گفت‌وگو با محسن تنابنده

 

این گفت‌وگو پیش‌تر در مجله‌ی فیلم منتشر شده است

مثل یک بازیگوشی کودکانه

محسن تنابنده نزدیک به یک دهه است که کارش را به عنوان بازیگر و فیلم‌نامه‌نویس آغاز کرده و مسیر پیشرفت را آرام‌آرام با تکیه بر هوش و استعداد خود و نیز با پشتکار و مرارت بسیار پیموده و در این راه دشوار به ابتذال و حضور در آثار بی‌مایه و سطحی تن نداده است. پس از موفقیت‌های یکی‌دو سال اخیرش در زمینه‌ی فیلم‌نامه‌نویسی و بازیگری در سینما، نوروز امسال با نوشتن سریال پایتخت، بازی‌گردانی و بازی در نقش نقی موفقیتی چشم‌گیر به دست آورد و البته جایگاه خودش را نزد مخاطبان انبوه تلویزیون تثبیت کرد. این‌ گفت‌وگو به بهانه‌ی محبوبیت این سریال انجام شده و ضمناً بهانه‌ای است برای آشنایی بیش‌تر با نگاه و شیوه‌ی کار او.

 

در راه آمدن به این‌جا برای انجام گفت‌گو برای این‌که سر صحبت را با راننده آژانس باز کرده باشم  و حرفی هم زده باشیم پرسیدم که آیا سریال‌های نوروزی تلویزیون را تماشا کرده، و او مثل خیلی‌های دیگر گفت جسته‌گریخته. پرسیدم کدام سریال را بیش‌تر از بقیه دوست داشتی که باز هم مثل نظر غالب دیگران گفت «اسمش یادم نمیاد ولی اونی که نقی توش بود.» در نظرسنجی تلویزیون هم سریال پایتخت به عنوان محبوب‌ترین سریال نورورزی شناخته شد. چنین محبوبیتی را پیش‌بینی می‌کردید؟

راستش ما اصلاً به این چیزها فکر نمی‌کردیم. هدف‌مان این بود که یک قصه‌ی شریف و آبرومند و یک روایت جذاب پیدا کنیم. طبیعی است که هنگام نوشتن و اجرا سعی می‌کنی کارت هرچه بهتر و جذاب‌تر باشد و ایده‌های تازه‌ای ارائه کنی که مخاطب داشته باشد.

 

با توجه به استراتژی‌های کلان کشور که تمرکززدایی از پایتخت را در دستور کار قرار داده‌اند آیا ایده‌ی  این سریال بر اساس یک سفارش شکل گرفت؟

نه اصلاً ربطی به سفارش نداشت. من اصولاً تا به حال کار سفارشی نکرده‌ام و فکر می‌کنم اگر روزی قرار باشد سفارشی کار کنم افتضاح خواهد شد. این ایده از تورج اصلانی بود و قرار بود یک کار سینمایی بر اساسش شکل بگیرد؛ خانواده‌ای که پشت کامیون آواره می‌شدند. یک سال قبل من طرح این فیلم‌نامه را نوشتم و به دلیل مشغله‌ی تورج و من، کنار گذاشتیمش. تا این‌که تصمیم گرفتم آن را برای سریال بنویسم. ابتدا ماجرا از شهرستان شروع نمی‌شد و طبعاً بحث مهاجرت در آن حضور و اهمیتی نداشت. قصه در تهران و در مورد خانواده‌ای بود که کنار ریل راه‌آهن زندگی می‌کردند. اما به نظرم حق مطلب ادا نمی‌شد، چون قصه الزام داشت که این آدم‌ها مدتی پشت کامیون  زندگی کنند و اگر این‌ها اهل تهران می‌بودند احتمالاً سوراخ‌سنبه‌ای داشتند که برای مدتی کوتاه هم که شده در آن سر کنند. به همین دلیل ترجیح دادم این‌ها از شهرستان بیایند و برای من مهم‌ترین دستمایه، کانون خانواده بود و می‌خواستم ظرف تحمل این آدم‌ها را در شرایط سخت زندگی نشان دهم. مهاجرت در مراحل بعدی اهمیت قرار داشت.

