیران و ناظمان مسألهدار و بیاخلاق شوند. یک کودک هفتساله حتی اگر پدری بیسروپا و بیاخلاق بالای سرش باشد یا حتی مادری بدکاره داشته باشد، میتواند در مدرسه به شکل عملی بیاموزد که آشغال ریختن در خیابان، رانندگی جنونآمیز، دروغگویی، بیوفایی، خودفروشی و… چهقدر دور از انسانیت و تمدن است. اما بچهای که معلمش را فردی حقیر و کمطاقت و سطحینگر و آلوده به انواع ویژگیهای زشت میبیند هیچ تأثیری از او نمیپذیرد. خودمان را که نمیخواهیم گول بزنیم. اکثریت غالب آموزگاران مدرسههای ایرانی، کسانی هستند که قابلیت تحصیل در رشتههای شیک و لوکس و پردرآمد را نداشتهاند و با اکراه و اجبار سر از آموزگاری درآوردهاند. اکثریت غالب آموزگاران ایرانی در این روزگار، نه ضریب هوشی بالایی دارند نه قدرت تعامل درست با کودکان و نوجوانان. یک راه حل ساده و بخردانه (که قطعا گردانندگان از آن طفره میروند) این است که آموزگاری یکی از شغلهای پردرآمد و شیک بشود. به این ترتیب، بعد از یک دهه شاهد حضور نسلی باهوشتر و کاریزماتیکتر از آموزگاران خواهیم بود. آن وقت است که میشود روی نسلهای آینده تأثیر گذاشت و ذهنیت انسانها را از کودکی به زندگی متمدنانه و عاری از کثافات اخلاقی (که بهشدت گریبانگیر ایرانیهاست) نزدیک کرد.
سادهترین توجیه غمگین بودن ایرانیها این است که بگوییم به دلیل حاکمیت اسلام، امکان اندکی برای شادمانی وجود دارد. اما این خودفریبی بزرگی است. گذر زمان نشان داده که سختگیریها نقش مهارکننده برای هیچکسی ندارند و هرکس راه فرعی خودش را برای رسیدن به مطلوباتش پیدا میکند. ما شاد نیستیم چون قانون درستی بر ادارهی کشورمان در کار نیست و امکان تخلف و دزدی و اختلاس و کمکاری بدجور مهیاست. ما به همین قانونهای نیمبند هم پابند نیستیم. مدام حق هم را ضایع میکنیم. مدام به همسایگانمان ظلم میکنیم. در هر بار پشت فرمان نشستن بسیارانی را تا حد مرگ آزار میدهیم. شدیداً دروغگو و فریبکار و حسود و بددلیم. هیچ کاری را درست انجام نمیدهیم و همیشه میخواهیم بمالیم درش. از دادن مالیات فرار میکنیم. کنتور برق خانهمان را دستکاری میکنیم تا کمتر پول برق بدهیم. احتکار میکنیم. همه چیز را به چشم طلا میبینیم و حتی خرید پنیر دو هفته پیشمان را به قیمت بالاکشیدهی امروز میفروشیم. دنبال سودهای هنگفت و قلمبهایم. شهر و طبیعت را تبدیل به زبالهدان میکنیم. هنگام استفاده از دستشوییهای عمومی(بین راهی باشد یا یک هتل پنجستاره فرقی ندارد)، تمام در و دیوار را مزین به کثافت وجود خودمان میکنیم و یادگاری هم میگذاریم و پوزخند میزنیم. به عنوان یک زن به حیا تیپا میزنیم و اگر به ضرورتی وارد دستشوییمردانه شویم، خون متعفنمان را بیهیچ پوششی در معرض دید کس و ناکس میگذاریم. کودکانمان را در خیابان به قصد کشت کتک میزنیم چون از ما بستنی یا اسباببازی خواستهاند. به خاطر پولی حقیر و ناقابل، بهترین کارمندانمان را اخراج میکنیم تا ابلهی بیتوقع را بیاوریم و از او بیگاری بکشیم و بعد که او هم توقع حقوق معقول داشت عذرش را بخواهیم و ابلهی دیگر را بیاوریم. خانهها را به نکبتآمیزترین شکل میسازیم و به خلقالله میاندازیم. و… و… و… .
و هنوز که هنوز است یک سیستم دادرسی وجود ندارد که بشود موارد اجحاف و کمکاری و ظلم و… را با خیال راحت و در زمانی کوتاه پیگیری کرد. کاغذبازی و کاغذبازی و… همه را فرسوده کرده و ما همچنان از سیستماتیزه شدن و الکترونیکی کردن طفره میرویم چون در آن صورت امکان اختلاس و رشوه و دزدی از بین میرود.
چرا نباید غمگین باشیم؟ پایمان به بیمارستان برسد باید فاتحهمان را بخوانیم. کارمان به شکایت برسد باید تا دم مرگ بدویم و اسیر کاغذبازی باشیم. وقتی اوضاع این است و ما اینگونهایم باید خاک مرگ بر سر خودمان بریزیم؛ غمگین بودن که شوخی است.
پینوشت: مردمیکه با باخت تیم ملی کشورشان هم به خیابان میآیند و لودگی میکنند، نهفقط غمگین که غمانگیزترین مردم جهاناند!
دنیا پر از رخدادهای خبرساز است که دستکم برای من اصلا تازگی ندارند: جایی جنگ و خونریزی است، جایی دیگر خونریزی و جنگ است، و یک جایی هم خون و جنگریزی. یک هواپیمای مسافربری با همهی سرنشینانش بهاشتباه هدف قرار گرفته و به ثانیهای همه با تمام آرزوهایشان همسفر باد شدهاند. این یکی رفته به کما و آن یکی نشانههای خروج از کما را بروز داده. رسانهها با نشان دادن بدبختیهای دستکار آدمیزاد قرار بوده آگاهیرسانی کنند اما تأثیر نهاییشان چیز دیگریست: جنگ و قتل و… روزبهروز عادیتر و پیشپاافتادهتر میشوند و حضورشان در خبرها، از ضروریات روزمرگی و البته رونق رسانهای است. نمایش همدردی و غمخواری شاید هرگز نخوابد اما در عمل کاری از کسی ساخته نیست؛ قرار هم نیست کسی کاری بکند. این وسط، مثل مترسک ایستادهام وسط مزرعهای در عذاب تابستان. کلاهم را باد میبرد و من حتی نمیتوانم سر بچرخانم تا رفتنش را ببینم. فکر و ذکرم این کلاغ بیوقفه است که منقارش در زخم شانهام جا خوش کرده و دیروز تولد نبیرهاش را جشن گرفته است.
دنیا پر از رخدادهای خبرساز است که هیچکدامشان ربطی به انتظار من ندارند. من منتظر هیچ جنگ و کشتاری نیستم. حتی منتظر مرگ هیچ کفتاری نیستم. در خاطرم نیست که هرگز چشمانتظار طوفان و زلزلهای بوده باشم. من فقط وسط میلیاردها انسان مجبور، دنبال خبر خوب خودم هستم؛ خبری از پشت پستوی دیوانسالاری غمانگیز انسان متمدن. تا باز بتوانم دست روی زانو بگذارم و برخیزم و قدری در آفتاب بگردم.
قاعدتا وقتش است که این پست طولانی (به طول روزهای جام جهانی ۲۰۱۴) را تمام کنم اما راستش دلم نمیآید. باید حسنختام مناسبی دستوپا کنم. بگذارید ببینم. میخواهم به واقعیتی اعتراف کنم: میدانم بسیاری از کسانی که در این یک ماه به سایتم سر زده و این پست را دیدهاند با خودشان گفتهاند چه آدم شکمسیر و بیدردی است و چه دغدغههای چیپ و مسخرهای دارد. ضمن احترام به این عزیزان (که با بعضیهاشان افتخار آشنایی از نزدیک دارم) دلم برایشان میسوزد که نمیتوانند از جادوی فوتبال لذت ببرند. من ابدا شکمسیر و بیدغدغه نیستم و اتفاقا در یکی از دشوارترین مقاطع زندگی حرفهایام قرار دارم و چند وقتی است میزان تنش و اضطرابم در اوج است. اما فوتبال عزیز، در بزنگاه این روزهای سخت به دادم رسید و توانستم شرابوار به جان درکشمش تا دمیاز هولناکی بیرحم واقعیت فرار کنم و در ساحت فانتزی پناه بگیرم. این همان کاری نیست که عشاق سینما، با غرق کردن خودشان در فیلمها میکنند؟ فوتبال! ای فوتبال عزیز! نمیدانم اگر تو نبودی چهطور میتوانستم این روزهای بد بیرحم را بگذرانم. و سپاسگزارت هستم رفیق شفیق! آرژانتین دیرباز! که تا آخر خط انگیزهای شدی برای همراهی و مست و افسونم کردی. فوتبال عزیزم! جادوی شفابخش تو را هرگز از یاد نخواهم برد. و اینگونه بود که این پست هم تمام شد. تا روزی دیگر و رؤیایی دیگر.من مؤمنانه پرواز را به خاطر سپردهام. در پناه خدا.

(شرح عکس: تماشای بازی فینال)
از هرچه بگذریم، بیمعرفتی است اگر از این رفقا یاد نکنم؛ اینها که با همهی فرازونشیبشان، لذت تماشای جام جهانی را مضاعف کردند و با آیتمهای جذاب و انرژیبخششان دلگرمیشبهای این تابستان طولانی شدند. با همهی انتقادهایم به فردوسیپور، او خودمانیترین و دلپذیرترین برنامهساز فوتبالی ماست؛ مردی از جنس مردم کوچه و خیابان نه از جنس مردم موهوم مطلوب تلویزیون رسمی. جاودانی با همهی شلبازیهایش، مجرب و پخته و باهوش و نکتهسنج است (و البته آرژانتینی هم هست). تکگویی جانانهی محمدحسین میثاقی (این جوان ریزنقش تیزهوش) پس از باخت ناراحتکننده و ظالمانهی ایران به آرژانتین، مهرش را تا ابد به دلم نشاند و قابلمقایسه با فصیحترین خطابههایی است که در عمرم شنیدهام. تعارف نمیکنم: اگر او آن شب نبود، نمیدانستم چهطور با شوک آن باخت دیرهنگام کنار بیایم. و بالاخره: حمیدرضا صدر هرچند در نقدنویسی سینما، جایگاهی در میانه داشت در تحلیل جامعهشناسانهی فوتبال به حکیمیدنیادیده و بلندنظر میماند و ژرفا و وقار کلامش برای من کیمیاست. سپاسگزارش هستم. از او بسیار آموختهام نه فقط در فوتبال بلکه در مرام و معرفت زندگی. خسته نباشید آقایان عزیز.

اینجاها بود که نیمخیز شدم و آه! چرا؟ چرا؟ چرا؟
ضربهی سر گوچی در بازی با نیجریه. میشد گل بشود و آه!
ضربهی سر اشکان دژاگه در بازی با آرژانتین… آه!
فرار گوچی در بازی با آرژانتین، ضربهی کاتدار در وضعیت نامتعادل… آه!
ضربهی شیلی به تیر دروازهی برزیل در آخرین لحظههای وقت اضافه… آه!
حملهی وحشیانهی مانوئل نویر به هیگواین… اخراج… ضربهی پنالتی… اما صبر کنید! این داور ابله نظر دیگری دارد… آه!
تک به تک مسی در بازی فینال… آه!
تک به تک پالاسیو در بازی فینال… آه!
تک به تک هیگواین در بازی فینال… آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخ!
قرار باشد نشود نمیشود… اما ممنون رفقا. قشنگ بود. دروووووووود.
فینال جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل

آلمان (۱) – آرژانتین (۰)
میتوانم کلی دربارهی اتفاقهای این مسابقه فک بزنم؛ از اشتباه داوری تا تک به تک خراب کردنهای آرژانتینیها و تعویضهای بد سرمربی آرژانتین و چلمنگبازی پالاسیو و آگوئروی بیشعور که اگر دم دستم بودند یک لگد محکم میزدم به… اما آلمان تیم خوبی بود که بردنش به هیچ وجه کسی را ناراحت نمیکند. بر خلاف انتظارم، شکست آرژانتین ناراحتم نکرد و خیلی راحت و سریع (همان موقع تماشای بازی) با آن کنار آمدم دلیلش هم چیزی نبود جز موقعیتهای درجهیکی که آرژانتینیها بر باد دادند و با صدای بلند اعلام کردند همین نایبقهرمانی بسشان است؛ من هم که کاسهی داغتر از آش نیستم. اما هر بازی یک نقطهی تمرکز، یک لحظهی طلایی دارد و برای من (به دلیلی که خواهم گفت) واکنش مسی به این باخت بود. او بسیارانی را در حسرت اشکش گذاشت و مرا بیش از پیش شیفتهی خودش کرد. در حالی که بازیکن مشنگ و کلهخری مثل آگوئرو (در عجبم که چرا سابیا او را به جای لاوتزی به بازی آورد) مثل ابر بهار اشک میریخت (و حیف که دم دستم نبود که توجیهش کنم)، مسی فقط عصبانی بود و سعی میکرد میمیکی نداشته باشد. یکی از بزرگترین حسرتهای نگارنده در زندگی این است که در دو مقطع مهم زندگیام (یکی جلوی فرمانده در سربازی و یکی در محضر سردبیر) به هر دلیلی نتوانستم جلوی احساسات رو به انفجارم را بگیرم و به جای هر واکنش دیگر اشک ریختم و هر دو عزیز تا مدتها بابت آن اشکها (که تنها چارهام برای رهایی از احساس بدم در آن لحظهها بود) ملامتم میکردند. البته آنها نمیدانستند که گریه جایگزین یک واکنش احتمالی دیگر بوده، اما حالا با تمام وجود باور دارم که اشک ریختن جلوی دیگران همانقدر بد است که در خلوت، خوب. دیشب به مسی حسادت کردم. او که سرگذشت غریب و پرفرازونشیبی داشته و قصهی زندگیاش بهراستی شایستهی فیلم شدن است (که خوشبختانه فیلم هم شده) بیش از هر کسی در طلب فتح جام جهانی بود اما در پس این ناکامی، مثل یک حکیم دنیادیده و دریادل، فقط نگاه کرد و مراسم بیهوده و اجباری مدال گرفتن را تاب آورد تا مراعات ادب کرده باشد.
آلمان قهرمان شد و این قهرمانی برازندهاش بود. مبارکش باشد. آرژانتین نایبقهرمان شد و در این جام، دل کسانی چون من را به تپیدن واداشت و حکایت عاشقیت را زنده کرد. نمیگویم به آیندهاش امیدوارم چون فوتبال مثل زندگی در آمریکای جنوبی تابع هیچ منطق و خردی نیست. به جایش میگویم: همین حالا را عشق است که دوم جهان شدی و در فینال هم زیبا و زهردار بازی کردی و زورت را تمام و کمال زدی. دمت گرم تیم محبوب دوستداشتنیام. با آرزوی بهترینها. در پناه پروردگار.
پیشنهاد: اگر میخواهید با شهر دلربا و زیبای بوئنسآیرس و فرهنگ آرژانتینیهای دوستداشتنی بیشتر آشنا شوید شدیدا پیشنهاد میکنم فیلم فوقالعاده دلنشین Sidewalls را ببینید.
به استقبال فینال جام جهانی ۲۰۱۴

از کارشناسان تا بازیکنان بزرگ سابق و کنونی فوتبال و اکثریت غالب فوتبالدوستان همه به شکلی بیرحمانه بر این نکته تأکید دارند که آلمان تیم کاملی است و آرژانتین اصلا تیم نیست و فقط لیونل مسی را دارد. این حرفها فقط نوجوانان کمسنوسالی را میتواند فریب بدهد که بازیهای دو تیم در جامهای جهانی قبلی را ندیده و با واقعیت فوتبال بیگانه باشند. آلمان این دوره به هیچ وجه بهترین آلمان چند دورهی اخیر نیست و خدا میداند اگر آن برد دور از عقل برابر برزیل سستبنیاد همیشه اشکآلود (لعنتی) مثلاً احساساتی اتفاق نمیافتاد هرگز این آلمان را بهترین آلمان این سالها نمیدانستند. آرژانتین هم هرگز این قدر تابع تاکتیک تیمینبوده. از این مهمتر برخلاف نظرات عوامفریبانهی رایج، نقش رهاییبخش مسی در تقابل با بازی بستهی تیمها به بازی خود او با توپ خلاصه نمیشود؛ بلکه بیشتر به دلیل بازی بدون توپ اوست که بخش زیادی از انرژی تیم مقابل هدر میرود.
مصاحبههای دو سه روز گذشتهی بازیکنان و مربیان و کارشناسان آلمانی و آرژانتینی بیانگر یک واقعیت روانشناختی بسیار قابلتوجه است: تقریباً همهی آلمانیها و دوستدارانشان گفتهاند ما بدون تردید بهآسانی بازی را میبریم. اما همهی آرژانتینیها یا دوستداران آرژانتین گفتهاند آلمان تیم بزرگی است، بازی سختی را پیش رو داریم و تلاش میکنیم که ببریم. تنها استثنای آلمانی، فرانتس بکنباوئر بوده که بازی را دشوار و برابر و غیرقابلپیشبینی توصیف کرده است. با این وصف این فینال تجلی تمامعیار رویارویی تفرعن و تواضع است. برای من تماشای این تقابل بسیار جذابتر از تقابل تاکتیکی دو تیم است.
بازی ردهبندی

