
استیو مککویین با آن وجود تلخش که هیچ رقم نشانی از شیرینی ندارد، جوک بامزهای در هفت دلاور جان استرجس تعریف میکند و من که حافظهی درستی در حفظ دیالوگ و این چیزها ندارم مثل همیشه نقل به مضمون میکنم: یک نفر در حال سقوط از بالای یک ساختمان چند طبقه بود و به هر طبقه که میرسید میگفت: So far so good! یعنی تا حالا که خدا را شکر خوب بوده! اسلاوی ژیژک هم زمانی دربارهی یکی از حکومتهای خودکامه تعبیر کارتون تام و جری را به کار برده بود که گربهی بدبخت روی یک الوار در حال رفتن است و الوار را از زیر پایش میکشند و او متوجه نمیشود… و همان طور روی هوا راه میرود و این راه رفتن ادامه دارد تا وقتی که او بر حسب اتفاق نگاهی به زیر پایش میاندازد و متوجه میشود در چه وضعیتی قرار دارد … و همینجاست که سقوط آزاد میکند و با مخ زمین میخورد. میخواهم به «فاز تاخیری» اشاره کنم که در بسیاری از پدیدهها و رخدادهای این جهان خودنمایی میکند. حتما تعبیر طرف تنش گرم است و هنوز حالیش نیست را زیاد شنیدهاید. غالبا پس از اینکه کسی حسابی مشتومال داده میشود(بخوانید کتک میخورد) نمیداند چه بلایی سرش آمده و فردا صبح که از خواب شیرین بلند میشود درمییابد اوضاع از چه قرار است. در متون کهن هم نمونهی شاخصی داریم: سلیمان هم مدتها پس از مردن به عصایش در سرسرای ایوان تکیه داده بود و دورنمای هیبتش دل حضار را میبرد تا موریانه دستبهکار شد و آخرین پردهی نمایش را به پایان برد.
فاز تاخیری را دستکم نباید گرفت. مهمترین بدیاش این است که تقریبا همهی کسانی که گرفتار این فاز تاخیری میشوند خودشان نمیتوانند درک کنند که در جریان سقوط آزاد قرار دارند، و بصیرتی به وضعیتشان ندارند. سر کلاس روانپزشکی استادی برایمان تعریف کرد که برخی از دانشمندان این علم که با بیماران اسکیزوفرنیک زیادی سر و کار داشتهاند و یقین دارند که هیچ اسکیزوفرنیکی به هیچ قیمتی بیماریاش را باور نمیکند و نمیپذیرد که هذیانها و توهماتش مبنای واقعی ندارند، پیشاپیش نزد همکارانشان وصیت کرده بودند که اگر هر کدام روزی گرفتار این بیماری شد دیگران مراعات حالش را بکنند و نگذارند بلایی سر خودش بیاورد و هرگز معاملهای را که با بیماران عادی میکنند سر همکاران خود پیاده نکنند.
بد نیست خاطرهای از مواجهه با یک بیمار اسکیزوفرنیک تحت درمان و کنترلشده را برایتان بازگو کنم:
شبی مردی متشخص و میانسال برادر پنجاهو چند سالهاش را به اورژانس بیمارستان آورد و اصرار داشت برادرش را بستری کنیم. معمولا اورژانس بیمارستان روانی مختص وضعیتهای آشفته و نابهنجار تکانشی است که میتواند فاجعه به بار بیاورد و ظاهر آرام اینها خلاف این پیشفرض بود. در زمانی که برادر متشخص برای تشکیل پرونده به بخش «پذیرش» رفته بود مشغول گرفتن شرح حال از برادر دیگر شدم و پس از اینکه اسمش را پرسیدم او که خیلی لفظ قلم صحبت میکرد گفت: دکتر جان اجازه بدین بعد از عرض سلام و احترام من چند دقیقهای براتون صحبت کنم. من یک مورد شناختهشدهی اسکیزفرنی هستم که خوشبختانه بصیرت خوبی نسبت به بیماریام دارم و الان هم بحمدالله تحت کنترل دارویی هستم. من مطالعات خوب و جامعی در خصوص بیماری اسکیزوفرنی داشتهم و این بیماری رو به دقت مورد بررسی و واکاوی قرار دادهم. ولی اجازه بدین دکتر جان نکتهای رو خدمتتون عرض کنم. اخیرا اطلاعات فوقالعاده مهمیرو دوستانم در کا گ ب در اختیارم قرار دادهاند که…(کات)
خب، از اینجا به بعدش دیگر مشخص است و ادامهی داستان را میتوانید حدس بزنید. ولی جدا از قضیهی بصیرت و این حرفها نکتهی خیلی مهم دیگری را هم میشود از این ماجرا استخراج کرد: به نظرم اسکیزوفرنها مومنترین آدمها به باورشان هستند و هیچ نیرویی نمیتواند آنها را از عقیدهشان برحذر دارد. دنیای عقل و عقلانیت دنیای جاخالی دادن و دست کشیدن از باور است و این، البته شرط بقاست.
یک اسکیزوفرن تحت کنترل، نهایتا یاد میگیرد چهگونه با هذیان و توهمش زندگی کند و آنها را از دیگران مخفی نگاه دارد تا گزندی نبیند. نمونهی ملموسش همان استاد جانی نش و ذهن زیبایش است.
و این یادداشت را با نقلی از مارشال مکلوهان به پایان میرسانم که: اسکیزوفرنی ممکن است یکی از پیامدهای ضروری فرهیختگی و دانش باشد.









