داربی ۷۹: با صداقت بنگر!

پس از چهار داربی بدون گل و بازی‌های کسالت‌بار، این بار نیمه‌ی دوم بازی پرسپولیس و استقلال سرشار از هیجان بود و خوش‌بختانه قرمزها برنده شدند و البته آبی‌ها بازنده!!! بلافاصله موج تازه‌ای از کرکری خواندن‌های اینترنتی بالا گرفت و پرسپولیسی‌ها حق آبی‌ها را کف دست‌شان گذاشتند و در واقع مقابله به مثل کردند و لنگ کذایی را لوله و… . طبع طناز ایرانی‌ها باز هم به جوشش افتاد و ده‌ها تصویر و قطعه‌ی طنزآلود در شبکه‌ها و ابزارهای ارتباطی دست به دست گشت؛ از جمله این یکی:

روزی شیخ با مریدان استقلال و پرسپولیس در صحرا نشسته بودند. ناگهان بادی وزید و همه‌ی پرسپولیسی‌ها را با خود برد… استقلالی‌ها با غرور از شیخ پرسیدند: یعنی ما قوی‌تریم؟ شیخ خندید و گفت: نه شما سوراخید باد از شما رد می‌شود! استقلالی‌ها خشتک‌ها دریدند و نعره‌کنان سر به بیابان نهادند… .

یا این قطعه شعر موجز و مؤثر:

ما سرخ‌ترین حادثه‌ی فوتبالیم
این سرخی افراشته را می‌بالیم
تاریخ! میان دفترت ثبت بکن
ما ده نفره سرور استقلالیم

چهره‌های به‌اصطلاح هنری هم که هواداران خاص خودشان را دارند، در این راستا به کرکری پرداختند. البته اغلب استقلالی‌ها جیک نمی‌زدند و دور، دور پرسپولیسی‌ها بود. از جمله مهراب قاسم‌خانی در اینستاگرام تکه‌ای درشت نثار استقلالی‌ها کرد و متقابلا فحش‌های ناموسی آبدار به سمتش سرازیر شد. او هم تهدید به بلاک کردن هواداران فحاش کرد. بعد از بازی چند سایت‌ معتبر از قول محسن بنگر نوشتند که او هیچ رفاقتی با آرش برهانی ندارد. البته در جریان بازی هم معلوم بود که بنگر با چه نفرتی به برهانی می‌نگرد! این صداقت بنگر (که احتمالا بعدا توسط خیرخواهان ماله‌کشی خواهد شد) به‌راستی شایسته‌ی تقدیر است.

همه‌ی این‌ها را  کنار هم بگذاریم.

راستش بازی دو تیم به هر دلیلی، ربطی به رقابت سالم و رفاقت و این حرف‌های قشنگ ندارد. بگذریم که دیگر این حرف‌ها خریداری هم ندارد. هر تیمی زورش برسد تیم مقابل را با چنگ و دندان کله‌پا می‌کند و جز این هم رسمش نیست. اعتراف می‌کنم  که خود من هم فراتر از یک کرکری معمول، از استقلال خوشم نمی‌آید. در هر حالی که باشم از موفقیتش ناخرسند و از شکستش غرق شادی می‌شوم.

این پیروزی دل‌نشین و ارزش‌مند را به همه‌ی پرسپولیسی‌های نازنین، تبریک می‌‌گویم و علو درجات را برای سرخ‌پوشان خواستارم. لکن به استقلالی‌ها حتی تسلیت هم نمی‌گویم چون اصلا اهمیتی ندارند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

رضا کاظمی

مرتضی پاشایی: عاشقانه‌خوان

Morteza

چند ماه پیش پسر داریوش ارجمند که خوانندگی هم می‌کند، مهمان یک برنامه تلویزیونی بود. بعد از چند دقیقه خود جناب استاد هم روی خط تلفن آمد و درباره‌ی وضعیت موسیقی پاپ ایران سخن گفت از جمله در تکریم صدای کلفت پسرش گفت متاسفانه موسیقی پاپ ایران پر شده از صداهای مردانی که مثل زنان می‌خوانند و تحلیلش این بود که به دلیل ممنوعیت صدای زن در ایران کنونی، مردان نازک‌صدا به نوعی جای خالی زنان را در موسیقی پاپ پر کرده‌اند.