 

از جذابیت لوکیشن کامیون گفتید که نقطه‌ی اولیه شکل‌گیری این طرح بود. گویا به نوشتن قصه‌هایی که در یک لوکیشن محدود و غیرمتعارف بگذرند و اجرای‌شان دشوار باشد علاقه دارید. مثلاً استشهادی برای خدا در یک منطقه برف‌گیر دورافتاده و شرایط بسیار بد اقلیمی‌روایت می‌شد.

بله. خیلی طبیعی است که رخدادگاهی مثل پشت کامیون در نفسش موقعیت خیلی نو، ناب و دراماتیکی است و می‌شود جلوه‌ای تازه از موقعیت و اجرا در تلویزیون یا حتی سینما ارائه کرد. مهم‌ترین جذابیت قصه برای من همین نکته بود.

 

سه نقش در پایتخت داشتید؛ نویسنده، بازیگردان و بازیگر. برای کارگردانی وسوسه نشدید؟ اصلاً وسوسه کارگردانی دارید؟

قطعاً. ولی مثل خیلی از بزرگان اعتقاد دارم که یک فیلم‌نامه‌ی خوب بخش عظیمی‌از کار را پیش می‌برد. الان شرایط کارگردانی را دارم و پیشنهادهایی هم داشته‌ام ولی ترجیح می‌دهم حرفی برای زدن داشته باشم و قصه‌ی مورد نظرم را پیدا کنم. در مورد پایتخت هم من به سیروس مقدم خیلی علاقه‌مندم و این سومین همکاری‌مان بود. مقدم پس از شنیدن ایده‌ خیلی به وجد آمد و مطمئن بودم که این قصه با او در خواهد آمد و به نظرم متفاوت‌ترین کار او تا امروز است. آدم بسیار دقیقی است و دکوپاژ کارهایش بسیار دقیق است، اما در این کار او هم مثل ما دنبال یک تجربه‌ی جدید بود و تقریباً هیچ دکوپاژی وجود نداشت و کار بر اساس تمرین‌ها شکل می‌گرفت.

 

نگارش فیلم‌نامه از کی شروع شد و چه‌قدر طول کشید؟ نقش خشایار الوند در این کار چه‌ بود؟

چهارماه قبل از نوروز نوشتن آغاز شد و ما حدود شش تا قصه داشتیم که کار را شروع کردیم و جالب است که با قصه‌ی پنجم یا ششم کار کلید خورد. چون من هم‌زمان بازی و بازیگردانی هم می‌کردم، الوند به گروه اضافه شد. من از مدت‌ها قبل با خشایار دوست بودم ولی بین نگاه‌ و سلیقه‌ و شیوه‌ی ‌کارمان تفاوت‌هایی وجود داشت. به‌مرور خشایار خودش را با شرایط ما وفق داد و تا قسمت ده که حضور داشت با هم خوب کنار آمدیم. از قسمت ده سفری برایش پیش آمد که ادامه‌ی همکاری میسر نشد و بقیه کار را خودم به تنهایی انجام دادم.

 

البته نفر سومی‌هم در تیم نگارش‌تان بود.

نفر سوم ما آقای قاسمی‌تازه‌کار است و پیش از این تجربه‌ی حرفه‌ای در این سطح نداشته. از او خواستم که به تیم‌مان اضافه شود و هرازگاهی کمک‌هایی به ما می‌کرد.