هلند (۳) – برزیل (۰)
حرف خاصی نیست. فقط نتیجهی غیرمستقیمیکه از این بازی میشود گرفت این است: برزیل چه شانسی آورد که به آرژانتین نخورد.
*
چیزهایی که از جام جهانی فوتبال آموختم
– فوتبال هم مثل سینما میتواند دوستیها را بههم بزند (!) چون دوست داشتن یا نداشتن یک تیم مثل دوست داشتن یا نداشتن یک فیلم نظر دیگران را دربارهات عوض میکند. به درک! ننگ بر آن جاندار دوپایی که اینقدر ابلهانه به مقولهی دوستی نگاه میکند حتی اگر خود من باشم.
– تیم ملی ایران با هر تیمیبازی کند شمار مخالفان آن تیم یکشبه رکورد میزند. همچنان اکثریتی به رهبری استاد فردوسیپور بر این نکته اصرار دارند که ما بهتر از آرژانتین بودیم و اگر داور پنالتی را برایمان میگرفت برنده میشدیم. واقعا اگر داور پنالتی را برایمان میگرفت برنده میشدیم؟ این تن بمیرد! کام آن!
– ما نهفقط مردم جوگیری هستیم بلکه بسیار فرصتطلبیم. هر طرف زر و زورش بچربد ما همان طرف هستیم. یکشبه عاشق چیزی میشویم که فکر میکنیم در حاشیه (یا متن) امنیت قرار دارد و میتوانیم با خیال آسوده به آن تکیه کنیم. با دوست داشتن بالذات و بما هو میانهی چندانی نداریم. ما نوادگان همان مردم غمانگیزی هستیم که صبح میگفتند زنده باد مصدق و غروب که شد فریاد برآوردند …!
– آدم فقط وقتی بیخیال تحسین غمخوارانهی دیگران شود (مثل «حیف شد که تو شکست خوردی ولی این چیزی از ارزشهایت کم نمیکند») سراغ راهی میرود که جایی برای غمخواری باقی نگذارد. آرژانتین در این دوره از جام جهانی دقیقا همین کار را کرد. من یکی که غافلگیر شدم. دفاع بیسامان آرژانتین دقیقا بعد از بازی با ایران و نیجریه ناگهان رنگ و رو عوض کرد و بهترین دفاع جام شد. در این یک مورد میتوانیم افتخار کنیم که ضدحملههای خوب تیم ملی ایران آرژانتین را به خودش آورد تا یک فکر اساسی به فکر دفاعش بکند. بازی باز و بیمحابا با نیجریه اتمام حجتی برای یاران مسی بود. تا قبل از شروع جام و حتی تا پایان مرحلهی گروهی، ناطقان شیرینبیان همگی متفقالقول بودند که بلژیک پدیدهی بزرگ این دوره است اما کسی جرأت نکرد بعد از بازی آن تیم ملوس با آرژانتین بگوید چرا بلژیک حتی صاحب یک موقعیت نشد!!! و اگر آرژانتین حمله نکرد کدام فرشتهی الهی گل را چسباند به تور دروازهی عزیزان؟
– در اندوهناکترین لحظهها هم تماشاگران همهی تیمها به محض دیدن تصویرشان بر اسکوربرد ورزشگاه به شادمانی و شکلکبازی میپرداختند. اما این مسخرهبازی را در شب شکست سهمگین برزیل ندیدیم. کسی حوصلهی خودنمایشگری نداشت. برزیلیها واقعا فقط برای بردن به تماشای بازی تیمشان مینشستند.
– فوتبال سرگرمیخوبی است اما فرصت جانانهای برای ابراز وجود ملتها و نمایش فرهنگشان است. الجزایر پیش و پس از این جام، کلی توفیر میکند. اندک احترامیکه ایران به دست آورد با هیچ دیپلماسیای میسر نبود و… . وحشیگری کامرونیها (خودزنی و با مشت به مهره گردن بازیکن تیم مقابل کوبیدن به قصد قطع نخاع کردنش و…) ازیادنرفتنی است و… .
– هر اشک و لبخندی معنای خاص خودش را دارد. لبخندهای تسلیمآمیز کریم بنزما وقتی در بازی با آلمان هرچه میزد به در بسته میخورد نشان از سلامت روانی یک انسان داشت که انگار با صدای بیصدا میگفت «خدایا میدانم که گل زدنم مقدر نیست.» اما خندههای عصبی و گشاد آرین روبن در پایان هر نیمهی بازی با آرژانتین هیچ تفسیری جز یک رفتار هیستریک الکی نمیتوانست داشته باشد. اشکهای بازیکنان پس از شکست فقط در اندک مواردی حاکی از اندوهی راستین بود؛ مثل اشک آندو در پایان بازی با بوسنی یا اشک جیمز رودریگز بعد از شکست برابر برزیل.
– نمیشود مثل مترسک روی نیمکت نشست و تیم را هدایت کرد. دلبوسکهی بزرگ خیلی دیر این را فهمید. سابیای آرژانتینی با بضاعت اندکش در مربیگری لااقل این را خوب میدانست. شاید او مربی بزرگی نباشد اما برای جوانهای تیمش در حکم یک پدر مهربان و نگران است. دیدهاید حتی با بازیکنان تیم مقابل (وقتی برای پرتاب اوت به نزدیکی او میآیند) چهگونه رفتار میکند؟
– هیچ ثانیهای از زندگی را نباید دستکم گرفت. این را نابغهای به نام مسی یادمان داد. چرا سپاسگزارش نباشیم؟ دلم سوخت (و هنوز میسوزد) برای کیروش وقتی در دقیقهی نود بازی با آرژانتین با باز کردن دستهایش (در حالی که لبخندی از سر رضایت بر لب داشت) اشاره کرد که دیگر تمام است و فقط یکی دو دقیقه مانده. دقیقا فقط یکی دو دقیقه مانده بود! آه!
نیمهنهایی
آرژانتین (۰) – هلند (۰) (برنده آرژانتین در ضربات پنالتی)

۲۴ سال انتظار کشیدم؛ از آن روزی که اشک مارادونا را در فینال جام ۹۰ دیدم و کودکی ۱۰ ساله بودم تا امروز. اوووووووووووووووه خیلی طولانی گذشت. حالا مو و ریشم بیرحمانه در حال سفید شدن است و من همچنان کودکانه با پیروزی آرژانتین به وجد میآیم. فقط عشاق فوتبال میدانند یعنی چه. به افتخار خودم که مؤمنانه در تمام این سالها دوستدار آرژانتین ماندم و این همه سال برای چنین شبی منتظر. من ماندم و آنها برگشتند. میخواهید بدانید راز این دلبستگی چیست؟ خوب گوش کنید: دیهگو آرماندو مارادونا؛ برترین فوتبالیست تمام دورانها. از دیروز تا همیشه؛ فراتر از هر تدبیر و تاکتیک. و این مسی دوستداشتنی، بدون خالکوبی و مدل عجیب مو و حلقه در گوش و بینی و هرگونه نمایشگری و اطوار؛ مردی که سخت میشود دوستش نداشت. من که آسان عاشقشم؛ مثل آبی آسمانی پیراهن آرژانتین.

آلمان (۷) – برزیل (۱)
فاجعهای که به لطف میزبانی به تعویق میافتاد بالاخره در بدترین شکل ممکن رخ داد. این اسمش تحقیر نیست مواجهه با هولناکی واقعیت است. برای همین نزد برزیلدوستان واکنشی از جنس بهت و تأمل و شاید جنون در پی دارد نه افسوس و اندوه. طبیعی است که این نتیجه ربطی به تفاوت کیفیت فوتبال دو کشور ندارد بلکه محصول مستقیم گره خوردن آرزوهای ملت تکساحتی (برزیل جز در ساحت ورزش و اندکی پورنوگرافی چیزی برای ابراز وجود ندارد) به سرنوشت اجتماعی و سیاسیشان است. به ثمر رسیدن چهار گل در شش دقیقه شوخی سیاهی با چنین مردمیاست. ادامه دادن برزیلیها تا دقیقهی نود در عین پذیرش شکست، درخشش گوهر ورزش است.
در آستانهی نیمهنهایی
برزیل برخلاف انتظار میزبان خیلی خنثایی برای جام جهانی بود. احتمالا ترس از گسترش اعتراض به وضعیت اقتصادی نامساعد طبقهی فرودست، باعث شد برزیلیها خیلی ریختوپاش نکنند و همه چیز خیلی ساده و ابتدایی برگزار شود. برگزاری تقریبا نیمیاز بازیها در ساعت یک بعد از ظهر (به وقت محلی) هم که به احتمال زیاد ریشه در مسائل اقتصادی داشته ضربهی جبرانناپذیری به زیبایی تصاویر مسابقات زد.
گرما و مهمتر از آن رطوبت بالای هوای برزیل تأثیر منفی بر کیفیت بسیاری از بازیها گذاشت و خیلی از تیمهای اروپایی را کلافه و ناتوان کرد.
اشتباههای داوری به شکل بیرحمانهای زیاد و مهمتر از آن، تأثیرگذار بودند. خود برزیل هم سود بسیاری از اشتباههای «انسانی» برد. اشتباه داوری اسپانیا را در همان گام نخست زمینگیر کرد و قهرمان چهار سال پیش جهان با بازیکنان مسنش دیگر یارای برخاستن نداشت.
چند بازی پرگل اولیه همه را سر شوق آورد و گمان میرفت همان روند ادامه خواهد یافت اما در مراحل حذفی باز هم احتیاط بر هیجان غلبه کرد و از زیبایی بازیها به شکل چشمگیری کاسته شد.
تیر دروازه موجودیت خودش را قاطعانه اعلام کرد و حضوری پربسامد و مؤثر داشت. برزیلیهای بدجنس از این یکی هم نفع بردند!
هیچ تیمیاز چهار تیم حاضر در نیمهنهایی آنقدر مسلط و مقتدر بازی نکرده که بشود حسابش را از بقیه جدا کرد و جام را برازندهاش دانست.
آلمان در بازی با غنا و الجزایر اصلا خوب نبود و فرانسه را هم خیلی نازیبا و بیجان برد. برزیل از همان اول با حمایت داوری و یک بازی کاملا متزلزل و نامنسجم پیش آمد و در بازی با شیلی تعریف دوبارهای از «سگشانسی» ارائه کرد. با مصدومیت نیمار و غیبت تیاگو سیلوا کارش مقابل آلمان باهوش سخت است. پیشبینیام این است که حد اعلای ناداوری را در بازی برزیل و آلمان خواهیم دید و از این حیث، کار آلمان اصلا ساده نخواهد بود اما از نظر تاکتیکی و فهم تیمی، برزیل در برابر آلمان حرفی برای گفتن ندارد.
هلند هرگز به شکوه کاذب بازی با اسپانیای نگونبخت برنگشت. پیدا بود که آن شکست عجیب و تحقیرآمیز، اصلا طبیعی نیست. در ادامه نه فانپرسی برگ برندهای رو کرد و نه تیم هلند نشانی از شادابی داشت. فقط روبن بود که یکتنه با دویدنهای انفجاریاش و البته با فریب داور تیمش را پیش آورد. نارنجیها در بازی با کاستاریکا انبوهی از فرصتها را از دست دادند و هیچ راه چارهای برای گریز از از ضد فوتبال کاستاریکا (که سخت بشود دفاعیاش دانست؛ چون بیشتر اللهبختکی و خرکی بود) به ذهنشان نمیرسید.
آرژانتین زیباتر از سه تیم دیگر نیمهنهایی فوتبال بازی میکند اما بالقوه بسیار آسیبپذیر است. با همهی علاقهام به این تیم دوستداشتنی، باید اعتراف کنم که تقریبا در تمام بازیهایش در این جام، شانس یار دوازدهمش بوده و البته لطف داور هم شامل حالش. این بار مسی تمام توانش را در طبق اخلاص گذاشته و رومروی دروازهبان هم کماشتباه بوده. مصاف آرژانتین با هلند سختکوش و جانسخت دستکم روی کاغذ به نفع هلند است اما جادوی فوتبال ناب آرژانتین و در صدر همه، مسی را نباید دست کم گرفت. تا جام که را خواهد و میلش به که باشد. به من که باشد میگویم در دست مسی باشد هزاران بار قشنگتر است.
یکچهارم

آرخنتینا (۱) – بلژیک (۰)
اگر مصاحبههای سرمربی و بازیگران بلژیک پس از این بازی را خوانده یا شنیده باشید به نکتهی مشترک جالبی برمیخورید: آنها بیش از آنکه دربارهی عملکرد بزدلانه و مستاصلانهی تیم خودشان حرف بزنند بر این موضوع تأکید میکنند که آرخنتینا تیم خوبی نبود و بدتر از این، همه آرزوی شکست آرخنتینا در مرحلهی بعد را بر زبان میآورند. از تیم ملوس و متوهم بلژیک که بگذریم، آرخنتینا نشان داد که مثلا پدیدهها را هم با سلطهی ویرانگر تکنیک و تاکتیکش حسابی کنفت و بیچاره میکند. بلژیک مطلقا تسلیم و بیچاره بود و حرفی برای گفتن نداشت. کافیست واکنش بامزه و معنادار دروازهبان بلژیک بعد از مهار ضربهی تک به تک مسی در آخرین دقیقهی بازی را به یاد بیاورید: او با تمام وجود مشعوف بود که توپ مسی را گرفته با اینکه میدانست ثانیهای دیگر تیمش حذف خواهد شد. ایگواین بالاخره گلش را زد و فوقالعاده هم زد. هم جواب مارادونا را داد و هم جواب انتظار طولانی هواداران آلبیسلسته را. حالا یک قدم مانده تا کابوس برزیلیها. نوبت هلند مکانیکی و چغر است؛ هلند نازیبا؛ هلند بولدوزر. سخت است.

هلند (۰) – کاستاریکا (۰) (برنده هلند در ضربات پنالتی)
موتور هلند تازه در دقیقهی هشتاد روشن شد اما خوششانسی کاستاریکا در حد اعلای خودش میداندار بود. کاستاریکا به هر مرگی بود بازی را به ضربههای پنالتی کشاند تا شاید با تکیه بر مهارهای ناواس یک اتفاق رؤیایی را رقم بزند و برود جزو چهار تیم برتر جهان. اما راستش اگر میشد خیلی مبتذل میشد. کاستاریکا واقعا در برابر هلند هیچ حرفی برای گفتن نداشت و اصلا تیم خوبی نبود. حقش بود که در پنالتی ببازد و خوشبختانه باخت. تعویض دقیقهی ۱۲۱ فنخال و آوردن دروازهبان ذخیره برای گرفتن پنالتیها خیلی جالب و نبوغآمیز بود. جواب هم داد. هر بازی قصهی خودش را دارد. مربیان بزرگ این را بهخوبی میدانند.

آلمان (۱) – فرانسه (۰)
برخلاف انتظار، یک بازی بیکیفیت و کسالتبار. آلمان کمیبهتر از فرانسه بود و بردنش هم تعجبی نداشت. گویا ماه رمضان دمار از روزگار بنزما درآورده بود که در دو بازی اخیر تیمش اینقدر افتضاح شده بود. این نخستین محک جدی فرانسه در جام ۲۰۱۴ بود. نباید فریب بازیهای گروهی را میخوردیم (من که نخوردم). همین بلا شاید سر آرژانتین هم بیاید که تا این مرحله لیز خورده و پیش آمده و حریف مطرحی نداشته. فردا معلوم میشود.