مرتضی پاشایی بی‌تردید یکی از موفق‌ترین و نازک‌صداترین خوانندگان پاپ ایران بود. برای کسانی که موسیقی پاپ (به‌خصوص موسیقی سال‌های اخیر با انبوه خوانندگانی که هر روز بر شمارشان افزوده می‌شود) را تاب نمی‌آورند و جدی تلقی نمی‌کنند احتمالا خواننده‌ای مثل پاشایی جیزی جز جوانکی معلوم‌الحال مانند بسیاری از جوان‌های ول‌معطل دیگر نمی‌تواند باشد. اما اگر در محدوده‌ی موثر موسیقی پاپ، پی‌گیر و جدی باشیم پاشایی خواننده‌ای خوب‌حال و آهنگ‌سازی توانا و نوآور بود. نقطه‌ضعف اساسی آهنگ‌های اولیه‌اش مثل اغلب آهنگ‌های پاپ، سستی کلام در متن ترانه‌ها بود. حتی ترانه‌ی بسیار دل‌نشینی مثل «جاده‌ی یک‌طرفه» با تنظیم بدیع و ریتم گوش‌نوازش، متن چندان مستحکمی نداشت. اما واقعیت این بود که بدجور به دل می‌نشست و برای جوان‌های این روزگار، کاملا آشنا و زیست‌‌شده بود. اصلا جادوی کار پاشایی در ریتم و تنظیم کارهایش بود و صدایی که از فرط نازکی هر آن احتمال شکستنش می‌‌رفت اما در هیچ اوجی به سکته نمی‌افتاد و هم‌چنان روی نت بود و شنیدنی. و البته سهم چشم‌گیر احساس را نباید ناشنیده گرفت؛ احساسی به‌شدت خام و نابالغ که از قضا به همین دلیل به رنگ و ننگ عقل آلوده نشده بود.

پاشایی را مقلد یک خواننده‌ی دیگر دانستند اما دقیقا پس از صدور همان اتهام نه چندان بیراه، مقایسه‌ی کارهای او و آن خواننده‌ی عزیز نشان از سیر صعودی پاشایی و نزول توجیه‌ناپذیر آن دیگری داشت. پاشایی برگ‌هایش را یکی پس از دیگری رو کرد و خیلی زود خواننده‌ی محبوب ترانه‌های عاشقانه‌ی جوان‌ها شد. خوبی‌اش هم این بود که ادعای شعور و تعهد اجتماعی به ترانه‌های او راه نداشت و او بی‌وقفه وقف عاشقانه خواندن بود؛ درست با سطحی‌ترین درک از عشق که به گمان من اصیل‌ترین و راست‌گو‌ترین است.

پاشایی به معنای واقعی کلمه جوان‌مرگ شد در حالی که در محدوده‌ی پاپ ایرانی، در اوج تسلط و شهرت و محبوبیت بود و بی‌تعارف فاصله‌اش را با هم‌قطارانش زیاد کرده بود و ناخواسته نان بسیاری از آن‌ها را آجر. گمان نمی‌کنم مرگ او به ضرر بسیاری از کسانی که از او عقب افتاده بودند بشود و برعکس، می‌تواند بخشی از مخاطبان‌ از دست‌رفته‌شان را به‌ناگزیر به آن‌ها برگرداند.

مرتضی پاشایی جوان‌مرگ شد و تاریخ هنر (به‌خصوص هنر عامه‌پسند) نشان می‌دهد که مرگی از این دست چه‌ نسبتی با محبوبیت و جاودانگی و رازناکی دارد. اما افسوس بزرگ من این است که دیگر ترانه‌ای از پاشایی نخواهم شنید و روزگار بلوغ و جهان‌دیدگی صاحب آن صدا را هرگز تجربه نخواهم کرد. اما مهم نیست. برای من پاشایی همان خواننده‌ی دوست‌داشتنی خواهد ماند که عاشقانه‌های نوجوانانه‌اش دل چرکین و سنگی‌ام را می‌لرزاند و صورتم را خیس خیس خیس می‌کرد؛ همان صدای دل‌انگیزی که مجبورم می‌کرد نقاب روشنفکری را از صورت بردارم و حسی متروک و بایگانی‌شده را بازیافت کنم. و حالا هم مجابم می‌کند که بی‌خیال نقاب کذایی شوم و به پاس لحظه‌های خوب‌حالی که با صدای شکننده‌ی او داشته‌ام این چند خط را بنویسم و از ملامت جماعت روشنفکر باکم نباشد.