 

دقیقاً چه کار می‌کرد؟ ایده می‌داد؟ دیالوگ می‌نوشت؟

عمدتاً کنار من بود. من فیلم‌نامه‌هایم را این‌جوری پیش می‌برم که حتماً باید کسی کنارم باشد که پیش از شروع کار حسابی و مفصل درباره‌ی ایده حرف بزنیم و آن را حسابی بپزیم و سروشکلی مطلوب به آن بدهیم.

 

تصویربرداری از کی شروع شد و تا کی ادامه داشت.

از دو ماه قبل از عید شروع شد و تا ساعت پنج صبح روز سیزده نوروز که آخرین قسمت سریال پخش شد ادامه داشت.

 

تعمدی وجود داشت که اجرای کار تا خود نوروز کشیده شود؟ مثلاً می‌خواستید از حال‌وهوای این روزها استفاده کنید؟

نه. خیلی تلاش کردیم که کار را زودتر برسانیم و چون مناسبتی بود، زمان محدودی داشتیم. تعداد لوکیشن‌ها خیلی زیاد بود. از شمال شروع می‌شد. کار شلوغی بود و لوکیشن‌های خارجی‌اش خیلی متنوع بود. به همین دلیل مجبور بودیم با آفیش‌های خیلی بلند شانزده‌هفده ساعته کار کنیم و کار نفس‌گیری بود. از طرفی، ده‌دوازده جلسه از حضورم در سریال کمال تبریزی هم با کار آقای مقدم تداخل کرد. خوش‌بختانه تهیه‌کننده‌های این دو سریال جوری برنامه‌ریزی کردند که توانستم به هر دو کار برسم.

 

و اما برسیم به بخش کنجکاوی‌برانگیزتر ماجرا برای خیلی از خوانندگان ما: علت انتخاب قومیت مازندرانی چه بود؟

می‌دانید که کار کردن روی لهجه خیلی حساسیت‌برانگیز شده و به نظرم این حساسیت کاملاً هم بی‌دلیل است. ما داریم در این کشور زندگی می‌کنیم و فیلم و سریال می‌سازیم و این کشور پر از قومیت‌هاست و خیلی طبیعی است که وقتی در قصه چند نفر از شهرستان به تهران می‌آیند فرهنگ و لهجه‌ی خاص خودشان را دارند. در طرح اولیه قصه از نقده شروع می‌شد. اما به دلیل کمبود وقت برای تحقیق و تفحص، ناچار شدم زوم کنم روی جایی که با فرهنگش بیش‌تر آشنا هستم کار کنم. من خاله‌ای داشتم که در بندر گز زندگی می‌کرد. تا قبل از درگذشت خاله‌ام به آن‌جا زیاد رفت‌وآمد می‌کردم و شناخت خیلی اساسی نسبت به مردم و فرهنگ آن منطقه داشتم. آدم‌های قصه‌ی من هم نمونه‌ی عینی داشتند و من از آدم‌هایی که دیده بودم ایده و الهام گرفتم و این شخصیت‌ها را ساختم.

 

خیلی‌ها فکر می‌کردند با این همه ظرافتی که در ایفای نقش یک مازندرانی دارید شاید خودتان هم اهل همان خطه باشید.

من بچه‌ی تهرانم. زعفرانیه.

 

از اول نقش نقی را برای خودتان نوشته بودید؟

راستش نه. تا دوسه قسمت اول اصلاً قرار نبود من بازی کنم. چون احساسم این بود که به دلیل مشغله‌ی نوشتن، فرصتی برای بازی نخواهم داشت ولی اصرار آقای مقدم و خانم غفوری (تهیه‌کننده) این بود که من این نقش را بازی کنم. ضمن این‌که شخصیت نقی برای خود من هم خیلی جذاب بود و از طرفی کارگردان توانایی مثل مقدم پشت کار بود و این شد که با کله قبول کردم.