برزیل (۲) – کلمبیا (۱)
شانس بزرگ برزیل بود که در این مرحله با کلمبیا بازی کرد. کلمبیا کاملا مرعوب برزیل بود و تقلای دقایق آخرش هم بیشتر برای خالی نبودن عریضه بود تا هماوردی با میزبان در سایهی تشویق آن همه تماشاگر. اساسا هم برزیل مقابل سبک شلمشوربای تیمهای آمریکای جنوبی راحتتر است. بازی برزیل و آلمان در نیمهنهایی یک محک اروپایی جدی برای برزیلیها خواهد بود. اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفتد. دو تیم نفرتانگیز روبهروی هم. استثنائاً این بار نظر بنده به آلمان نزدیکتر است.
یک پرسش انحرافی:
شاید توافق نانوشتهای است یا شاید کسی حوصلهاش را ندارد که بگوید بازیهای ساعت هشت و نیم شب (به وقت تهران) همه از نظر بصری چهقدر مخدوش و آزاردهنده بودهاند. تیغ عمود آفتاب و سایهی مهیب سازههای لعنتی ورزشگاه جلوهی واقعا مزخرفی را شکل دادند که لذت تماشای بسیاری از بازیهای این جام را رسما زایل کرد. شاید دلیلش صرفهجویی در مصرف برق بوده! در هر حال لعنت بر اجداد برگزارکنندگان ابله مسابقات که این مساله اصلا برایشان مهم نبود.
یکهشتم

آرژانتین (۱) – سوییس (۰)
مرد میدان: مسی
شاید خیلیها روبهرو نشدن آرژانتین با تیمهای مطرح و بزرگ را خوششانسی بزرگش بدانند اما به گمانم آرژانتین بدشانس بوده که تیمهای بهشدت بسته و دفاعی خورده و نتوانسته تاکتیکهای هجومیاش را پیاده کند. سوییس با دفاع همهجانبه و تکیه بر ضدحملههای بیجان و البته به لطف بازی خوب دروازهبانش، نزدیک بود بازی را به پنالتی بکشاند اما مسی (بر خلاف یأسخوانیهای گزازشگر تلویزیون ایران که معلوم بود از آرژانتین خوشش نمیآید) باز هم جادوی خودش را رو کرد و آرژانتین را نجات داد. برای بازیکنی که لحظهبهلحظه توسط چند بازیکن مهار میشود همین یک لحظه کافیست تا «اتفاق» را رقم بزند (البته با کمک نابغهای مثل دیماریا) و پیکر بدخواهان را شکلاتی کند. و کاش کسی توضیح میداد نیمهی دوم وقت اضافه چرا پنج دقیقه وقت تلفشده داشت؟!!! خوشبختانه، این ترفند برزیلیها هم به شکلات نشست.
بلژیک (۲) – ایالات متحده (۱)
یک نود دقیقهی بیخود و بیمزه از دو تیم دوستنداشتنی و نچسب و دو نیمهی وقت اضافهی نفسگیر و فوقالعاده سریع و زیبا. یکی باید حذف میشد که شد. شیاطین سرخ بلژیک حریف آرژانتین در یکچهارم خواهند بود. امیدوارم به جای اینکه شاخ بشوند، ناز بشوند.
فرانسه (۲) – نیجریه (۰)
هرچه پیش میرویم پاها سنگینتر میشوند و تیمها خستهتر. فرانسه هم از این قاعده مستثنی نبود و نشانی از طراوت روزهای آغازین جام نداشت. بنزما هم. ولی بالاخره فرانسه برد تا بعد از کلی بازی بیهیجان اولین محک جدیاش در یکچهارم و در برابر آلمان باشد؛ آلمانی که در بازی با الجزایر حسابی دوید و خسته شد. این برگ برندهای برای فرانسه خواهد بود که ۱۲۰ دقیقه بازی نکرد.
آلمان (۲) – الجزایر (۱)
مرد میدان: مانوئل نویر
جو احساسی الجزایریها و ارادهشان برای انتقام گرفتن از تبانی ناجوانمردانهی آلمان غربی با اتریش در جام ۸۲ آلمانیهای احساسگریز را اسیر خودش کرده بود. آلمان بدترین بازیاش را انجام داد و راهروی میانی دفاعش تونلی بود برای ضدحملههای الجزایریها. مانوئل نویر عجیبترین عملکرد یک دروازهبان را به نمایش گذاشت و بیشتر از بسیاری از بازیکنان پایش به توپ خورد و در مقام یک دفاع آخر نقش بسیار مهمیدر حفظ دروازهی تیمش داشت. بازی جانانهی او را هرگز از یاد نخواهم برد. آلمان برد، چون فارغ از مسائل احساسی تیم بهتری بود. دیدار آلمان و فرانسه در یکچهارم قطعا تماشایی خواهد بود.
کاستاریکا (۱) – یونان (۱) (برنده کاستاریکا در ضربات پنالتی)
مرد میدان: ناواس
یونان بهرغم همهی حرف و حدیثهای دور و برش، بهتراز کاستاریکا بازی کرد و نزدیک بود برود به جمع هشت تیم برتر جهان. یونان باز هم در آخرین دقیقههای بازی احیا شد اما آخرش نشد که بشود و ناواس در پتالتیها به داد تیمش رسید. یک بازی دلچسب از دو تیم نچسب.
هلند (۲) – مکزیک (۱)
مرد میدان: آرین روبن
هلند گرمازده و بیحال، در حالی که نشان چندانی از آن تیم سرحال مرحلهی گروهی نداشت با یک چرخش جانانه در دقیقهی ۸۸ بازی باخته را مساوی کرد و بعد آرین روبن مثل یک سرباز راستین میهن، وظیفهی انسانی و اخلاقیاش را به بهترین شکل انجام داد و خودش را بر زمین زد و پنالتی و… تمام. و دیگر هیچ.
برزیل (۱) – شیلی (۱) (برنده برزیل در ضربات پنالتی)
مرد میدان: تیر دروازه
برزیل در روزی که بهشدت در برابر شیلیاییهای سختکوش و خوشتکنیک و سمج، کلافه شده بود به لطف تیر دروازه و البته درخشیدن جولیوس سزار در ضربات پنالتی توانست شیلی را حذف کند. فقط چند سانتیمتر تا فاجعهی به قول فردوسیپور «فاجعهی بلو هوریزونته» فاصله بود. اما برزیل برد چون بدجور به آن نیاز داشت. وقتی فوتبال به حیثیت و شرف آدمیزاد گره بخورد (یا گزه بزنندش) نتیجهاش میشود یک جو احساسی خطرناک مهارناپذیر که هر آن میتواند فاجعه بار بیاورد؛ فاجعهای که مدام به دست شانس، به لطف داور یا به لطف تیر دروازه به تعویق میافتد. به نظر نمیرسد برزیل برای بازی بعدیاش مقابل کلمبیا مشکل زیادی داشته باشد. کلمبیا در هر حال اسیر همان جو احساسی خاص آمریکای جنوبی است و همچنان با فوتبال حرفهای عقلگرا و احساسگریز اروپا فاصله دارد. چنین جوی به نفع میزبان است. آلمان را دریاب!
کلمبیا (۲) – اروگوئه (۰)
مرد میدان: جیمز
با اخراج سوآرز از جام جهانی، اروگوئه دیگر آن تیم زهردار مرحلهی گروهی نبود. … به خودی گازو بهرغم همهی اداهای میهندوستانه و متعصبانهی اروگوئهایها (قهرمان شمردن سوآرز و ظالمانه دانستن محرومیت و مرحومیتش) خنجر را تا دسته در کمر این تیم فرو کرد؛ با یک پیچ اضافه برای هواگیری. اما کلمبیا فقط به این دلیل نبود که بازی را برد. شاگردان پکرمن آرام و فکور، فوتبال را خیلی زیبا بازی میکنند؛ حسابشده و با یک همکاری تیمیمثالزدنی. با این همه سخت است که در مرحلهی یکچهارم حریف برزیل شوند. اما اگر بشوند تا ابد قهرمان ملت خودشان و دشمن درجهیک برزیلیها خواهند بود. قضیه شوخیبردار نیست؛ برزیل بهزور میخواهد قهرمان شود؛ اما زورش خیلی هم زیاد نیست.

حاشیههای دور گروهی
اینها چند نکتهی جامانده هستند
صلات ظهر
دو بازی تیم ملی فوتبال ایران و بسیاری از بازیهای دیگر گروهی، به وقت محلی در ساعت یک بعد از ظهر برگزار شد. مورد مشابهی را در بازیهای مهم دیگر به یاد ندارم. بازیکنان بدبخت کی صبحانه و کی ناهار میخوردند؟ کی غذا هضم میشد؟! تماشاگران کی ناهار میخوردند؟ اصلا بازی ساعت یک ظهر چه توجیه عقلانیای دارد؟
ملت زشت
نمایش علیرضا حقیقی در دروازهی تیم ملی فوتبال ایران، خیرهکننده و دور از انتظار بود. او بهتنهایی با واکنشهای عالیاش پنج شش گل مسلم را در بازی با نیجریه و آرژانتین برای ما خرید. عملکرد او از تمام دروازهبانهای پس از عابدزاده در تمام این سالها، بهتر بود. اما زیبایی چهرهی این جوان ایرانی، موجب حسادت مردان غالباً زشترو و کجوکولهی ایرانی است. شاید به همین دلیل است که پس از بازی با بوسنی، سیل فحشها را به فیسبوک بندهی خدا روانه کردند و او مجبور شد از فیسبوک خداحافظی کند. چه مردم نازیبا و درندهخویی هستیم. چه قدرنشناس و بیمعرفتیم. چه زشتخو و زشتروییم.
پروفسورها
امثال حمید درخشان و نیما نکیسا و… دور برداشتهاند که عملکرد تیم ملی ضعیف بوده و چه و چه. واقعا از کسانی که کارنامهشان سرشار از ناکامیو نقاط ضعف است انتظاری جز این نباید داشت. حسادت هم فاکتوری است که در ایرانیجماعت نباید از یاد برد.
جمعبندی دور گروهی
بهجز دو بازی همهی بازیهای این مرحله از جام جهانی را دیدم و دربارهی آنهایی که برایم مهمتر بودند چیزکی نوشتم. دربارهی فرانسه چیزی ننوشتم چون به نظرم حریفانش خیلی پرت و پلا بودند و محک مناسبی برای شناخت این تیم نمیتوانستند باشند. عیار فرانسه در دیدار بعدی بهتر معلوم میشود.
ناکامها
اسپانیا و ایتالیا و انگلیس و پرتقال چهار ناکام بزرگ بودند و همه در یک ویژگی مشترک: جان نداشتند و یا بد بازی کردند یا بهشدت بدشانس بودند. نتیجهی غیبت اینها در دور بعد، وفور حضور تیمهای دوستنداشتنی است که مرحلهی یکهشتم این دوره از جام جهانی را دستکم روی کاغذ دلمرده و ملالانگیز نشان میدهد.
آلمان و فرانسه
در میان تمام تیمهای حاضر در جام، این دو تیم اروپایی بیشترین هماهنگی و همکاری تیمیرا بروز دادند اما مشکل اینجاست که آلمان در بازی دوم و سومش در گلزنی بدجور مشکل داشت و فرانسه هم رقبای قابلی نداشت که حسابی محک بخورد. اما کریم بنزما فوقالعاده آماده است و بسیار قبراق به چشم میآید.
آرژانتین و برزیل
هر دو تیم بالاخره شمههایی از بازی هجومیو تکنیک نابشان را در بازی سومشان نشان دادند اما در یک نقطهضعف مرگبار مشترکاند: دفاع شکننده و رخنهپذیر. برزیل که موضوع بحث من نیست و امتیاز میزبانی را مثل انگشت اشاره صمدآقا توی چشم و چال هر کس و ناکس فرو میکند. اما آرژانتین: آنها کلاً بیخیال مقولهای به نام دفاع هستند و فوتبال را در سوداییترین شکلش بازی میکنند. دیوانهوار تا لب پرتگاه برقص. ظرایف تکنیکی و هماهنگی آنها در حملهوری، هنر ناب فوتبال را در چشمنوازترین شکلش به ما هدیه میکند. مسی هیجوقت اینقدر سرحال و تیزچنگ نبوده. اما آیا دفاع موهوم آرژانتین اجازه میدهد آلبیسلسته باز هم به قهرمانی نزدیک شود؟ شخصاً تردید دارم اما شدیداً امیدوارم. آرژانین باید سوییس و احتمالا بعد از آن بلژیک یا آمریکا و هلند را ببرد تا به فینال برسد. از هرچه بگذریم گذشتن از هلند کار آسانی نباید باشد.
آسیاییها
ژاپن و کره جنوبی زیبا و سریع فوتبال بازی کردند و حذف شدند. استرالیا در بازی دومش آبرومند و برومند بود اما مقابل اسپانیا حسابی کم آورد. ایران همهی داشتههایش را به لطف اندیشهی دفاعی سرمربیاش رو کرد و در جایگاه همیشگیاش ماند. فاصلهی فوتبال آسیا با اروپا و آمریکای جنوبی چندان زیاد نیست. بردن جز توانایی فنی و تاکتیکی، شخصیت و گستاخی و پررویی میطلبد که آسیاییها همین را اندکی کم دارند. اما یقین بدانید ده سال دیگر، هیچ فاصلهای میان برترینهای آسیا و تیمهای اروپایی نخواهد بود.
اروگوئه و کلمبیا
فوتبال را زیبا بازی کردند و ما را مهمان ضیافت شور و شهامتشان. هرچند به نظر میرسد محرومیت سوآرز برای اروگوئه سنگین تمام شود اما واقعا چیزی جز محرومیت سزاوار رفتار ددمنشیای من این نابغهی فوتبال نبود. شیلی هرچند خالی از لطف نبود اما به پای این دو تیم آمریکای جنوبی نرسید. شیلی تیم حرفهایتر و عاقلتری نسبت به دو تیم نامبرده است اما از بخت بد به برزیل میزبان خورده و محکوم است که نبرد را نبرد. آیا آنها حکم را میخوانند؟ اروگوئه و کلمبیا هم از بخت بد به هم خوردهاند. بازی دیوانهواری میتواند باشد؛ در حد مرگ!
یونان
شوخی شوخی بالا آمد؛ با گامهایی «سنگین» و نامتعادل و اگر فقط اندکی بز بیاورد احتمالا میتواند کاستاریکا را هم شکست بدهد و در جمع هشت تیم برتر جهان (بله؟!!!) قرار بگیرد.
الجزایر
هیچ تیمیدر این دوره از جام جهانی، فوتبال را اینچنین با دل و جان بازی نکرده. الجزایریها عاشقانه میدوند و حمله و دفاع میکنند. تماشاگرانشان مدام نگاهشان به الله است و دائم دست به دعا دارند. تیم سودایی غریبی است. حضورشان در این جام جهانی، لحظههای احساسی زیبایی را به یادگار گذاشته. تقابل آنها با آلمان در مرحلهی یکهشتم تقابل عقل و احساس است؛ تقابل ربات و انسان. اگر توماس مولر حتی بلد نیست پس از گل زدن شادی کند در عوض، الجزایریها شادمانی را در اوج احساس به نمایش میگذارند. شما کدام را ترجیح میدهید؟
هلند
هلند به اندازهی فرانسه و آلمان «تیم» نیست اما با فکر و برنامه بازی میکند. آرین روبن یکتنه با استارتهای فوقتصورش تیم را بالا آورده. هلند را بهسختی میشود دوست داشت و همچنین آرین روبن را. در هر حال هلند روی کاغذ شانس بسیار بالایی برای رسیدن به فینال دارد. البته اول باید مکزیک بدکله را از پیش رو بردارد. آرژانتین با آن دفاع بیسامانش حریف آسانتری برای هلند است.

ایران (۱) – بوسنی (۳)
مرد میدان: خودم که برای اولین بار یک بازی ملی را بدون کشیدن حتی یک نخ سیگار دیدم
ایران تمام زورش را زد اما واقعا تمام زورش همین بود. بعید میدانم دیگر کسی حوصلهی بحثهای تکراری دربارهی بازنگری کارنامهی تیم ملی و لزوم توجه به زیرساختها و از این حرفهای همیشگی را داشته باشد. اتفاق متفاوتی که در این دوره افتاد این بود که واقعا ایران بهترین بازیهایش در یک دههی اخیر را به نمایش گذاشت و از نظر سرعت و تاکتیک تیمیو آمادگی بدنی جلوهی قابلتوجهی داشت. کیروش تأثیر مثبت بسیار آشکاری بر فوتبال ایران گذاشته و اشتباه بزرگی است که به این زودی خودمان را از نعمت حضورش محروم کنیم. صمیمانه آرزو میکنم او بماند و اتفاقهای بهتری برای فوتبالمان رقم بزند.
در تحلیل بازی ایران و بوسنی نباید به دام حرفهای کلیشهای و کترهای مثل فلانی بد پاس داد، فلانی توپ را لو داد و از این قبیل بیفتیم. توان هجومیما همینقدر بود و همین بازی نسبتاً باز و بیپروا نشان داد که چرا در دو بازی قبلی با آن چیدمان بسته و چندلایهی دفاعی، عملکردمان چشمگیر و قابلقبول بود. اگر مقابل آرژانتین و نیجریه هم باز بازی میکردیم، آبکش میشدیم و سوژهی خندهی همگان.
اما بحث شیرین زیرساخت: (۱) استعدادیابی که در چند سال اخیر با توجه به اقبال خانوادهها برای فوتبالیست شدن فرزندانشان روند بهتری پیدا کرده، (۲) علمیتر شدن وضعیت مدارس فوتبال که با وجود بازیکنان خوب و باهوش سابق و مربیان جوان فعلی (امثال مهدویکیا،هادی طباطبایی و…) که تازه آستین بالا زدهاند چشمانداز امیدوارکنندهای دارد و (۳) بهتر و حرفهایتر شدن لیگ برتر فوتبال ایران که در صورت رفتن آدم نالایقی مثل کفاشیان و آمدن مدیری باهوش با یک تیم مدیریتی جوانتر و عاقلتر، کاملا قابل دستیابی است. (۴) حمایت مالی بیشتر دولت از فوتبال که این هم محتمل به نظر میرسد.
به عنوان یک ایرانی، از عملکرد تیم ملی کشورم بسیار راضیام و بهرغم بدبینی ذاتیام، به آیندهی فوتبال ایران بسیار خوشبینم. تجربهی حضور در جام جهانی و سر و کله زدن با اضطراب و دلشورهاش واقعا لذتبخش بود. من که کلی کیف کردم. امیدوارم چهار سال بعد باز هم در جام جهانی باشیم. آمین.