گفت تنها صداست که می‌ماند اما قبول کن شنیدن صدای مرده، حس بد غریبی دارد؛ دلالت سنگدلانه‌ای است بر حضور خون‌سرد و زشت مرگ در لحظه لحظه‌ی چیزی که اسمش زندگی‌ست؛ در روزگاری که مردانگی در نگاه تنگ انسان‌های رو به انقراض، مفهوم رقت‌‌انگیزی است که در سبیل و صدای کلفت و دل سنگ خلاصه می‌شود: «مرد که گریه نمی‌کنه…» .

ریحانه جباری: من اعتراف می‌کنم

هر بار می‌خواهم درباره‌ی یک رخداد بحران‌اندود بنویسم به شکل مرگ‌آوری خودم را سانسور می‌کنم و دلیلش هم چیزی نیست جز عدم امکان گفتن همه چیز. اما تلاش می‌کنم دست‌کم آن چیزی  که می‌توانم بنویسم دروغ نباشد.

اعدام خانم ریحانه جباری بهانه‌ی این چند سطر است. من خیلی دیر، تقریباً کمی پیش از اعدام او وسوسه شدم که در اینترنت درباره‌ی پرونده‌‌اش جست‌وجو کنم. من قاضی نیستم ولی گمان می‌کنم بتوانم بر اساس همه‌ی اطلاعاتی که از این پرونده به بیرون درز کرده و مصاحبه‌های دو طرف درگیر در قضیه، بدون تردید بگویم که خانم جباری مرتکب یک قتل شده بود حالا به هر دلیل. دوستانی که همه چیز را پیچیده‌تر می‌بینند و برای این پیچیده دیدن تقصیر چندانی هم ندارند، طبعاً کل قضیه را از بیخ و بن به شکلی دیگر رسم می‌کنند اما من فرض می‌کنم چنین قتلی رخ داده است.

اعتراف می‌کنم که خبر اعدام خانم جباری به‌شدت آزرده‌ام کرد نه چون با اعدام مخالفم (که بحثش این‌جا نیست) یا نه چون او را مستحق بخشایش می‌دانستم (که من همه‌ی خطاکاران را دست‌کم مستحق اندکی بخشایش می‌دانم) بلکه احساس می‌کنم هر یک از مردان هوسران جامعه (یکی مثل خودم) می‌تواند چه آسان با رو آوردن به چنان رابطه‌ای مقتول یک پرونده‌ی سیاه باشد و کار طرف دیگر هم به اعدام ختم شود.

اعتراف می‌کنم که در چنین حال‌وهوایی مستند کارت قرمز درباره‌ی دادگاه شهلا جاهد را دوباره دیدم و باز حالم به‌شدت بد شد. و باز هم هیچ چیز جز هوسرانی یک مرد را دلیل قاطع آن رخداد شوم ندیدم.

در دوران تحصیل چهار ماه در بخش روان‌پزشکی دوره‌ی کارآموزی و کارورزی گذراندم و به دلیل علاقه‌ی شخصی‌ام به این حوزه، بیش از حد معمول یک دانشجوی پزشکی و بیش از رفع یک وظیفه به اعماق روان انسان سرک کشیدم. همان‌جا بود که با دیدن موارد پرشماری از دختران یا زن‌هایی که گرفتار اختلالات خلقی بودند و چیزی جز عرضه کردن خود در سر نمی‌پروراندند، دریافتم که بسیاری از کسانی که به عنوان «داف» یا «بذار» یا «پا بده» یا هر عنوان کثیف دیگری که در اجتماع مردان چشم‌چران و هوس‌ران از آن‌ها یاد می‌شود، عمیقاً‌ گرفتار مشکلات جدی روانی هستند. دریافتم که زنی با روان سالم و زخم‌نخورده، هرگز خودش را به‌سادگی در اختیار مردان نمی‌گذارد و ذات زن‌های سالم (یعنی غالب زنان) گرایش محکم و عمیقی به یکه‌دوستی و اتکا به یک نفر (فقط یک نفر) برای بقا دارد و میزان انعطاف و سازش‌کاری زن برای ادامه دادن زندگی مشترک به‌رغم همه‌ی ناگواری‌ها و بی‌مهری‌ها به‌مراتب بیش‌تر از مردان است.