 

اول چه کسی را برای این نقش در نظر داشتند؟

به کسی فکر نکرده بودند. راستش آقای مقدم همان موقعی که هم می‌گفتم نمی‌توانم بازی کنم قلباً مطمئن بود که این کار با من بسته خواهد شد ولی سعی می‌کرد بابت این موضوع به من استرس وارد نکند تا بتوانم نوشتن را جلو ببرم ولی یک نموره کلک زد. از قبل تصمیمش را گرفته بود!

 

در انتخاب بقیه‌ی بازیگران چه نقشی داشتید؟

انتخاب بازیگر زیر نظر من، آقای مقدم و خانم غفوری بود. اولش برای همه خیلی حساسیت‌برانگیز شده بود که چنین ترکیبی از بازیگران ریسک خیلی بالایی دارد و همه‌ی شبکه‌های تلویزیونی تلاش می‌کنند در رقابت نوروزی بازیگران به‌اصطلاح «چهره» بیاورند ولی با کنار گذاشتن این تردیدها همه پای همین ترکیب ایستادیم و دیدیم که نتیجه‌ی کار چه شد.

 

پرسش خیلی‌ها این است که چرا همسر نقی و بچه‌هایش لهجه‌ی  شمالی ندارند؟

خیلی طبیعی است. ما خیلی به بافت کار فکر کردیم. لزومی‌ندارد همه‌ی آدم‌ها مازندرانی باشند. در قصه متوجه می‌شویم که هما و خانواده‌ی پدری‌اش بنا به ضرورت شغلی پدر که ارتشی بوده یک زمانی را در شمال زندگی کرده‌اند. برای این‌که کار متنوع باشد لزومی‌ندارد همسر نقی و گلرخ مازنی باشند. ضمن این‌که این یک واقعیت است که خانم‌های شهرستانی سعی می‌کنند هنگام صحبت کردن لهجه نداشته باشند.

 

اتفاقاً فیزیک و چهره‌ی خانم رامین‌فر جان می‌داد برای این‌که با لهجه‌ی شمالی صحبت کند.

بله بر اساس آن‌چه که در واقعیت می‌بینیم خانم‌های شمالی زن‌های استخوان‌دار و درشتی هستند و به همین دلیل از بازیگری استفاده کردیم که فیزیکش مناسب این نقش باشد. خانم رامین‌فر در فراگیری لهجه بسیار توانا است و نمونه‌ی کارش را در یه حبه قند میرکریمی‌دیده‌اید که چه‌قدر خوب لهجه‌ی دشوار یزدی را توانسته دربیاورد. جدا از همه‌ی این‌ها باید به این نکته اشاره کنم که احترام  به فرهنگ و لهجه برای ما این قدر مهم بود که در زمانی محدود که قدرت فراگیری لهجه زیاد وجود ندارد خودمان را درگیر این چالش نکنیم.

 

ولی چرا نوع لهجه و شیوه‌ی اجرای احمد مهران‌فر با همه‌ی بامزه‌ بودنش شباهتی به نوع لهجه‌ای که شما اجرا می‌کنید ندارد. به نظرم او نتوانسته خیلی از جاها به شکل درست ادای لهجه‌ی آن منطقه برسد.

تصور من این نیست. احمد، بخشی از خدمت سربازی‌اش را در مازندران گذرانده و به‌جرأت می‌توانم بگویم استاد لهجه است. ما تلفن‌های خیلی زیادی داشتیم از شهرستان که شرط‌بندی کرده بودند بازیگران نقش‌های نقی و ارسطو بی‌بروبرگرد بچه‌ی شمال هستند. درباره‌ی نقش ارسطو هم بازخورد بسیار خوبی وجود داشت و مخصوصاً تکیه کلام‌های او خیلی زیاد مورد توجه قرار گرفت که البته موارد زیادی از این‌‌ها به شکل بداهه و در حین کار شکل گرفت.