اروگوئه (۱) – ایتالیا (۰)
مرد میدان: آن مرد که گاز گرفت.
یکی از نخستین آموزههای خبرنگاری این تعبیر کلیشهای است که در حالت عادی گزارهی «یک سگ یک انسان را گاز گرفت» ارزش خبری ندارد اما «یک انسان یک سگ را گاز گرفت» ارزش خبری زیادی دارد چون یک رخداد غیرطبیعی است. بدیهی است که اگر انسان بالغ، انسان بالغ دیگر را گاز بگیرد قطعا ارزش خبری زیادی در کار خواهد بود بهخصوص که هر دو فرد درگیر در قضیه، سرشناس باشند. چند سال قبل در عرصهی سیاست داخلی خودمان، چنین اتفاقی افتاد و هنوز هم هر از گاهی از آن یاد میشود. اما در بازی اروگوئه و ایتالیا در جام ۲۰۱۴ با حرکت غریب لوییس سوآرز (گاز گرفتن شانهی بازیکن تیم ایتالیا) بالاخره خوراکی جانانه برای ژورنالیسم تشنهی اتفاق فراهم شد. معمولا از سر ملال، هر دوره از جام جهانی را جام شگفتیها مینامند و گویا همه موظفاند هر بار ابلهانه همین را تکرار کنند تا مبادا کسی گمان کند جام جهانی چیزی جز چند بازی و چند گل نیست. رفتار ظالمانهی بعضی از داوران در چند بازی، هرچند مجالی برای اتفاقسازی شد اما کافی نبود. گاز گرفتن سوآرز همان اتفاقی بود که باید میافتاد؛ چیزی از جنس دست خدای مارادونا که تا سالها از آن یاد خواهد شد. اما قربانی اصلی این تنور گرم ژورنالیستی و این سرخوشی بهظاهر غمخوارانه، کسی جز خود سوآرز نیست. دیگر نمیشود تردید کرد که او دچار یک اختلال جدی روانی است و به تعبیر عامیانه مغزش گاهی هنگ میکند و فرمان منع نمیدهد. آدمیزاد مجموعهای از تمایلاتی است که هرگز جرأت تحققشان را ندارد اما امان از وقتی که مغز دستور ناهیانهاش را صادر نکند و قوهی تشخیص مصلحت اجتماعی از میان برود. سوآرز شایستهی ترحم است نه تمسخر. به محرومیت او باید حمایت درمانی را هم ضمیمه کرد.
اما برای آنها که نمیدانند: خطر آلودگیهای باکتریال ناشی از گاز گرفتگی انسان بهمراتب بالاتر از مورد مشابه سگ و گربه است. دهان و حلق انسان منبع سرشاری از انواع باکتریهای هوازی و بیهوازی است که در صورت ورود به خون با احتمال بسیار بالا میتوانند موجب مرگ شوند. با این وصف، محرومیت سوآرز اگر نه با تکیه بر اصول اخلاقی بلکه از لحاظ ضرورت پیشگیری بهداشتی عاقلانه به نظر میرسد.
فرصت خوبی است برای هواداران ایتالیای ضعیف و بیرمق که باخت و حذف زودهنگامشان از جام جهانی را پشت این هیاهوی ژورنالیستی پنهان کنند. اما سه واقعیت را نباید از یاد برد: نخست اینکه دقایقی پیش از این نمایش دندان، داور یک پنالتی مسلم را برای اروگوئه نگرفت. دوم سوآرز واقعا بازیکن درجهیک و نابغهای است و سوم اینکه ایتالیا واقعا بد بود.
حاشیه: در گویش گیلکی به فردی که دندانهای فک بالاییاش در حالت عادی بیرون از دهان قرار دارد یا جلوتر از دندانهای زیرین است، «گازو» میگویند (البته فقط در بعضی از نقاط گیلان). گاز در گیلکی یعنی دندان. نمیدانم آیا در فارسی واژهای برای این وضعیت آناتومیک وجود دارد یا نه (همانطور که مثلا به کسی که باد رودهاش را نمیتواند کنترل گند میگویند گو…و)؟ کلاً گازو را پیشنهاد میکنم. ترکیب بامزهای است. و سوآرز یک گازوی دیوانهی دوستداشتنی است که متاسفانه باید درمان شود.

به استقبال بازی ایران و بوسنی
ایران حتما باید بوسنی را ببرد و آرژانتین هم نیجریه را ببرد تا ما بتوانیم صعود کنیم (البته تفاضل گل هم مهم است!). این یعنی کیروش باید راهکار متفاوتی را نسبت به دو بازی قبلی در نظر بگیرد. برای تیمیکه به برد نیاز دارد دفاع چندلایه و انتظار برای ضدحمله اصلا عقلانی نیست اما فوتبال منطقی (آنطوری که کیروش نشان داده میشناسد) بیش از شور و هیجان نیازمند صبر و استمرار است. در هر صورت چند نکته را باید در نظر داشت:
– آشکار است که ضربههای ایستگاهی نقطهی قوت ایران هستند. ارسالهای دقیق و خوب دژاگه در ضربات کرنر، نیازمند بازیکن سرزنی مثل کریم انصاریفرد است. گوچی سرزن خیلی خوبی نیست.
– کاربست یک مهاجم هرچند شیوهی مطلوب کیروش است اما در بازی مرگ و زندگی (وقنی چیزی برای از دست دادن وجود ندارد) بیش از حد لوس به نظر میرسد. این بار دیگر مساوی به هیچ دردی نمیخورد. در صورت تساوی در نیمهی اول، دستکم نیمهی دوم را از همان آغاز باید با دو مهاجم حمله کرد.
– تعویضهای دیرهنگام درد همیشگی فوتبال ایران بودهاند و اغلب به هیچ دردی نمیخورند. به دلایلی که از حوصلهی این یادداشت خارج است بهترین زمان برای تعویض دقیقهی ۵۵ بازی است.
– یک نفر باید نکونام را از نظر روانی توجیه کند که بدترین بازیکن دو بازی اخیر ایران بوده و خوب است کمیعقلش را (که قبلا ثابت کرده دارد) به کار بیندازد. نکونام اخیرا همان رفتارهای ابلهانهای را انجام میدهد که نسل قبلی فوتبالیستهای ایرانی استادش بودند. هرچه باشد او آخرین دایناسور بازمانده از نسل درب و داغان قبل است. بقیه بازیکنان گویا مال روزگار نو هستند و کمتر از این خودزنیها میکنند.
– خسرو حیدری و مسعود شجاعی ضعیفتر از بقیه و پر از اشتباه بودند. بهتر است در ترکیب اولیه نباشند.
– تکراری بودن سیستم بازی ایران دست کیروش را برای همه تیمها رو کرده. حالا وقت یک تغییر کوچولوی ظریف است.
– نتیجهی بازی آرژانتین و نیجریه نباید برای ما مهم باشد. آرژانتین قطعا برای بردن بازی خواهد کرد چون اگر به نیجریه ببازد حریف فرانسه خواهد شد. مگر مغزش عیب کرده؟ هیچ تیمیهم نمیتواند (آرژانتین که اصلا عقلش به این چیزها نمیرسد) برای مساوی برنامهریزی کند. اما آیا ما زورمان به بردن بوسنی میرسد؟ روی کاغذ نه؛ روی زمین شاید.
– بوسنی بیتردید جزو تیمهای ضعیف جام است. هرگز متوجه نشدم چرا کارشناسان ایرانی اصرار دارند بزرگش کنند. حساب کیروش جداست. او چیزی میگوید و چیزی دیگر در ذهنش است. حرفهایش را اصلا نباید جدی گرفت. او به معنای واقعی کلمه، دیپلماتیک حرف میزند یعنی پرت و پلا میگوید. مهم آن فکر ناب و موذیانهای است که در سر دارد.

ایالات متحده (۲) – پرتقال (۲)
مرد میدان: کریس رونالدو
مهم نیست بازیکنان بزرگی مثل رونالدو و مسی گاهی چهقدر بدفرم و ناآماده باشند؛ آنها همیشه مثل پلنگ در کمین ثانیهی موعود میمانند؛ یک ثانیه و نه بیشتر. رونالدو با همهی اعتبار و محبوبیت معنوی و جنسیاش، سرخوردگی بزرگی را بابت پرتقالی بودن تجربه میکند هرچند جرأت یا شجاعت بر زبان آوردنش را نداشته باشد. در عین حال او مغرور و بداخلاق و خودبسنده است و نگاهی متفرعنانه به همتیمیهای نه چندان خوبش دارد. در دو بازی اخیر پرتقال در جام ۲۰۱۴ او بیچارهتر و مستأصلتر از همیشه بوده. نتوانسته حتی یک توپ کاشته را به چارچوب دروازهی حریف بفرستد. اما او مؤمنانه به نبوغ و برتری ذاتی خودش باور دارد و درست به همین دلیل است که در دقیقهی ۹۴ بازی با آمریکا نشان میدهد رونالدو بودن یعنی چه. پس از بلایی که مسی در دقیقهی ۹۱ بر سر ملت ایران آورد و اشک را به چشم بسیارانی، این بار رونالدو تیم کشورش را دستکم تا چند روز دیگر امیدوار نگه داشت. همین هم خودش خیلی است؛ هرچند کافی نیست.

ایران (۰) – آرژانتین (۱)
مرد میدان: کارلوس کیروش
چهرهی مضطرب و داغان سرمربی آرژانتین گویای همه چیز بود. ایران به رهبری کیروش دوستداشتنی آنقدر هوشمندانه بازی کرد که سخت بشود از تحسینش خودداری کرد. کسی در برتری تکنیکی بازیکنان آرژانتین تردیدی ندارد اما تاکتیک هدفمند ایران حسابی اذیتشان کرد.
تصور میکنم اگر پنالتی را داور برایمان میگرفت و گل میزدیم بدجور زیر فشار آرژانتین قرار میگرفتیم و احتمالاً بازی را با گلهای بیشتر واگذار میکردیم. نباید زیاد خیالپردازی کنیم. توان ایران محدود و مشخص است و مهم این است که کسی کم نمیگذارد.
نکونام باز هم بدترین بازیکن ایران بود. حاجصفی و سیدجلال و آندو و دژاگه و البته علیرضا حقیقی بهترینها بودند. شجاعت و اعتمادبهنفس حاجصفی واقعا تحسینبرانگیز است و حقیقی بهراستی بینظیر بود. قوچاننژاد چنگی به دل نزد. مهاجم باید گل بزند؛ بقیهاش کشک است.
حالا فقط باید به بازی آخر فکر کرد. چه خوب است که لااقل تا آخرین روز مرحلهی گروهی، امید روی کاغذ و البته توی مغز ما همچنان زیگزاگ میرود. یادمان نرود این اولین بار است که چنین حس فوقالعادهای را در جام جهانی تجربه میکنیم. این حس شیرین اضطراب و انتظار را مدیون کیروش هستیم.

کاستاریکا (۱) – ایتالیا (۰)
مرد میدان: فناوری تشخیص عبور توپ از خط دروازه
ایتالیا خیلی زود یعنی در دومین بازی شد همان تیمیکه معولا هست؛ کند و کرخت و بیرمق. اما کاستاریکا ترجیح داد همچنان بر خر شیطان سوارکاری کند و خودش قاطعانه به مرحلهی بعد برود و میرایی گروه مرگ را به دو تیم نامدار این گروه هدیه بدهد. انگلیس که دود شد و حالا با توجه به طراوت بازی دوم اروگوئه احتمالا نوبت ایتالیاست که برود قاطی باقالیها مگر اینکه لاجوردیها برگردند به حالوهوای بازی اولشان با انگلیس. یکی از پرسشهای مضحک زندگیام از کودکی این بوده که اگر لاجوردی یک جور رنگ است چرا جز برای توصیف لباس ایتالیا مطلقا هیچ کاربرد دیگری در زبان ما ندارد؟!
بازی اروگوئه و ایتالیا بدجور حساس و جذاب خواهد بود.

اروگوئه (۲) – انگلیس (۱)
مرد میدان: آن مرد که آمد
چه خوب است آن کس که از غیبتش مینالیم و منتظر آمدنش هستیم ارزش آمدن را داشته باشد. همانقدر که ما از مصدومیت بیگزاده خودمان را نگران نشان میدادیم اروگوئهایها نگران مصدومیت سوآرز بودند. اما آن مرد آمد. خوش آمد. و دهن انگلیس بیمصرف را یکتنه سرویس کرد. آن مرد آمد و نشان داد یک من ماست چهقدر کره دارد. و تو نبودی ببینی چه غریبه جزیره… یه خاکه توی آب اسیره… .

شیلی (۲) – اسپانیا (۰)
مرد میدان: وارگاس
گاهی قرار است نشود. همه چیز جوری چیده میشود که نشود. اسپانیا ابدا بد بازی نکرد. اما قرار نبود این بار بشود. بقیهاش فلسفهبافی ذوقمرگانه است؛ مخصوصا اگر اسپانیا را دوست نداشته باشی. خداحافظ رفقا. خسته نباشید.
تیکی تاکا مرد. زنده باد تیکی تاکا!