اما مهم این است که هیچ زن مختلی بدون وجود یک مرد هوسران سست‌بنیاد (یعنی یک مرد طبیعی)، مجال وسوسه‌افکنی و دام‌گذاری نخواهد داشت و طبعاً فاجعه‌ای در کار نخواهد بود. شاید بی‌رحمانه به نظر برسد اما اغلب مردان ذاتاً به یکه‌‌دوستی گرایش ندارند و ترجیح می‌دهند به هر لعبتی ناخنکی بزنند. بسیاری از آن‌ها در طول تاریخ قوانین جمع یا اجتماع‌شان را این‌گونه تدوین کرده‌اند تا خودشان و دیگران را فریب بدهند. اصلاً فلسفه‌ی وجودی حرمسرا برای قدر قدرتان چیزی جز این نیست. مرد اگر در موضع ضعف باشد (بی‌بهره از مال یا مقام) مال این حرف‌ها نیست. مشکل وقتی شروع می‌شود که شلوار دو تا می‌شود یا پشت مرد به چیزی گرم می‌شود مثلاً به عشق بی‌پیرایه و بی‌دریغ زن زندگی‌اش. به گمانم فقط و فقط اگر مردان دست از این چندگرایی ذاتی‌شان بشویند و اندکی رسم وفاداری از زن‌ها بیاموزند بسیاری از فجایع از کره‌ی نگون‌بخت زمین رخت برخواهد بست.

بله، در پرونده‌هایی از این دست، مهم‌ترین چیزی که مغفول می‌ماند نقش پررنگ یک مرد است که با هر توجیهی خیانت می‌کند و خودش و چند نفر دیگر را به سیاه‌‌روزی می‌کشاند. گمان نمی‌کنم شرعی بودن رابطه با یک دختر یا زن دیگر، منافاتی با اصل خیانت داشته باشد؛ خیانت در اعتماد؛ خیانت در عشق. و هر خیانتی بی‌تردید سرآخر به سیاه‌روزی خواهد انجامید. و مردان هوسران همیشه در یک‌قدمی فاجعه‌اند. کافی‌ست به فرجام همین پرونده‌ها نگاه کنیم و تن‌مان بلرزد. مرگ فقط برای همسایه نیست. مرگ در خواهد زد.

اسیدپاشی: شقایق آی شقایق…

این چند وقت در ازدحام خبرهای سراسر بد و تلخ نکبت و کشتار و… دو رخداد بیش‌تر ذهنم را به خود مشغول کرد؛ یکی ماجرای اسیدپاشی زنجیره‌ای و دیگری اعدام ریحانه جباری. اول برویم سروقت اولی.