 

این‌ها اهل علی‌آباد کتول هستند و تا جایی که من می‌دانم و دوستانی هم از خطه‌ی  گلستان و علی‌آباد دارم لهجه‌ی آن‌ها با وجود برخی شباهت‌ها متفاوت از لهجه‌ی مردم مازندران و تلفیقی از لهجه‌ی خراسان شمالی و مازندران است. نمی‌خواهم مته به خشخاش بگذارم ولی علی‌آبادی‌ها این طوری صحبت نمی‌کنند.

نه، این‌ها اهل علی‌آباد کتول نیستند. ما فقط به نام علی‌آباد اشاره می‌کنیم.

 

پس در واقع یک شهر خیالی در نظرتان بوده.

بله. یک نام تمثیلی است از یک شهر شمالی. ولی لهجه‌ای که من از آن استفاده کردم برداشت خیلی دقیقی است از لهجه‌ی مردم آن منطقه. از ساری که به سمت گرگان می‌روی و نکا و بهشهر و بندرگز و کردکوی و گلوگاه با همین لهجه حرف می‌‍‌‌زنند.

 

در طول کار هم مشاور مازندرانی داشتید که روی جزییات لهجه  نظارت داشته باشد؟

راستش نداشتم ولی بعضی چیزها را تلفنی تماس می‌گرفتم و  از برخی دوستانم سؤال می‌کردم. اما مهم‌تر از همه‌ی این‌ها عمری است که در این منطقه و شهر بندرگز استان گلستان زندگی کردم و آن قدر تسلط داشتم که بی‌گدار به آب نزنم.

 

در صحبت‌های‌تان به بداهه اشاره کردید. این بداهه چه سهمی‌از اجرا داشت و چه‌قدر از متن در هنگام اجرا بر اساس این بداهه‌ها تغییر می‌کرد؟

فیلم‌نامه خیلی تحت تأثیر اتفاق‌هایی بود که به شکل زنده برای گروه اتفاق می‌افتاد. طبیعتاً ما تا به حال تجربه‌ی چنین سفری را با کامیون نداشتیم و معضلات زندگی در کامیون را نمی‌دانستیم. مثلاً اتفاقی در قصه وجود دارد که ترمزدستی کامیون در می‌رود و ماشین تصادف می‌کند. این دقیقاً سر صحنه رخ داد و بیش از سه‌چهار بار دردسرساز شد. یک بار ترمزدستی در رفت و کامیون در سرپایینی رها شد و نزدیک بود چند تا از عوامل را زیر بگیرد. من این اتفاق را عیناً در قصه آوردم. یک روز هم ترمزدستی در رفت و چند اتومبیل را نابود کرد و که باز هم آن را به قصه اضافه کردم. یک بار در حین دورخوانی دور کرسی نشسته‌ بودیم که ناگهان کرسی آتش گرفت و من همین ماجرا را وارد قصه کردم. مثال‌های شبیه این کم نیست.

 

خود بازیگرها هم پیشنهادهایی می‌دادند؟

کار ما برخلاف خیلی از کارهای مشابه، خیلی شسته‌رفته نبود و با وجود خستگی مفرطی که داشتیم همه کنار هم بودیم و کمک می‌کردیم.

 

فضای پشت صحنه چه حس وحالی داشت؟ این سرزندگی و شادابی موجود در سریال چه‌قدر از فضای پشت صحنه ریشه گرفته؟

ما واقعاً سکانس‌هایی داشتیم که برخی از نماها به بیش از سی‌چهل برداشت رسید؛ فقط به این دلیل که از خنده روده‌بر شده ‌بودیم! با وجود همه‌ی  سختی‌ها فضای کار بسیار مفرح بود که این مدیون مدیریت سیروس مقدم است. او با انعطاف‌‌پذیری فوق‌العاده‌ای همراه کار بود و مثل یک کارگردان جوان و جسور تجربه‌گرا دنبال تجربه‌های تازه بود. گاهی پیش می‌آمد که من به دلیل سختی کار از خیر یک نکته بگذرم اما او پافشاری می‌کرد و وا نمی‌داد.