این مطلب ۲۸ خرداد ۹۳ در روزنامه شرق منتشر شده است
نمایش باید ادامه داشته باشد
یک: فوتبال دراماتیک
یک پایان دراماتیک… یک بازی دراماتیک… اینها احتمالاً نخستین تعابیری بودند که نسبتی میان فوتبال و نمایش (به معنای عامش) برقرار کردند اما بر خلاف انتظاری که از سطح واژهها برمیآید، کاربست صفت «دراماتیک» برای یک بازی فوتبال، اغلب بهاشتباه چنان نسبتی را در ذهنها جا انداخته است. دراماتیک تا آنجا که به تعریف «درام» در نمایش مربوط میشود توصیفی است برای قصه یا روایتی که بر احساسات و عواطف مخاطب تأثیر میگذارد. اما خارج از حوزهی نمایش، دراماتیک سه معادل واژگانی مشخص دارد: ناگهانی، وسیع و ضربهزننده. گاهی نتیجهی دور از انتظار یک مسابقهی فوتبال تأثیری دراماتیک بر تماشاگر میگذارد. کسی انتظار نداشت اسپانیای قهرمان جهان در نخستین بازی جام ۲۰۱۴ با چهار گل اختلاف مغلوب دستوپابستهی هلند (نایبقهرمان دورهی قبل) شود. نتیجه واقعا دراماتیک بود. اما در عین حال کسی تردیدی ندارد که بازی اسپانیا و هلند بر اساس هیچ سناریویی اجرا نشده و یک روایت مقرر و تعیینشده نبوده است. پس در وصف این بازی به کار بردن «دراماتیک» به معنای یک نمایش جذاب و مؤثر، هرچند آسمان را به زمین نمیآورد اما ربطی به مقولهای به نام نمایش (اجرا بر اساس یک پیشنوشت) هم ندارد. به بیانی سادهتر همسانانگاری فوتبال و سینما، به دلیل دراماتیک بودنشان حاصل یک سوءتفاهم زبانی است. اما فارغ از این خردهگیری زبانبازانه، آیا نسبتی میان فوتبال و نمایش وجود دارد؟ این پرسش شاید یکی دو دهه قبل نشان از ذوق داشت اما در هنگامهی امروز بسیار دیررس و بیمعناست. دیگر کسی تردیدی ندارد که فوتبال در عالیترین سطحش، فراگیرترین و پرتماشاگرترین شو(برنامه)ی مهمترین شبکههای تلویزیونیست. هیچ رخدادی مثل فوتبال جمعیت روی کرهی زمین را سنکرونیزه (همخوان) نمیکند. میلیاردها چشم در زمان/ مکان/ اقلیمهای متفاوت کرهی زمین در یک لحظه به تلویزیون چشم دوختهاند و یک رویداد واحد را تماشا میکنند و احتمالاً بسیاری از آنها احساسی مشابه مثل هیجان، شادی یا اندوه را تجربه میکنند. نه مراسم پرآبوتاب اسکار، نه تحلیف فلان رییسجمهور و نه هیچ رخداد ورزشی (حتی المپیک)، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دیگر، تاب رویارویی با فراخوان عظیم فوتبال را ندارند. رخدادی بزرگ مانند فاجعهی یازده سپتامبر هم بهرغم بهنگامیاش (اتفاقی که به جبر سازوکار تاریخ باید در همان مقطع زمانی میافتاد) به دلیل نابهنگامیاش (از منظر بیخبری تماشاگر) و البته به دلیل ماهیت و سازوکار خبررسانی در نقاط مختلف کرهی زمین، امکان جمعآوری تماشاگر در یک لحظهی واحد را نداشت.
این امکان یکتا، فوتبال را به عرصهای بیرقیب و بیبدیل برای نمایش تلویزیونی بدل کرده است. مایلم بر «تلویزیونی» و «زنده» بودن فوتبال تأکید کنم تا درک بهتری از تفاوتش با سینما به مثابه تصویری مهیا، مقرر و البته «مرده» به دست دهم. سرنوشت قصه در سینما پیشاپیش مشخص است. اما بیتردید نشانههای پرشماری از نمایشگری در فوتبال قابلشناسایی است. تأکید وسواسی و تبعیضآمیز زباندانهای ایرانی بر افتراق میان «بازیگر» و «بازیکن» (اولی در سینما و دومیدر فوتبال) و «تماشاگر» و «تماشاچی» (باز هم اولی در سینما و دومیدر فوتبال) دیگر کارکرد سنتی خودش را از دست داده است. فوتبال از سطح یک سرگرمینازل و صرف، به یک نمایش زندهی تمامعیار دگردیسی یافته است. «بازیکنان» بداههسرایانی هستند در اوج «بازیگری»، و بخش قابلتوجهی از بینندگان مسابقات فوتبال (آن هم در عالیترین سطح مانند جام جهانی) در متن فرهنگ و اندیشه زیستهاند و هوچیگران بیمغز نیستند، و البته «تماشاگرنما» هم نیستند! آنها بهراستی «تماشا» میکنند.
دو: خورهی دوربین
بسیاری از بازیگران فوتبال، پس از زدن گل ترجیح میدهند به جای تماشاگران حاضر در استادیوم به سوی یکی از دوربینهای کنار زمین بدوند. اگر در گذشته اولین واکنش سرخوشانهی گلزنها این بود که خوشحالی خود را با تعدادی از هواداران نشسته بر سکوها یا صندلیها تقسیم کنند حالا بسیاری از آنها نگاهشان را به لنز دوربین میدوزند؛ دریچهای به دوردست. با همین تهمید، در یک لحظه میلیونها و گاه میلیاردها نمای نقطهنظر (POV) را میآفرینند: من لمیده بر کاناپهی خانهام در تهران، دیگری نشسته بر صندلی در کافهای در پاریس، آن دیگری رهگذری پشت ویترین یک تلویزیونفروشی در توکیو و… همهی ما نمای نقطهنظر (دیدگاه) را در نابترین و بیواسطهترین شکلش تجربه میکنیم. چند شب پیش، آرین روبن پس از زدن گل به اسپانیا روبهروی لنز دوربین کنار زمین به چه کسی نگاه میکرد و برای چه کسی شکلک درمیآورد؟ پاسخش این است: من. و اینگونه است که من نه در حاشیهی مجازی متن که مجازاً در متن بازی (به قول نخنما و مکرر فوتبالیها «مستطیل سبز») هستم.
دوربینها همهجا هستند. جذابیت تماشای فوتبال سالهاست از متن بازی فراتر رفته و تکیهای اساسی و زیباشناسانه بر فرامتن دارد. فوتبال محصور و محدود به نود دقیقه دویدن بازیکنان در مستطیل سبز ـ متن بازی ـ نیست و بخش مهمیاز جذابیت و سرزندگیاش را از حاشیههای فرامتن به دست میآورد. دیگر حتی اسلوموشنها محدود به کنشهای بازیکنان نزدیک به توپ نیستند و همهی آدمهای توی ورزشگاه از چند ده هزار تماشاگر تا اعضای دو تیم و حتی حیواناتی که گاه سرزده پا به حریم ورزشگاه میگذارند (از کبوتر تا سگ) و یا آدمهایی که با رفتار و ظاهری عجیب و غریب به زمین وارد میشوند میتوانند سوژه و شکار دوربین شوند. همه چیز زیر نظر است (دوربین همهجا هست) و این حجم از کنترل که چیزی از چشمش پنهان نمیماند یادآور «برادر بزرگ» رمان ۱۹۸۴ جرج اورول است.
نمایش تنهای تفتیدهی بازیگران و انقباض عضلاتشان در هوا و زمین، و دفرمه شدن صورتشان هنگام شادی، غم، حیرت، افسوس و… در تصاویر بسیار آهسته با وضوح تصویری بسیار بالا، نهفقط زیباییشناسی تازهای از واقعیت جسمانی فوتبال پیش رو میگذارد بلکه برداشت تازهای از فوتبالیست به مثابه یک انسان شکننده و حساس و نه صرفاً یک ابژه (یک مهرهی بازی) به دست میدهد. جام ۲۰۱۴ تا اینجا دستاورد چندان خارقالعادهای در تصویربرداری و پیشرفت کارگردانی تلویزیونی مسابقات رو نکرده است. البته در نماهای بسیار آهسته با نرخ فریم بر ثانیهی بسیار بالا، میزان ارتعاش و پرپر زدن نور به حداقل ممکن رسیده است. سونی حامیاصلی این مسابقات، اعلام کرده که برای نخستین بار تصاویر با کیفیت ۴K و ultra HD ضبط و ارسال میشوند. هدف غایی، در شعارشان آشکار است: وضوح بیشتر، جزئیات بیشتر. باید حس کنیم که در متن هستیم. فناوری تشخیص عبور توپ از خط دروازه که امسال برای نخستین بار در جام جهانی به کار گرفته شده، با اینکه چند بار به صحنه آمده اما هنوز ضرورتی حیاتی برای احقاق حق تیمها پیدا نکرده است و البته خطای «انسانی» داوران، در همین چند بازی نخست، چنان بیداد کرده که گذشتن توپ از خط دروازه کوچکترین مشکل تیمها شده است!
مهم نیست که دوربینها اشتباههای عجیب و گاه باورناپذیر داوران (مانند آن پنالتی بیدلیل برای برزیل در بازی با کرواسی)، شیطنتهای زیرکانهی بازیگران برای فریب داوران و کلاً همه چیز را ثبت میکنند و نمایش میدهند. مهم نیست که خارج از قاب ورزشگاهها، دوربینهایی شخصی با وضوح بسیار پایینتر از دوربینهای سونی، اعتراضهای سرکوفته در خیابانهای برزیل را ثبت میکنند و در سطحی وسیع به نمایش میگذارند. مهم این است که هیچ چیز نمیتواند این نمایش عظیم سودآور را متوقف کند. نمایش باید ادامه داشته باشد!

برزیل (۰) – مکزیک (۰)
مرد میدان: گیلرمو اوچوآ
دومین تساوی جام ۲۰۱۴ بعد از تساوی ایران و نیجریه اما این کجا و آن کجا. یک بازی پرهیجان و پایاپای. اما با این همه، برزیل آنی نیست که فکرش را میکردیم. زهر ندارد. آنچنان هجومیو زیبا بازی نمیکند. نیمار هم آن ستارهای نیست که مدام در بوق میکنند. دستکم همسنوسالهای من که بهبهتو و روماریو را در سالهای دور دیدهاند میدانند که چهقدر کلاس بازیشان با این جناب نیمار فرق داشت. درست است که مکزیک و اروگوئه گربهسیاه برزیل هستند اما باز هم کمتر کسی پیشبینی میکرد که برزیل در خانهی خودش با آن همه هوادار سینهچاک از پس مکزیک برنیاید. واکنشهای اوچوآ درجهیک دروازهبان مکزیک مهمترین عامل ناکامیبرزیلیها بود. این بازی احتمالا بسیاری از پیشبینیبازها و شرطبندها را کنفت کرده باشد!

ایران (۰) – نیجریه (۰)
مرد میدان: سید جلال حسینی
تلاش میکنم بدون کمترین تعلق خاطر میهنپرستانهای دربارهی این بازی بنویسم. ایران در نخستین بازیاش، با رهبری داهیانهی کارلوس کیروش بهراستی کامروا بود. هم هوشمندانه بازی نیجریهی مغرور را خراب کرد، هم سیستماتیک دفاع کرد و هم موقعیتهای بسیار خوبی برای ضدحمله به وجود آورد که البته در روز بد اشکان دژاگه او نتوانست یک پاس خوب به گوچی بدهد و کار را تمام کند. واقعا شرایط بازی به شکلی بود که ایران میتوانست در ضدحمله به نیجریه گل بزند اما دریغ از یک پاس دقیق یا یک شوت توی چارچوب. درست است که برای دقایقی ایرانیها (بهخصوص نکونام که برخلاف انتظار، کاملا دستپاچه و مضطرب بود) ناشیانه زیر توپ زدند و حس بدی را به وجود آوردند، اما واقعا با «عقل» بازی کردند. همدیگر را خوب پیدا میکردند و جانانه میدویدند. اتفاقا ایران در بازی دیشب شانس نیاورد وگرنه برندهی بازی میشد؛ مساوی حاصل بازی سنجیدهی ایران بود چون نیجریه نتوانست حتی یک موقعیت نفسگیر روی دروازهی ایران بسازد. آه که اگر شانسی در کار بود… آن وقت ملتی منفجر میشد.
نکونام و حیدری و دژآگه کمتر از حد انتظار بودند. گوچی همانی بود که همیشه هست. و اینها واقعا خوب بودند: آندو، حاجصفی، پولادی، علیرضا حقیقی و البته سید جلال.
برای بازی با آرژانتین، نباید اضطرابی داشته باشیم. باید به بوسنی فکر کنیم. اگر بوسنی نیجریه را شکست بدهد کار ما رسماً تمام است اما اگر نیجریه بوسنی را ببرد امیدواری دستکم برای چند روز ادامه خواهد یافت. آدمیزاد به امید دلخوش است. همین چند روز را عشق است.

آلمان (۴) – پرتغال (۰)
مرد میدان: توماس مولر
آلمان دیگر آن تیم خشک و بیروح یک دهه قبل نیست. فوتبال را زیبا و باطراوت بازی میکند. تنها تیمیاست که به معنای واقعی برازندهی عنوان «تیم» است. و وقتی «تیم» در برابر جمع مشوشی از بازیکنان پرتغالی به رهبری ستارهی خودخواه و کمطاقتی به نام کریس رونالدو قرار میگیرد تفاوتها آشکار میشود. رونالدو یک دوقطبیساز تمامعیار است؛ گروهی شیداوار دوستش دارند و گروهی از او متنفرند. من به این گروه دوم تعلق دارم. در بازی با آلمان رفتارهای خودخواهانه و واکنشهای کودکانهاش شدیدا توی ذوق میزد. آلمان را با این بازی زیبا باید یکی از مدعیان اصلی این دوره دانست. مهم نیست که بعضی از بازیکنانش آنقدر درگیر وابستگیهای میهندوستانهی خودشان هستند که حاضر نیستند برای خواندن سرود ملی آلمان لب باز کنند (و شاید اصلا آن را بلد نیستند!) اما آلمان امروز برآمده از جامعهای هست که کمکم یاد گرفته مهاجران و کلهسیاهها را به عنوان انسان و بعد به عنوان شهروند بپذیرد؛ دستکم در فوتبال این ژست به چشم میآید و کار هم میکند.

آرژانتین (۲) – بوسنی (۱)
مرد میدان: مردی که تا شب بعد و بازی ایران – نیجریه آرام نمیگیرد
و بالاخره کسالتبارترین بازی این دوره. آرژانتین ۶۰ دقیقه هیچ چیز خاصی در چنته نداشت و بوسنی هم آن تیمینبود که از کندی و تنبلی آرژانتینیها استفاده کند. بوسنیاییها بارها در موقعیت ضدحمله قرار گرفتند اما اعتمادبهنفسشان خیلی خیلی پایین بود. بوسنی تیم رؤیایی و چالاکی که خیلیها میگویند، نبود. فوتبال را مکانیکی و فیزیکی بازی میکند. تکیهای اساسی بر مهاجم دیلاقش ژکو و ضربههای سرش دارد. میشود مهارشان کرد و ضدحمله را یادشان داد (باز هم تکرار میکنم که جای خلعتبری بدجور خالی است). برای تصمیمگیری دربارهی آرژانتین هنوز زود است. آنها سی دقیقهی پایانی بازی شمهای از واقعیتشان را نشان دادند. آنها صعود میکنند. بقیه بهتر است مشکل خودشان را خودشان حل کنند.
کار ایران در این گروه آسان نیست چون ایران تیم خوبی نیست اما این گروه در هر حال یکی از دو گروه آسان ممکن برای ایران است. نه نیجریه و نه بوسنی در حدی نیستند که مدام بر سخت بودن این گروه تأکید کنیم (کاری که چند ماه است همهی کارشناسان نابلد و ناقلای ایرانی میکنند). در واقع این ترفندی است برای توجیه پیشاپیش باخت و حفظ شأن کارشناسی! نیجریه و بوسنی در برآیند نهایی، جزو ده تیم ضعیف جام هستند. تجربه و تاکتیک و این مزخرفات را فراموش کنید. وقتی آماده نیستیم و توکلمان به خداست، باید کمربندها را سفت ببندیم، برویم بز بیاوریم. در چنین شرایطی همه چیز بستگی دارد به روحیه و شانس. روحیه را سرمربی میسازد و شانس را انرژی مثبت خود بازیکنها جذب میکند. فقط امیدوارم یک نفر مثل ابراهیم میرزاپور سال ۲۰۰۶ به هیکل خودمان افشانه نزند. به امید شانس و یک بازی با روحیه و حتی اعتمادبهنفس کاذب. ما نباید مضحکه باشیم. همین.

ایتالیا (۲) – انگلیس (۱)
مرد میدان: استوریج
هرگز ایتالیا را در شروع جام جهانی اینقدر سرزنده و حملهور ندیده بودم. پیشبینیام این بود که مسابقهای کسالتبار و متمرکز در میانهی میدان را خواهم دید. اما انگلیس هم بر خلاف تصورم، شاداب و زیبا بازی کرد و کلی موقعیت عالی را هم از دست داد. پس از شکست عجیب سه بر یک اروگوئه برابر کاستاریکا اوضاع این گروه پیچیده شده. چارهای نیست. گروه بیرحمیاست. دستکم یک تیم پرطرفدار باید قربانی شود، البته اگر کاستاریکا از خر شیطان پایین نیاید شاید بشود گفت دو تیم پرطرفدار! این انگلیس حیف است که نرود بالا. اروگوئه هم که کلا حیف است با آن بازی زیبا. لیکن چه چاره از بخت گمراه!
شاید اگر استوریج مصدوم نمیشد نتیجهی بازی چیز دیگری میشد. در روزی که انگلیسیها روی زمین موفق بودند و در هوا ناموفق، ایتالیاییها با یک گل کلاسیک انگلیسی (یک سانتر عالی و ضربهسر زیبای سوپر ماریو) پیروز شدند.
جام عجیبی است. بازیها مساوی نمیشوند، گل زیاد دارند و واقعا پرتحرک و زیبا هستند. وقتی ایتالیا از لاک دفاعی بیرون آمده تکلیف بقیه معلوم است. گویا دوران تازهای در بعد تاکتیکی فوتبال آغاز شده. کارشناسان باید بگویند. هنوز کمیبرای ذوقزدگی زود است اما لااقل فعلا همه چیز امیدوارکننده است.