اسیدپاشی: شقایق آی شقایق…

اسیدپاشی در این سرزمین یک رویه است؛ مسبوق به سابقه است؛ یک روش تثبیت‌شده‌ی سنتی برای انتقام‌گیری نزد گروهی از ایرانیان است. سابقه‌ی اسیدپاشی فراتر از یکی دو سه سال است. بچه که بودیم در بحبوحه‌ی بدبختی‌های دهه‌ی شصت یکی از معدود سرگرمی‌هامان گوش دادن به نوار کاست‌هایی بود که قاچاقی از آن ور آب می‌رسید و البته در اندک زمانی در سراسر سرزمین ایران تکثیر و توزیع می‌شد. ما متولدان پس از انقلاب که خواننده‌ها را با همین کاست‌ها و صداهای اغلب بدکیفیت شناختیم همان زمان از بزرگ‌ترها خاطره‌های مربوط به خواننده‌ها و برنامه‌های موسیقی رادیو و تلویزیون را می‌شنیدیم و یک دوره‌ی تمام‌شده و ورپریده را در ذهن‌ کودکانه‌مان مجسم می‌کردیم. برنامه‌ی گل‌های رادیو، شوی فریدون فرخزاد، برنامه‌ی رنگارنگ، برنامه‌ی فرشید رمزی و… مدل موی گوگوشی و ماجرای این خواننده با بهروز وثوقی و ماجرای حمیرا و پرویز یاحقی و… زوج لیلا فروهر و وفا و نوش‌آفرین و سعید راد و… وسط این گاسیپ‌ها شنیده بودیم که زنی که عاشق داریوش اقبالی بوده در پی پاسخ منفی او، رویش اسید پاشیده. من که بعدها هم هرگز راستی آن خبر/ شایعه را پی‌گیری نکردم و هنوز هم نمی‌دانم و برایم مهم هم نیست که اصل ماجرا چه بوده. در ذهن خیال‌پرداز من صرف وجود شایعه‌‌ای از این دست بر یک فاجعه و بحران انسانی دلالت دارد حتی اگر آن رخداد رخ نداده باشد. فرض چنین خشونتی در ذهن اجتماع با وقوع آن برابر است. نکته‌ی جالب ماجرای داریوش، برای من این است که تنها موردی است که اسیدپاشی یک زن به چهره‌ی مرد را گزارش می‌دهد. بقیه‌ی مواردی که من شنیده و در خبرها خوانده‌ام عکس این بود: مرد بر رخساره‌ی زن خدشه می‌زند.

به روزگار خرم پس از انقلاب که برگردیم و به حوالی خودمان سرک بکشیم، آمنه می‌آید جلوی چشم‌مان؛ دختری که زندگی‌اش با اسید دچار یک انقلاب اساسی شد اما سرآخر، پاشنده را بخشید و از قصاص درگذشت. حتی خواندن سرسری حکم قصاص جانور اسیدپاش رعشه بر تن آدمیزاد می‌انداخت. باید چشمش را به زور باز نگه می‌داشتند (در هوشیاری یا بیهوشی؟) و تویش اسید می‌چکاندند تا قضیه سر به سر شود. تصورش هولناک است اما هولناک‌تر از آن، کاری بود که هم‌او کرده بود و دختری را که به هر دلیل شخصی دلیلی برای ابراز عشق به او ندیده بود به چنان مصیبتی کشانده بود. اما پرسش اصلی مردم از این مرحله پرت بود و رفته بود تا: «آیا آمنه او را می‌بخشد؟» داوری کردن اخلاقی در چنین هنگامه‌هایی، کار نابخردان است و هیچ‌کس نمی‌تواند در جایگاه فرد آسیب‌دیده قرار بگیرد.

سه سال پیش در این وبلاگ نوشتم:

…قضیه اصلا ساده نیست. فکر کنید خودتان یا یکی از عزیزان‌تان (دور از جان) به موقعیتی شبیه به آمنه گرفتار شوید. در این موارد تصمیم‌گیری واقعا دشوار است و تنها کسی که می‌تواند بن‌بست قانونی را دور بزند و امکان تازه‌تری برای تحقق عدالت فراهم کند خود فرد آسیب‌دیده است. تصمیم آمنه به شکلی معنادار ورای قانون (و نه لزوما علیه آن) است. ولی واقعا نمی‌شود تصور کرد که در موارد مشابه هرکدام ما چه می‌کنیم. خدا نصیب هیچ‌کس نکند. 