 

طرح قصه‌تان چندان بدیع و تازه نیست و پیرنگ داستان نکته‌ی نبوغ‌آمیز و خاصی ندارد. اما ویژگی کار شما بیش‌تر در ارائه‌ی جزییات ظریف و دل‌نشین یک زندگی است؛ یک فضای خانوادگی و ارتباط میان این آدم‌ها که ملموس و زنده است. چه‌طور موفق شدید این فضا را از کار دربیاورید.

شیوه‌ی و شکل تازه‌ی ارائه‌ی این قصه برای‌مان مهم بود. طبیعتاً قصه‌هایی که امروز در فیلم‌ها چه خارجی و چه ایرانی می‌بینیم بارها و بارها به شکل‌های گوناگون گفته شده‌اند. فقط زاویه‌ی دید و نوع نگاه و شکل اجرای جذاب‌تر و جزیی‌نگرتر بود که برای ما اهمیت داشت.

 

نظرتان درباره‌ی سریال‌های طنز تلویزیون در سال‌های اخیر چیست؟ مخصوصاً برخی طنزهای مناسبتی مثل کارهای رضا عطاران که فضاهای ثابت و مشخص و تیپ‌های تکرارشونده‌ای مثل پیرمرد و پیرزن‌های بذله‌گو دارند. امسال هم از این سریال‌ها داشتیم. به نظرم این شکل از کار کم‌کم برای بیننده تکراری و خسته‌کننده شده و دیگر جذابیتی ندارد. فکر می‌‌کنید چرا پایتخت توانست مخاطبان این سریال‌ها را به سمت خودش جذب کند؟

سال‌هاست که مدام از مخاطب ایراد می‌گیریم که سطح سلیقه‌‌اش پایین است و کارهای نازل را دوست دارد. من خودم به کارهایی دعوت شدم که از نظر سروشکل و جایگاه هنری فیلم‌های پست و بی‌ارزشی بودند و وقتی با کارگردان بحث می‌کردم می‌گفت تماشاگر این را می‌خواهد. مهم‌ترین چیز این است که خود ما ذائقه‌ی تماشاگر را خراب کرده‌ایم و باید انتقادمان را متوجه اهالی سینما و تلویزیون کنیم که دارند این روند را بیش از پیش جلو می‌برند و واقعاً به فرهنگ جامعه ضربه زده‌اند و حالا که  سلیقه‌ی مخاطب را مخدوش کرده‌اند دنبال برنامه‌های تحلیلی هستند که چه‌طور می‌شود ذائقه‌ی مخاطب را عوض کرد. واقعاً مخاطب سریال پایتخت همان مخاطبی است که برای فیلم‌های خوب صف می‌بندند. کسانی مثل رضا عطاران زمانی سروشکل نویی برای کارهای تلویزیونی به وجود آوردند که خیلی جذاب بود ولی دیگر این فرمول جواب نمی‌دهد و اگر هم قرار باشد کارهایی از این دست انجام شود خود عطاران به بهترین شکل می‌تواند آن را انجام دهد و نیازی نیست دیگران از او تقلید کنند. ما همه‌ی این فضاهای تکراری را در نظر داشتیم و می‌خواستیم واقعاً کارمان متفاوت باشد. به ترکیب بازیگران ما نگاه کنید. خیلی‌ها می‌گفتند این بازیگران برای یک مجموعه‌ی نوروزی قابل قیاس با شبکه‌های دیگر نیستند. سعی کردیم شریف باشیم و به نظرم در این کار موفق بودیم.

 

یکی از شخصیت‌های به‌یادماندنی و فوق‌العاده‌ی سریال، باباپنجعلی با بازی استادانه‌ی علیرضا خمسه است که بیش‌تر در سکوت می‌گذرد. از تجربه‌ی همکاری‌ با آقای خمسه برای‌مان بگویید.