هلند (۵) – اسپانیا (۱)
مرد میدان: لویی فنخال
دلبسکهی سبیلو و کچل (آدمهایی با این ویژگی معمولا دوستداشتنیاند) را اینقدر ماتمزده و متعجب ندیده بودم و اسپانیا را اینقدر شکننده و سست، و البته فنخال را اینقدر فرحاندود. هلندیها فیزیکی و خشن شروع کردند و مشت و لگد و آرنج را مثل فینال چهار سال قبل در دستور کار داشتند. اسپانیا جان نداشت تا از نفوذهای پرشمارش استفاده کند و داور هم سر گل سوم هلند قطعا اشتباه کرد و خطای آشکار روی کاسیاس را نگرفت و به این ترتیب انگیزههای اسپانیا را نابود کرد. اما اینها بهانه است. صدای تیکتاک تیکیتاکا درآمده بود و ریتم ماتادورها مثل فیلمها هی کندتر میشد. ستارههای دهنپرکن اسپانیا هم قشنگ وا دادند و تا جایی که راه داشت گل خوردند.
بعید میدانم این نتیجه محصول تفاوت کیفیت دو تیم باشد؛ گویی یک چیزهایی در پشت پستوی اسپانیا روبهراه نیست. دستکم این نتیجهی عجیب، راه میدهد که خودم را گول بزنم. بعد از برد شیلی برابر استرالیا با یک بازی نسبتاً خوب و زیبا، اسپانیا برای صعود چارهای جز شکست دادن شیلی و استرالیا ندارد. اولین بازیهای جام را نمیشود ملاک دانست. اما بازی دوم تیمها کار را یکسره میکند. اسپانیا خودش کاری کرد که در بازی دوم کارش یکسره شود؛ یکسره سقوط یا یکسره صعود.
از هر چیز بگذریم گل با ضربه سر زیبای فانپرسی خودش یک دنیا میارزید.
شاید اشتباه از من است که اسپانیاییها را ماتادور دانستم. پیش از بازی، یکی از روزنامههای ورزشی اروپایی تصویری ساختگی از فنخال را در لباس ماتادوری منتشر کرده بود که پارچهای سرخ در دست داشت و در حال رام کردن اسپانیاییها بود. درست حدس زدید: اسپانیاییها لااقل دیشب ماتادور نبودند، بلکه شدیدا گاو بودند!
نکتهی انحرافی: بعد از کی روش و پاناتینایکو و… حالا دگوژمان هلندی هم رفته روی اعصاب.

برزیل (۳) – کرواسی (۱)
مرد میدان: نیشیمورا
بازی افتتاحیه. فیفا نسخهی کوتاهشدهای از سرود ملی برزیل را برای این بازیها در نظر گرفته اما برزیلیها همچنان که پیشتر اعلام کرده بودند مصمم هستند خودشان سرود ملیشان را تا انتها بخوانند. حس میهندوستانهی رقتانگیز خواندن سرود ملی با رگهای متورم گردن، در حالی که چند قدم دورتر از ورزشگاه (این آرایش بهدقت چیدهشده) باتوم و گاز اشکآور و فریاد و ضجه در جریان است… .
داور ژاپنی، بی هیچ تردیدی بد داوری کرد. و تعداد خطاهای ویرانگرش بیش از یکی دو تا بود. پنالتی الکی تقدیمیبه برزیل فقط یکی از آنها بود. فیفا دوست ندارد شور برزیلیهای آمادهی انفجار به این زودی فرو بکشد. گویا دستور این است: برزیل باید حتما به جمع چهار تیم بیاید. حرف نباشد!
جام جهانی از همین آغاز، زشتی مناسبات قدرت در فوتبال را به رخ میکشد. اتفاقا به همین دلیل است که فوتبال در این سطح، زمینهی بسیار مناسب و پرباری برای خوانشهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است.
فعلا بازی جوانمردانه را فراموش کنید: هیجان را طبق سناریوی ما تجربه کنید! (حضرت فیفا)
تصویربرداری فیلم کوتاه با صدای دست من هفت تیر ۱۳۹۳ به پایان رسید.
نویسنده و کارگردان: رضا کاظمی
نور و تصویر: نواب محمودی
صدا: جاوید حسینی.
بازیگران: مهدی شایان، حمید یحییزاده، لیلا بهشاد.
تهیهکننده: لیلا بهشاد.
خلاصه داستان: تا ده که بشمرم تو به خواب خواهی رفت…