همان زمان هم فقط با کلمه‌ها لاس می‌زدم و ذهنم به تحلیل چنین موقعیتی قد نمی‌داد. حالا خود آمنه بعد از فاجعه‌ی زنجیره‌ای اخیر معتقد است بخشایش جانور اسیدپاش کار اشتباهی بوده اما من مطمئن نیستم آمنه بعدها هم بر این رأی ثانوی‌اش استوار بماند. قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

قربانی اسیدپاشی‌ها اغلب زنان‌اند اما مانند هر پدیده‌ی مردانه اصلا بعید نیست نفرت و خشم از این همه زن‌ستیزی کار را به جایی برساند که روزی جنگ مقلوبه شود یا این پدیده از نظر جنسیتی به تعادل و توازن برسد. در این سال‌ها بیش‌تر اسیدپاشی‌ها عارضه‌ی یک رابطه‌ی ناکام بوده‌اند. دختری به تقاضای دوستی پسری یا خواستگاری او پاسخ منفی داده، مرد و زنی پس از چند سال زندگی مشترک از هم جدا شده‌اند و یا گمان خیانت در کار بوده. روراست باشیم؟ دعوا کلاً بر سر قضیه‌ی خواب و بستر است و یک چارک پوست و گوشت اضافه. و تحلیل عوامانه‌‌ی اسیدپاشی این است: دیگی که برای من نمی‌جوشد می‌خواهم سر سگ تویش بجوشد.

اسیدپاش جانور ته‌کشیده‌ای است. به معنای واقعی کلمه، ناتوان و درمانده است. نتوانسته خودش را اثبات کند و از واقعیت خودش ناراضی است. می‌خواهد به هر قیمتی سر سگ را بیندازد توی دیگ و بزند به چاک و خوب می‌داند هنوز استارت فرار را نزده دخلش خواهد آمد. اسیدپاش خودش را در یک بازی بردباخت فدا می‌کند. او برنده است چون از خودش گذشته اما توانسته آش دیگران را با سر سگ به گند بکشد و جز این چیزی برایش مهم نیست.

اما اسیدپاشی زنجیره‌ای حکایت دیگری است: همین چند وقت پیش حکم قصاص یک ضارب ناهی از منکر صادر شده، چند روز مانده به ماه محرم که به سبب فلسفه‌ی «قیام عاشورا» با مفهوم «امر به معروف و نهی از منکر» پیوندی بنیادین دارد، مجلس شورای اسلامی ایران سرگرم تدوین قانونی سفت و سخت برای مفهوم فوق است… و ناگهان چند اسیدپاشی. و باز هم واکنش تأخیری آن‌هایی که باید سریع و صریح واکنش نشان بدهند، فضا را سرشار از بدگمانی می‌کند. امان از تأخیر!

اسیدپاشی زنجیره‌ای مذکور می‌تواند مبنای پیچیده‌ای نداشته باشد و فرضاً پای یک دیوانه‌ی روانی در میان باشد اما نکته این‌جاست که حتی اگر قرار بود کسی یا گروهی به هر دلیلی برای بحران‌سازی در این مقطع زمانی (با ویژگی‌های گفته‌شده در سطرهای پیشین) و بهره‌برداری آتی برنامه‌ریزی کند، باور بفرمایید از این دقیق‌تر و سنجیده‌تر نمی‌شد. دیوانه‌ی کذایی فرضی را هم باید جدی گرفت و پیش از قصاص حسابی روی ضریب هوشی و محتوای فکری‌اش مطالعه کرد که چه‌طور به این جمع‌بندی دقیق و کثیف رسیده است. به دلیل ماهیت خبرساز و خطرساز این پرونده بهتر است از خیر ادامه‌ی این مطلب بگذرم.

داستانک: از هر طرف

آقای الف دستی به ریش پروفسوری‌اش کشید و حکیمانه گفت: به قول مرحوم قیصر، نان را از هر طرف که بخوانی نان است.
آقای ب سری به تأکید نشان داد و لب در هم کشید و آهی از ته سینه بیرون داد و گفت: و من اضافه می‌کنم درد را. از هر طرف بخوانی باز هم درد است. به‌خصوص دردی که از عشق برخیزد.
آقای ج که داشت به خودش می‌پیچید با اضطرابی که در صدایش موج می‌زد گفت: رفقا لطفا قدم‌های‌تان را کمی تندتر کنید که زودتر به پارک برسیم. حتما شما هم مخالفتی با این واقعیت ندارید که شاش را هم از هر طرف که بخوانیم شاش است.