دوست دارم فضای وبسایتم در آستانهی جام جهانی ۲۰۱۴ برزیل، سراسر فوتبالی باشد. این نوشتهی خاطرهوار، در آستانهی جام جهانی فوتبال ۲۰۱۴ تقدیم میشود به خوانندگان گرانقدر این روزنوشت و نیز اشباح ناظر عزیز. با کرکری خواندن و اظهارنظرهای فاضلانه و کارشناسانهتان به این بحث عاشقانه رونق ببخشید. توجه کنید که لحن غالب این نوشته جدی نیست. لطفا در صورت مشاهدهی توهین به تیم محبوبتان قضیه را زیاد جدی نگیرید. دست خودم نیست که از تیمهای قدرتمند و خوب برزیل و آلمان متنفرم!
ممنون میشوم قهرمان این دورهی پیش رو و نتیجهی کلی سه بازی ایران در مرحلهی مقدماتی را هم پیشبینی بفرمایید. اگر به ویدئوهای کوتاه و «جذاب» و حاوی نکتههای خاص از دورههای پیشین جام جهانی برخوردید لینکش را در بخش کامنتها به اشتراک بگذارید. جام جهانی فرصت دلپذیری برای تماشا و لذت و هیجان است. مبادا از دستش بدهید.
این نوشتههای فوتبالی قبلی را هم اگر دوست داشتید بخوانید:
*
برزیل؛ شیر پرچربی که نفخ میآورد
اولین جام جهانی فوتبالی که از لحاظ فیزیولوژیک قادر به تماشا و درکش بودم جام جهانی ۱۹۸۶ بود. با این حال از آن جام جهانی فقط یک بازی را به خاطر دارم و البته فقط همان یک بازی را دیدم که توانستم به خاطر داشته باشم وگرنه اینجانب هرچیز را که در عمر پربرکت خودم دیدهام کاملا به یاد دارم و ای کاش همه چیز را به یاد نداشتم. ولی چرا فقط یک بازی دیدم؟ در آن روزگار در واقع چون سن ناقابلی داشتم و البته عقل ناقصی هم، اصلاً علاقهای به فوتبال نمیتوانستم داشته باشم. آن یک بازی هم در واقع با یک روز تأخیر پخش میشد (چون ما ایرانیها بسیار متمدن تشریف داریم و همیشه تافتهی جدابافته بودهایم پخش زندهای در کار نبود حتی حالایش هم با نزدیک به بیست ثانیه تأخیر به قصد پاکسازی روبهروییم) و من هم اصلاً قصد نداشتم ببینمش. به همراه خانوادهی اسبق خودم و خانوادهی دایی بزرگهی عزیز و بداخلاق به پیکنیک تشریف برده بودیم و وقتی غروب خسته و کوفته به خانه برگشتیم دیدم پدرم تلویزیون را روشن کرده و هی سوکراتس سوکراتس میکند و اغراق نیست اگر بگویم صد بار گفت «این سوکراتس دکتر داروسازه، ببین چه بازیای میکنه درس بخون دکتر بشی پسر!» اگر آن زمان زنده نبودید توصیه میکنم شدیدا دلتان بسوزد. بازی برزیل و فرانسه در یکچهارم نهایی جام ۱۹۸۶ بازیای است که هرگز مشابهش تکرار نشد.
بنده این توفیق را داشتم که در عمر ناقابلم بازیگری اعجوبههایی همچون زیکو، سوکراتس، میشل پلاتینی و… را حالا از نزدیک نشد از دور درک کنم. یعنی باید زنده میبودید و میدیدید که این اساتید چه جولانی میدادند. من تا سالها بعد مجذوب نام آقای پلاتینی بودم و درست زمان جام جهانی بعد بود که آرنج برادرکوچکم به سقوط از دوچرخهای که تازه خریده بود خرد شد و تویش پلاتین گذاشتند و از آن روز از پلاتینی متنفر شدم و حالا هم که دمبهدقیقه جلوی چشممان است. آن بازی را فرانسه برد و من شاید از همان روز بود که تصمیم گرفتم از برزیل متنفر شوم. نقل است از نیما یوشیج ملقب به علی اسفندیاری که در داستان کودکانهی مصاف شیر و آهو کودکان که نمایندهی سرشت پاک انسانی هستند همیشه جانب آهو یعنی قطب مظلوم ماجرا را میگیرند. برزیل واقعا همیشه تیم قلدری است که فاصلهی بازی اش با تیمهای ملی دیگر در حد فاصلهی بسکتبالیستهای NBA با تیم مهرام خودمان است. اصلاً جسارت ندارم که منکر چنین واقعیتی بشوم ولی این جسارت را شدیداً دارم که بگویم از برزیل با تمام وجود متنفرم چون از شیر سلطان جنگل با تمام وجود متنفرم. واقعاً تیمهای دیگر برای گذر از سد برزیل باید حیلت خرگوش در چنته داشته باشند مخصوصاً اگر برزیل میزبان جام جهانی باشد. ماجرای خرگوش و شیر و چاه را که حتماً در کارتونها دیدهاید یا مادربزرگ عزیزتان برای تعریف کرده است. پیروزی آرژانتین بر برزیل در جام جهانی ۱۹۹۰ یک چنین پیروزیای بود. بوی سوختگی شدید برزیلیها استادیوم را پر کرده بود. نود دقیقه توپ را به تیر دروازهی آرژانتین کوبیدند و آخرش سزای گل نزدن را دیدند. سزار بازارچه نواب درست گفته بود که: نزنی میزننت خاندایی!
قبلاً در یک نوشتهی روزنامهای در روزگاری که هنوز روزنامههای طرف سیدخندان اجازه میدادند چیزی از من چاپ شود ریشهی فرویدی نفرت از برزیل را شرح داده بودم و البته حالا که میبینم در آن مطلب، تفنگ را سوی شقیقهی گوزن نشانه گرفته بودم.
آن تکه از این قرار بود:
روزگار بازی کوچه در نوجوانی و کرکری خواندن (لابهلای خستگی در کردن گل کوچک) درسهای خوبی برای این روزگار داشت. بیشتر بچههای کوچه طرفدار تیم برزیل بودند و من طرفدار آرژانتین را مسخره میکردند. همینها در میان جانوران جنگلی شیفته و هواخواه شیر بودند و هرچه میخواستم بهشان بگویم زیبایی و ظرافت پلنگ را انکار نکنید به کتشان نمیرفت. یک جور شکنندگی و میرایی در آرژانتین و پلنگ بود که همقطاران کوچههای نوجوانی را از دوست داشتنشان به هراس میانداخت. آنها ضعف خود را پشت استیلای سلطان جنگل پنهان میکردند ولی من شک نداشتم اگر روزی پلنگ و شیر رودررو شوند پلنگ زخم میاندازد و پا به فرار میگذارد و شیر هرگز دستش به او نخواهد رسید. مثل همان برد رؤیایی و تحسینبرانگیز آرژانتین در برابر برزیل قهار در جام جهانی ۱۹۹۰. اینها رؤیاهای کودکانهی ما بودند. استیلازدایی از نامهای همیشگی، آرزوی ارواح ناآراممان بود.
پیش درآمد جام جهانی نود
جام جهانی ۱۹۹۰ اولین جام جهانیای بود که امکان بیولوژیک تماشایش را به طور کامل داشتم. با اینکه بعداً توفیق زیارت پنج جام جهانی دیگر را هم به سبد افتخاراتم افزودم اما دقیقا نمیدانم چرا این یکی تماموکمال در ذهنم حک و ثبت شده و موبهموی جزئیاتش را به یاد دارم. شاید به دلیل همزمان شدنش با فاجعهی زلزلهی رودبار و زنجان و عمل جراحی عمهخانم که باعث شد پسرعمهام مرتضی تمام مدت جام جهانی را به خانهی ما بیاید و دوتایی فوتبال دیدن لذت خاصی داشت. شاید هم به دلیل این که امتحانات کلاس پنجم دبستان را پشت سر گذاشته بودیم و قرار بود وارد مرحلهی تازهای از زندگی شویم. لکن جامهای بعدی اینطور نیستند! خاطرات مبهمیاز آنها دارم حتی همین جام چهار سال پیش را چندان خوب به یاد ندارم. جام جهانی ۹۰ برایم تداعیگر چند اسم و پدیدهی شاخص است. آنها را فهرست خواهم کرد و دربارهشان خواهم نوشت. ولی عجالتاً تا شما هم گرم کنید و دربیاورید و وارد زمین شوید این آهنگ جام جهانی نود را دانلود بفرمایید و لذتش را ببرید. کسانی که آن روز هنوز از شیر گرفته نشده بودند که هیچ ولی عزیزانی که هر شب مثل شیر این قطعه را روی تصاویر کوتاه قبل و بعد بازی و بین دو نیمه ـ و نخسوزن دقایقی که تیمها برای پنالتی زدن آماده میشدند ـ میشنیدند با شنیدنش دچار یک تجدید میثاق و سرخوشی غیرروانگردان غیرقابلتوصیف میشوند. نام این قطعه را نمیدانم. تردید هم دارم که آهنگ رسمیآن جام بوده باشد. شاید از خوشذوقی یکی از برادران امپکس و نودال صداوسیما بوده که از آرشیو انتخاب کرده. در هر حال تا ما گرم شویم شما این قطعه را بشنوید. من با شنیدنش تصویر دونادونی جلوی چشمم ظاهر میشود. خواهم گفت چرا.
دانلود آهنگ امپکس و نودال جام جهانی نود: اینجا
جام جهانی ۱۹۹۰
گویگوچهآ
وقتی در بازی افتتاحیهی جام جهانی نود پای نری پمپیدو، دروازهبان خوشسیمای آرژانتین، شکست جای او را دروازهبانی ناخوشسیما به نام گویگوچهآ گرفت و کسی فکر نمیکرد همین دروازهبان گمنام با مهار چند پنالتی حیاتی مهمترین عامل صعود آرژانتین تا فینال شود. دستهای چسبان گویگوچهآ در دیدار با ایتالیا داغ بزرگی بر دل تیم میزبان گذاشت. چهرهی مبهوت دونادونی پس از هدر دادن پنالتی در بازی نیمهنهایی دیدنی بود. گویگوچهآ از آن دسته بازیکنانی بود که فقط در جامهای جهانی گل میکنند و بعدا بهسادگی رنگ میبازند. کم هم نیستند. نمونه اش همین آقای کچل بعدی:
اسکیلاچی
مجریان شکرشکن تلویزیون که چشم ما همیشه به دهان مبارکشان بود، اول نام این بازیکن را شیلاچی تلفظ میکردند. بعد شد سیلاچی و بعدتر هم شد اسکیلاچی. راستش با وجود اساتید انصافاً بیمطالعه و بیدانشی مثل بهرام شفیع ، بهروان و… گزارشگری فوتبال در آن روزها این چیزی نبود که امروز شما بینندگان عزیز با آن روبهرویید. هرچقدر امروز گزارشگران جوان و خوشتیپ ما در مطالعه و کسب اطلاعات با هم رقابت دارند آن روزها گزارشگران در خوابآلودگی، بیهیجانی و خماری گوی سبقت از هم میربودند! این آقای اسکیلاچی کچل که در آخرین روزها به اردوی تیم ملی ایتالیا آمده بود و کاملاً گمنام بود استاد مسلم مردهخوری بود و نمونهی بارزی از قانون «شانس آدم تازهوارد» در بازی به شمار میرفت. آخرش آقای گل هم شد ولی پس از جام جهانی به سرعت نور محو شد و به خاطرهها پیوست. روحش شاد و یادش گرامی.
روژه میلا (میلر)
این بازیکن ۳۸ ساله کامرونی، غوغایی در جام جهانی به راه انداخت. گلهای زیبای او و شادی منحصربهفرد منشوریاش پس از گل زدن، تصویر او را برای همیشه در ذهن فوتبال دوستان ثبت و ضبط کرده است. آقا روژه نشان داد که فقط در لاسوگاس نیست که از میله برای عملیات ویژه استفاده میکنند. او با محور قرار دادن میلهی کرنر قری به کمر میداد که نگو. البته خدا را شکر به همین ابسنده میفرمود تا امپکس و نودال ما به دردسر نیفتد. اول میگفتند روژه میلر و بعدا شد میلا. حالا هر چی که هست یادش بخیر.
آرژانتین: آینهی روزگار نو
آرژانتین جام ۹۰ را با بدبیاری آغاز کرد. قهرمان ۱۹۸۶ در اولین بازی به تیم چغر و بدبدن کامرون خورد و بدجور ضایع شد. ضربهسر بلندپروازانهی فرانسوا اومامبیک و واکنش ناشیانهی نری پمپیدو، خدا را که دوستی دیرینهای با مارادونا داشت و قبلاً برای او دستبهتوپ هم شده بود سر غیرت آورد و از این رو، خدا تقدیر را اینگونه رقم زد که پای نری پمپیدو بدجور بشکند و گویگوچهآ به زمین بیاید و یکتنه آرژانتین را به فینال برساند. آرژانتین جام ۹۰ تیم عجیبی بود. تقریباً هیچ تاکتیک و برنامهی مشخصی نداشت ـ البته بعد از آن تاریخ تا امروز آرژانتینیها دیگر رنگ تاکتیک و کار تیمیرا به خود ندیدهاند و از این نظر روز به روز بدتر شدهاند ـ آرژانتین جام ۹۰ حتی یک تیم دفاعی مثل ایتالیای سال ۹۴ هم نبود که حرص همهی تیمها را در بیاورد و به فینال برسد. آرژانتین آن سال آینه تمامعیار شکنندگی بود. دیگر تکنیک فردی بازیکنانش حتی اجازهی بروز هم نمییافت. برای مردان خوشتیپ آرژانتینی همه چیز در بدترین شکل ممکن قرار داشت اما آنها باهوش و زیرک بودند و نابغهای به نام مارادونا در چنته داشتند. نابغهای که با بازیهای بهشدت ناجوانمردانهاش ـ مثل پاس گلی که به کانیجیا در بازی با برزیل داد و بعدها به الگو تبدیل شد ـ همهی تیمها را کفری میکرد. همین پاس و موقعیت مشکوک کانیجیا کافی بود تا برزیل با همهی غولهایش حسابی کنفت شود. بقیهاش هم به لطف تیردروازه و گویگوچهآ و البته کمکهای دوست قدیمیمارادونا یعنی جناب پروردگار قابلحل بود. مارادونا در کشوری که به دلیل پس انداختن خارج از شمارش فرزند، حق آبوگل دارد حسابی از خجالت مردم مهمانپرست ایتالیا درآمد و دل دلبرکانش را شاد کرد و در بازی نیمهنهایی به همراه تیمش داغ بزرگی بر دل ایتالیاییها گذاشت. مهار توپ او با دست در بازی با شوروی در محوطهی جریمه را به یاد دارید؟ مارادونا روح زمانه بود. ماکیاولیسم ناب او و عدم تعهد به هر انگارهی اخلاقی، هرچند امروز صفت غالب انسانهاست، از سیاستمدار تا ورزشکار و هنرمند و پزشک و مهندس و… اما او بهراستی یک پیشقراول بود و انصافا فوتبالیست خوبی هم بود.
با همهی اینها آرژانتین در آن سال حقش نبود جام جهانی را تصاحب کند. در فینال گویگوچهآ هرچقدر هم که کش آمد چند سانتیمتر از توپ آندریاس برمه دور ماند. گریهی مارادونا در پایان بازی فینال بهیادماندنی بود. خدا وکیلی قهرمانی حقت نبود رفیق! قانع باش. جام حق مسلم شاگردان فرانتس بکن باوئر بود؛ مردی دوستداشتنی؛ درست در نقطهی مقابل مارادونا.
آرژانتین و ایتالیا
این بازی را روی نوار بتامکس ضبط کرده بودم و تا چند سال بعد بارها و بارها به تماشایش مینشستم. بازی عجیبی بود. هزار بار صحنه را عقبجلو کردم و هرگز متوجه نشدم که گل آرژانتین را کانیجیا زد یا مدافع ایتالیا. گل عجیبی است. اصلا انگار یک نیروی نامرئی توپ را توی دروازه فرستاده بود. غلط نکنم باز هم دست خدا در کار بود. بازی نیمهنهایی جام ۹۰ یک ماراتن نفسگیر و مهیج بود و هنوز هم میتوان تماشایش کرد و لذت برد. هنوز هم تازه است. هنرنمایی گویگوچهآ در ضربات پنالتی ایتالیا را داغدار کرد. روزنامههای ایتالیا صبح روز بعد تصویر روبروتو دونادونی مغموم را که از شدت ناراحتی سر بر زمین چمن گذاشته بود روی صفحهی اول خود کار کردند. آه ای دونادونی مغموم! روزگار بازی گل کوچیک، هر کداممان عادت داشتیم اسم یکی از بازیکنان را روی خود بگذاریم و کرکری بخوانیم. من ترجیح میدادم مارادونا باشم ولی بچهها به طرز اصرارورزانهای به من میگفتند دونادونی. هنوز هم بعضی از آن بچهها را که حالا موهایشان در حال سپید شدن است ـ البته اگر طاس نشده باشند ـ گاهی که میبینیم یاد آن روزها میافتیم. میگوید یادته دونادونی؟ میگویم: آره یادش بهخیر پل گاسکویین! گازا!
و چیزهایی که از یاد نمیروند:
گل دیوید پلات به بلژیک با استاپ محشرش در دقایق پایانی وقت اضافه، پائولو مالدینی در اوج روزگار زیبایی و جوانی، پت بونر دروازهبان ایرلند که به دلیل مهار یک پنالتی قهرمان ملی ایرلند شده بود، گری لینهکر مهاجم انگلیس که اوج هنرنماییاش در دو بازی نفسگیر با کامرون و آلمان بود، تیم تحسینبرانگیز انگلیس در آن سال که دیگر هیچوقت تکرار نشد، پل گاسکویین روانپریش معروف به گازا ( شایعه بود که به دلیل عادتش به خارج کردن گاز روده از بالا و پایین به او گازا میگویند)، خورخه بروچاگای خوشتیپ و بیسروصدا که یکی از بهترین بازیکنان همهی تاریخ فوتبال آرژانتین بود (چیزی در مایههای خاویر زانتی عزیز)، اشتباه مهلک و احمقانهی پیتر شیلتون در بازی ردهبندی انگلیس و ایتالیا که یک گل مفت لجدرآر را نصیب ایتالیاییها کرد، آلدو سرنا فقط برای اینکه اسم باحالی داشت، انزو شیفو یا اسکیفوی بلژیکی، رودی فولر سیبیلو و… و… و… . و زلزلهی هفت ریشتری سر بازی برزیل و اسکاتلند.
جام جهانی ۹۴
برگزاری جام جهانی در آمریکای جنایتخوار، فرصت مناسبی بود تا آمریکاییها که اساساً به یک چیز دیگر، فوتبال میگویند و به فوتبال، ساکر میگویند متوجه شوند که ۹۹ درصد مردم دنیا به چه چیزی فوتبال میگویند و قاعدتاً این چیزی که آنها ساکر مینامند بیشتر با foot سروکار دارد تا «فوتبال» وحشیانهی خود آنها. جام جهانی ۹۴ همزمان با عزاداری محرم بود (البته در ایران!). حالوهوای جالبی هم نداشت. آمریکاییها میزبانی چندان جالبی رو نکردند ولی همین میزبانی بهانهای شد که فوتبال در آن کشور کمیرونق بگیرد و حالا که به بازیهایشان نگاه میکنی پیشرفت محسوسشان را میبینی. در سال ۹۴ ایتالیا یک برگ برندهی عجیبوغریب به نام روبرتو باجو داشت. او خیلی دیر به زمین میآمد و بیبروبرگرد هر بار یا گل میزد یا پاس گل میداد. بازی سراسر دفاعی ایتالیا تیمهای روبرویشان را کلافه کرده بود. آریگو ساچی، پیرمرد غرغرو هرجور بود تیمش را به فینال رساند.
مارادونا خیلی زود به اتهام دوپینگ از جام جهانی خداحافظی شد. خود او در خاطراتش میگوید که پیش از جام جهانی از مسئولان فیفا دربارهی یک داروی حاوی افدرین محصول آمریکا کسب تکلیف کرده بود و آنها هم استفاده از آن دارو را بلامانع دانسته بودند ولی بعد از فریاد خشمگینانهی او رو به دوربین (پس از گل کردن پنالتی در بازی با یونان) برایش پاپوش دوختند. کسی نمیداند که مارادونا راست میگوید یا نه. ولی همه میدانند او رابطهی خوبی با ژائوهاوه لانژ برزیلی (رییس خرفت وقت فیفا) نداشت. آرژانتین بدون مارادونا بیبرنامهتر از همیشه بود و خیلی زود به خانه برگشت.
در مرحلهی مقدماتی تیمهای آسیایی نتایج عجیبی گرفتند: کره جنوبی با اسپانیا ۲-۲ مساوی کرد و عربستان بلژیک را با یک گل شکست داد! آن سال اولین سالی بود که پس از فروپاشی شوروی، تیم روسیه ابراز وجود میکرد. حالا روسیه باشد یا شوروی همان ملعونی است که هست. اسمش زیاد مهم نیست.
بلغارستان سال ۹۴ تیم فوقالعادهای بود که به دیدار ردهبندی هم رسید و خیلی نامنتظره به سوئد باخت. استویچکوف آن روزگار محال است از یاد برود؛ اعجوبهای نسبتاً بیسروصدا؛ مرد لحظههای سخت. هرچه فکر میکنم فوتبالیستی به دلنشینی او در ذهن خودم سراغ ندارم. یاد و خاطرهاش بخیر. برای من او یکه و بیهمتاست.
با اینکه جام ۹۴ چندان دلچسب نبود ولی چند بازی کلاسیک به یادگار گذاشت: بازی ایتالیا و اسپانیا در یکچهارم نهایی، برد ۳ بر ۲ برزیل در یک بازی نفسگیر برابر هلند در یکچهارم نهایی، و پیروزی حیرتانگیز بلغارستان برابر آلمان در یکچهارم نهایی با ضربهی سر ناباورانه مرد کچل بلغار یعنی جناب لچکوف که چون در بوندس لیگا بازی میکرد تا مدتها از سوی فاشیستهای آلمانی تهدید به مرگ میشد. اگرچه این تهدید هرگز عملی نشد ولی جام ۹۴ خاطرهای غمانگیز و تلخ برای فوتبالدوستان به جا گذاشت. اسکوبار بازیکن تیم کلمبیا در بازی با تیم میزبان، آمریکا، گل به خودی زد. در بازگشت تیم کلمبیا به کشورش، اسکوبار نگونبخت به ضرب گلوله به قتل رسید، و البته قبل از بازگشت به کلمبیا تهدید هم شده بود که لابد جدی نگرفته بود! خوب یادم مانده که تلویزیون خودمان مستندی جذاب و غمانگیز از این ماجرا را یکیدو روز پس از مرگ دلخراش این فوتبالیست پخش کرد و نمایش اسلوموشن لحظهای که اسکوبار از سر تأسف سرش را در دستان خود گرفته هنوز که هنوز است در یادم مانده. تلخ بود و هنوز هم یادآوریاش تلخ است. این نگاه افراطی به ورزش و تعصبهای حماقتبار مختص کلمبیا هم نیست. در همهی کشورها میتوان سراغش را گرفت. ما که کم نمیآوریم.
مهمترین سرخطهای جام ۹۴ همینها بود. گئورگههاجی (حاجی؟) رومانیایی را هم البته از یاد نبریم. او از نسل فوتبالیستهایی بود که دیگر تکرار نمیشوند. مهمترین ویژگیشان این بود که ظاهری مردانه داشتند. یادم رفت از توماس برولین هم یاد کنم؛ بچهخوشگل سوئد که آدم را یاد مرگ در ونیز ویسکونتی میانداخت. ببینیدش. دیروز و امروزش را و از اضمحلال بیرحمانهی زیبایی شگفتزده شوید. درس بگیرید و به جوانیتان غره نشوید! ستارهی آن روزهای سوئد شباهتی به ستارهی نخراشیده این روزهای سوئد ـ زلاتان ابراهیموویچ ـ نداشت. پاس مارادوناوار (یعنی نامردانه) او روی خطای غیرمستقیم هنوز که هنوز است آزارم میدهد (بازی با بلغارستان بود اگر اشتباه نکنم). بچهخوشگل پررو!
جام جهانی ۹۸
تیم ملی ایران هم در این دوره بود و ما هم که آن زمان هنوز به تلخاندیشی و سرخوردگی امروز نبودیم شور و حال خاصی داشتیم. تیم ملی ما آینهی تمامنمای روحیهی ملتش بود؛ احساساتی، بی اعتمادبهنفس و ذاتاً ناامید. همین فقدان اعتمادبهنفس باعث شد بازی را به یوگسلاوی ببازیم. یادآوریاش هم ملالآور است. نیما نکیسا خوانندهی ورزشکار و مردمی، یک گل آماتوری و ۲۵ زاری خورد و… بازی با آمریکا را بر حسب خوششانسی برنده شدیم، هرچند آمریکا خیلی بهتر از ما بازی میکرد. بازی با آلمان هم رفتیم که ببازیم هرچند آلمان، آلمان خیلی قدری نبود. یورگن کلینزمن که هنگام جام۹۰ نسبت به زلزلهزدگان ایران ابراز همدردی کرده بود و با ذوقزدگی ما ایرانیهای خوشباور روبهرو شده بود پس از گل زدن به تیم ما چنان واکنش زشتی از خودش نشان داد که انگار به برزیل گل زدهاند و تور دروازهی ما را با دامن عمهاش اشتباه گرفته بود. او یک بار دیگر ثابت کرد که ما در همهی عرصههای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی چه ملت خوشباور و سادهدلی هستیم و مدام به هر کس که محبت میکنیم یا باج میدهیم ضایع میشویم و البته درس هم نمیگیریم.
فرانسه در میزبانی سنگ تمام گذاشت و یکی از جذابترین جامهای جهانی برگزار شد. پدیدهی این دوره کرواسی بود که با درهم کوبیدن همین آلمان بیجان تا نیمهنهایی هم رفت. پیروزی ۳ بر صفر کرواسی برابر آلمان برای من که از تیم آلمان متنفرم واقعاً دلچسب بود. کرواسی شگفتیساز جام ۹۸ با سرمربیگری میروسلاو بلاژویچ به افتخاری بزرگ رسید و البته همین بلای جان فوتبال ما شد تا بلاژویچ و شاگرد شوفرش ایوانکوویچ چند سال فوتبال ایران را قبضه کنند و پدر صاحاب بچه را در بیاورند. ای کاش پای بلاژویچ به ایران باز نمیشد. سالها فوتبالمان را عقب انداخت. البته با حضور او بود که پای یک فروند آقای چلنگر هم به دنیای فوتبال ایران باز شد که در نوع خود یک پدیدهی تمامعیار است و صاحب کراماتی بس بزرگ!
یکی از زیباترین بازیهای تاریخ جام جهانی را آرژانتین و انگلیس در یکشانزدهم جام ۹۸ برگزار کردند. اگر یادتان باشد سر همین بازی بود که عادل فردوسیپور برای اولین بار اصطلاح «چه میکنه این بازیکن» را به کار برد که بعدها ورد زبان او و دیگران شد. آرژانتین با هر کلکی بود باز هم از سد انگلیس گذشت ولی با بازی باری به هر جهت و خردرچمنی که ارائه میداد نتوانست از پس هلند بربیاید. در بازی با هلند، آرژانتینیها انگار که اصلاً گوش چپ نداشته باشند همه توپها را به سمت راست میفرستادند برای اورتگا که در آن زمان به او مارادونای دوم میگفتند و البته اغراق میفرمودند چون او اصلاً بازیکن کاملی نبود و تعادل روانی درستی هم نداشت؛ مثلاً خیلی ناشیانه کارت قرمز میگرفت و همهی امیدهای تیمش را نابود میکرد. توی اگر یادتان باشد در همین بازی فقط لحظاتی پس از اخراج احمقانهی او، آرژانتین که از لحاظ روانی فروپاشیده بود دقیقهی نود به هلند پنالتی داد که دنیس برگکمپ گل کرد و خلاص. برگ/ کمپ هم موجود جالبی بود. ماجرای ترس او از هواپیما را حتما شنیده بودید. در هر حال هر کس یک اختلالی دارد. آن روزها هنوز لیونل مسی پا به دنیای فوتبال نگذاشته بود تا او را مارادونای دوم بنامند و البته قبلا یک نفر دیگر را به این لقب مفتخر کرده بودند. راستش به نظرم مسی ابداً مارادوتای دوم نیست مگر اینکه در جام جهانی امسال جنمینشان بدهد. مارادونا بودن یعنی اینکه تیم خیلی ضعیفت را به هر کلک و ترفندی شده به فینال جام جهانی برسانی. به نظرم مسی شکنندهتر از این حرفهاست. نه او مارادونای دوم نیست مگر اینکه خلافش ثابت شود.
جام ۹۸ اوج هنرنمایی زیدان هم بود. او آغازگر فصل تازهای از بازیگری فوتبال بود. استاد بازی بدون توپ، زیرک، عبوس و مصمم، اینها صفات زیدان بودند اما حتی فرانسه با زیدان قبراق و آماده هم در خواب نمیدید که برزیل را در فینال مثل ماست در هم بشکند. یکجورهایی عجیب وغریب بود. برزیل در آن سال با هنرنمایی رونالدو سرپنجهتر از این حرفها بود که سه گل در فینال جام جهانی بخورد و تحقیر شود. کسی چه میداند! شما میدانید؟ این از آن گوشههای تاریک فوتبال است. برزیلیها رسماً انگار مرگ موش خورده بودند. به هر حال فرانسه به لطف بازیهای خوبش و اتمسفر میزبانی قهرمان شد ولی آن فرانسه را لولو خورد. آن دوران طلایی با خداحافظی تراژیک زیدان در سال ۲۰۰۶ بر باد رفت و به تاریخ پیوست.
جام جهانی ۲۰۰۲
هیچ خاطرهی جالبی از این جام جهانی ندارم. شما اگر خاطرهای دارید حتماً برایم بنویسید. این دوره در بین دورههایی که اینجانب در زمان حیات پربارم تجربه کردهام به ضرس قاطع (خداوکیلی چه اصطلاح احمقانهای است) بدترین دوره بود. گاوبندی فوتبال که همیشه پشت پرده بود حالا جلوی پرده اجرا میشد و کره جنوبی به لطف همسایهها عروسداری میکرد. واقعاً که جای بسی خوشحالی است که کره جنوبی ایتالیا و اسپانیا را حذف کند. بدترین دورهی جام جهانی نشان داد آسیا فعلاً مال این حرفها نیست. تازه کره و ژاپن که که پیشرفتههای این قارهی عقب افتاده بودند اینقدر ضایع شدند. میزبانی قطر برای ۲۰۲۲ هم که تا این لحظه فقط رسوایی به بار آورده. واقعا قطر امکان میزبانی انبوه تماشاگران جام جهانی را دارد؟ یک چیزی بگویید بگنجد.
جام جهانی ۲۰۰۶
جام جهانی ۲۰۰۶ به شکلی باشکوه و جذاب در آلمان برگزار شد. باز هم تیم ایران در این بازیها حاضر شد و با نتایجی مفتضحانه از دور رقابتها کنار رفت. تماشای بازی تیم ایران حس بدی به آدم میداد. بازیکنانی کمهوش با اشتباهاتی کودکانه مدام به خودشان فتپا میزدند ـ و سرشان به آنورشان پنالتی میزد ـ و حسابی مضحکهی جهانیان بودیم. یک بازندهی تمامعیار و رقتانگیز.
بازیهای مقدماتی چنگی به دل نمیزد ولی در یکهشتم چند بازی حسابی برگزار شد. آرژانتین و مکزیک تقابل دو فوتبال تکنیکی قارهی آمریکا را به نمایش گذاشتند و آرژانتین در این دیدار نفسگیر ۲ بر ۱ مکزیک را شکست داد. پرتغال آماده و قبراق ۱ بر صفر هلند را برد، و فرانسه ۳ بر ۱ اسپانیا را با همهی ستارگانش تحقیر کرد. در حالی که انگلیس، آرژانتین، پرتغال و هلند تیمهایی آمادهای بودند کسی حواسش به ایتالیای موذی نبود که به سادهترین قرعهها خورده بود. در مقدماتی با غنا و چک و آمریکا همگروه بود و بعد هم با استرالیا و اکراین روبهرو شد که آنها را هم بهزحمت شکست داد. ایتالیا با بازیهای بیرمق و کسالتبار و دفاعی باز هم بالا آمد و البته در نیمهنهایی برابر میزبان، آلمان، یکباره از قالب آن ایتالیای ملالانگیز خارج شد و در وقت اضافه طوفانی تماشایی بهپا کرد و آلمان را با دو گل در هم کوبید و نگذاشت بازی به پنالتی کشیده شود. تماشای این بازی یکی از زیباترین تجربههای همهی جامهای جهانی را برایم شکل داد. میدانستم آلمانیها باز هم در پنالتی خوششانسی خواهند آورد. هرچند ایتالیا تیم محبوبم نبود ولی به دلیل تنفر ذاتی از آلمان آن شب چنان هیجان و اضطراب و متعاقباً شادیای را تجربه کردم که هنوز هم طعم خوشش از یادم نرفته. اما از آن هم مهمتر حرکت کلهگاوی زیدان در بازی فینال بود. همان لحظه با خودم گفتم: کار فرانسه تمام است. زیدان همان بلایی را سر فرانسه آورد که اورتگا ـ معروف به مارادونای دوم ـ بر سر آرژانتین در بازی با هلند در جام جهانی ۱۹۹۸ آورده بود؛ یک اخراج بیمورد در دقایق پایانی. فرانسه که تیم بدی هم نداشت و برزیل را هم شکست داده بود واقعاً میتوانست قهرمان شود و البته نظر بنده به ایتالیا نزدیکتر بود. از این رو ما هم با لاجوردیپوشان قهرمانیشان را جشن گرفتیم تا چشم فرانسویها دربیاید. پرتقال تا بازی ردهبندی هم پیش رفت و چهارم شد و ما هم خوشحال بودیم که به تیم چهارم جهان باختهایم و خودمان را دلداری میدادیم. در این کارها استادیم. امسال هم آرزویمان این است که آرژانتین برود تا فینال که بگوییم به قهرمان یا نایبقهرمان باختهایم، و حرجی نیست!
به نظرم بهترین بازیکنان جام ۲۰۰۶ اینها بودند: میروسلاو کلوزه (آلمان)، کاناوارو(ایتالیا)، زیدان(فرانسه)، کارلوس تبز (آرژانتین)، لوکا تونی(ایتالیا)، کریستیانو رونالدو و با تشکر از بقیهی بر و بکس. در این دوره پای منتقدان سینما هم به نشستهای تحلیلی تلویزیونی فوتبال باز شد و فیض بردیم. (بی شوخی برخلاف این روزها که کسی حوصلهی خودش را هم ندارد آن وقتها فضای خیلی سرزندهتری داشتیم. مثلا اگر یادتان باشد یک سیدی چندرسانهای به نام جام طلایی از سوی سروشرسانه و با هماهنگی تلویزیون ارائه شده بود که از طریق یکی از منوهای آن میتوانستی اینترنتی ثبتنام و در پیشبینی مسابقات شرکت کنی (معنی دیگرش همان شرطبندی روی بازیهاست!). من هم یکی از آن سیدیها خریده بودم و هنوز هم دارمش. آن روزها دل ما به همین چیزها خوش بود. بچه بودیم. الان سیدی جام طلایی که هیچ خود جام طلا را هم بدهند از گرفتنش اکراه دارم! به جان خودم.
جام جهانی ۲۰۱۰
آفریقای جنوبی را چه به جام جهانی. وعدههای القاعده مبنی بر بمبگذاری در آفریقای جنوبی در زمان برگزاری مسابقات به هر حال محقق نشد و ورزشکاران جان سالم به در بردند. ووووزیلا و جابولانی پدیدههای این دوره بودند؛ اولی نام شیپور مخصوص تماشاگران بود و دومینام توپ مسابقات که خیلی تر و فرز هم ساخته شده بود. اسپانیا با تیکیتاکای معروفش واقعا چند سروگردن بالاتر از همهی تیمها بود اما نباید از حق گذشت که گروه مقدماتی تقریباً آسانی داشت و خیلی هم بد شروع کرد. شیلی و هندوراس را برد اما ۱ بر ۰ به تیم نه چندان درستوحسابی سوییس باخت! اما در مراحل حذفی پرتغال و پاراگوئه و آلمان را برد و در فینال هم هلند را شکست داد و آنقدر خوب و دلپذیر بود که دیگر کسی باخت به سوییس را به رخش نکشید. فرانسه یکی از ناکامهای بزرگ این دوره بود که در گروهش چهارم (آخر) شد و مفتصحانه به مکزیک و آفریقای جنوبی باخت. آرژانتین با سه برد در مرحلهی مقدماتی هوادارانش را بیخود امیدوار کرد که شاید این جام جام آرژانتین باشد. اما باخت ۴ بر صفر برابر آلمان آماده و قبراق در یکچهارم تحقیرآمیزترین نتیجهی چند دورهی اخیر را به آرژانتین هدیه کرد. در شلمشوربای بینظمیو بکشبکش، لیونل مسی هم نتوانست کاری برای تیمش بکند. آلمانها که انگلستان را هم چهارتایی کرده بودند برای اولین بار از قالب بازیهای مکانیکی و بیروحشان خارج شده بودند و واقعا زیبا فوتبال بازی میکردند به شکلی که حتی این بندهی هموارهمتنفر از آلمانها هم نمیتوانست تحسینشان نکند اما در هر حال اسپانیا ضدحال اساسی را در نیمهنهایی به آلمانها زد و خیال بندهی آرژانتیندوست سستعنصر هم راحت شد. ایتالیا این بار به حقش رسید و در گروهش آخر شد (قبلا با یک چنین تیم بدی تا فینال بالا میآمد و همه را کفری میکرد). خوشبختانه روزگار خوششانسی آن فوتبال بستهی بیرمق سر آمده بود.
اما از هر طرف که حساب کنیم فینالیست شدن هلند بزرگترین شگفتی این دوره بود. گروه مقدماتی هلند چندان دشوار نبود اما اوج کار آنها را در یکچهارم و بردن برزیل باید دانست. این یکی دیگر از همان بازیهای خاطرهانگیز جام جهانی برای من بود. آن تیم قلدر نفرتانگیز بالاخره باخت (با اینکه نیمهی اول را برده بود و میرفت که بازی را ببرد) و دل این بندهی خدا را حسابی شاد کرد.
قهرمانی اسپانیا هرچند بسیار خوشحالم کرد اما برای من هیچ بازیای به جذابیت و هیجان بازی اروگوئه و غنا در یکچهارم نبود. باز هم خداوند نزول اجلال کرد و این بار از آستین سوآرز اروگوئهیایی (چه مسخره!) بیرون آمد و اروگوئه را به نیمهنهایی رساند. آن صحنهی باشکوه را از نمیشود از یاد برد. اروگوئهی ۲۰۱۰ فقط برای همین به خاطرههای ماندگار جامهای جهانی نپیوسته؛ دیگهگو فورلان را میشود فراموش کرد؟ میدانم که ستایش چنان خطایی، غیراخلاقی به نظر میرسد اما کافیست دوربین قضاوتمان را در زاویهی نگاه سوآرز بگذاریم: او همهی تواناییاش را برای کشورش رو کرد و تصادفاً خدا با او بود!
برای یادآوری این صحنه را ببینید. click
جام جهانی ۲۰۱۴
جام جهانی بازار مکارهای است که در آن هر کس کالای خودش را عرضه میکند؛ سیاستمردان فرصت مناسبی برای ابراز وجود و مصادرهی تلاش بازیکنان مییابند، بازیکنان هنرشان را در ویترین میگذارند تا مشتریهای چربوچیلیتری پیدا کنند. جادوگران هم هر چهار سال یک بار از سوراخ بیرون میآیند و خودی نشان میدهند. اختاپوس معروف فقید جایش را به فیل پیشگوی این دوره از جام جهانی داده، و جادوگری همین چند روز پیش ادعا کرده که با وردش موجب مصدومیت کریس رونالدو شده. صاحبان کالا دورخیز کردهاند برای آگهیهای مکرر اعصابخردکن و تلویزیون هم دندان تیز کرده برای یک پول پارو کردن جانانه. خلاصه اینکه هیچکس تنها نیست… .
تا همین دو سه سال قبل برای اثبات فقدان روحیهی کار جمعی در فرهنگ ایرانی، به موفقیت در ورزشهای انفرادی (کشتی، وزنهبرداری، تکواندو و…) و ناکامیدر ورزشهای تیمیاشاره میکردیم. اما پیشرفت عجیب و چشمگیر والیبال و بسکتبال ایران نشان داد که با وجود همهی کاستیهای سرشتی و فرهنگیمان، امکان موفقیت در ورزشهای گروهی یا تیمیهم داریم. حالا بی کمترین تردیدی میشود گفت فوتبالمان نسبت به بقیهی ورزشهای توپی وضعیت بدتری دارد. عنصری حیاتی در موفقیت والیبال و بسکتبال ایران وجود دارد که جای خالیاش در فوتبال آشکارا به چشم میآید: فهم و هوش. بیشتر فوتبالیستهای ما هوش بالایی ندارند و این در همهی وجنات و سکناتشان مشهود است. حتی مقایسهی وجوه ظاهری فوتبالیستها با والیبالیستها خیلی چیزها را مشخص میکند. مصرانه بر این باورم که هوش یا بلاهت یک انسان را از ظاهرش، سخن گفتنش، لباس پوشیدنش و جزئیات رفتاریاش میشود تشخیص داد و از همین منظر، بسیاری از فوتبالیستهای ما بالکل از مرحله پرتاند. اما هرچه از این طرف کم داریم در طرف هدایت تیم ملی، یک جور هوش و نبوغ ناب را میشود دید. کارلوس کیروش دستکم برای من، تنها امید ایران برای فرار از نتایج مفتضحانه است. دیسیپلین او همیشه تابع ادراک بوده نه زورگویی. کنار گذاشتن پیام صادقیان (که بیتردید با رفتارهای خام و نابخردانهاش در جام جهانی برای ایران مشکلساز میشد) یکی از درخشانترین تصمیمهای کیروش بود. اما با این حال، هرچه فکر میکنم دلیل کنار گذاشتن خلعتبری را درک نمیکنم. با توجه به مبنای دفاعی بازی ایران و تکیه بر ضدحمله، خلعتبری گزینهی بسیار مناسبی به نظر میرسید. البته خلعتبری هم نابسامانیهای اخلاقی مشابه صادقیان دارد و شاید به همین دلیل کنار گذاشته شده است. نمیدانم. انصاف نیست از چند بازیکن باهوش ایران یاد نکنم. در صدر همه نکونام است و بعد آندو (اگر قاطی نکند) و گوچی و حاجصفی و حیدری و یکی هم همان خلعتبری بود که ناکار شد. شرمندهام که نمیتوانم این فهرست را بلندبالا کنم.
ایران با هیچ تحلیلی شانسی در جام جهانی برزیل ندارد مگر اینکه موعد آن معجزهای که همه منتظریم روزی در فوتبالمان رخ بدهد همین دوره از جام جهانی باشد. تا وقتی مدیری نالایق و بیتدبیر مثل کفاشیان در رأس فوتبال ایران هست چرا باید انتظار یک معجزه را داشته باشیم؟ خداینکرده اگر معجزه اتفاق بیفتد دیگر نمیشود کفاشیان را از خر شیطان پایین کشید و همین چرخهی معیوب ادامه پیدا خواهد کرد چون معجزه فقط یک بار رخ خواهد داد و موفقیت در عرصهی بینالملل فقط محصول فهم و شعور و کار سیستماتیک است.
اما اگر بخواهم در خوشبینانهترین حالت نتایج تیم ملی ایران در سه بازی گروهی را پیشبینی کنم: ایران در بهترین حالت منطفی با یک دفاع اتوبوسی ممکن است دو امتیاز از دو مساوی برابر نیجریه و بوسنی به دست بیاورد و اگر معجزه رخ بدهد احتمالا نیجریه را میتواند شکست بدهد نه بوسنی را. امید من فقط به هوش و تدبیر کیروش است و بس.
ما نباید زیبا بازی کنیم؛ باید با هر ضدفوتبالی هم که شده امتیاز بگیریم. مورینیویی دفاع کنیم و اگر شد پاتک بزنیم و… خلاصه معجزه را با دست خودمان بسازیم هرچند بزبیاری هم چیز بدی نیست. به امید آوردن بز!
و تیمهای دیگر: آرژانتین تیم محبوبم است و دوست دارم قهرمان جهان شود اما راستش آرژانتین تیم بسیار شلخته و بیدروپیکریست و در یک تحلیل منطقی امید چندانی به قهرمانیاش ندارم. بعد از آرژانتین اسپانیا را میپسندم. کار اسپانیا برای دفاع از قهرمانی چهار سال قبلش بسیار سخت است. میشود بهش امید داشت هرچند نه چندان پررنگ. با در نظر گرفتن همهی جوانب، امید اول قهرمانی را زردپوشان برزیلی میدانم و آنها هم جانشان را برای این مقصود در طبق اخلاص خواهند گذاشت. البته آرزو میکنم این اتفاق نیفتد. اگر برزیل زود از جام حذف شود فضای اجتماعی و سیاسی آن کشور با توجه به نارضایتیهای موجود، بهشدت مشوش و ناامن خواهد شد و ادامهی مسابقات را آشکارا متأثر خواهد کرد به همین دلیل احتمالاً فیفا گاهی برای رعایت مصلحت، زیر و رو خواهد کشید! فوتبال هرگز تمیز نبوده و نخواهد بود.