واقعاً نمی‌دانم درباره‌ی آقای خمسه چه بگویم. انسان بسیار شریف و صبوری است. درسی که خیلی از بازیگران ما که مطرح شده‌اند باید بیاموزند، همین متانت و صبوری است. آقای خمسه پیش از هر چیز، خوب گوش می‌دهد و می‌بیند و بی‌گدار به آب نمی‌زند. من بیش‌تر به اسم، بازیگردان این کار بودم. چون بچه‌ها همه آن‌قدر خوب بودند که نیازی به بازیگردان نبود. ولی آدم بزرگی مثل علیرضا خمسه به‌درستی متوجه بود که این کار حاصل اندیشه‌ی این آدم‌هاست و بسیار محترمانه برخورد می‌کرد و تلاش می‌کرد خودش را با کلیت کار وفق دهد.

 

و جالب است که پایان‌بندی سریال  که به طور بالقوه می‌توانست شعاری و کلیشه‌ای و ریاکارانه تلقی شود به دلیل حضور باورپذیر خمسه در کلیت کار و باوراندن مشهد  به عنوان دلخوشی و مأمن آدمی‌مثل بابا پنجعلی بسیار تأثیرگذار و دل‌نشین شده است.

خیلی از کسانی که این سریال را دیدند چنین حسی را که گفتید تجربه و بیان کرده‌اند. من خودم با این اعتقادات زندگی می‌کنم و برایم بسیار محترم هستند. با این حال برخی‌ها از منظر خودشان به این ماجرا نگاه می‌کنند و به این پایان‌بندی ایراد می‌گیرند. اما همان طور که گفتید باید دقت کنیم که او چه‌طور همه‌ی آدم‌ها را به سوی این منزلگاه پایانی می‌کشاند. در تمام کار ورد زبانش است که «بوریم مشهد». و می‌خواستم نشان دهم چه‌طور این اتفاق بالاخره می‌افتد و راهی مشهد می‌شود. شاید برخی ایراد بگیرند که ایده‌ی رفتن به مشهد در خیلی از کارها تکرار شده ولی دست‌کم در کار ما این مسأله الزام داستان بود و به همه‌ی ما حسابی چسبید.

 

از اول همین پایان را در نظر داشتید؟

راستش از قصه‌ی ششم به بعد دیگر حساب کاراکترها به‌خوبی دستم آمده بود و می‌دانستم چه چیزی می‌خواهم. سیروس مقدم هم همین‌طور. به همین دلیل بر اساس کاراکترها و موقعیت‌ها قصه‌ها را کم‌کم جلو می‌بردیم و کلیت کار بر اساس همین بداهه و تبادل فکر شکل می‌گرفت.

 

پژمان بازغی بازیگر بااستعدادی است. بعضی‌ها عقیده دارند او تواناتر از این است که در نقش فرعی یک پلیس کلیشه شود و حضورش در سریال مرد دوهزارچهره را این بار به شکلی مشابه در پایتخت تکرار کند. انتخاب او از سر ناچاری بود یا تکرار شمایل پلیسی‌اش برای‌تان کاربرد خاصی داشت؟

انتخاب پژمان بازغی پیشنهاد من بود که بقیه هم استقبال کردند. باید توجه کنید که پلیس قصه‌ی ما پلیس متفاوتی است و لطافت و ظرافت خاصی در شخصیت‌پردازی‌اش ضرورت دارد. این پلیس در موقعیتی کاملاً تازه با عده‌ای قرار گرفته که حتی از او می‌پرسند آیا شعله‌ی زیر غذا را او زیاد کرده؟ موقعیت جذابی بود و پژمان هم در کارش موفق بود. نقش‌آفرینی‌اش با همه‌ی کارهای قبلی‌‌اش فرق دارد.

 

و دستیارش آقای خودنگاه… انتخاب این اسم هم از شیطنت‌های بامزه‌ی شما بود.

انتخاب نام‌ها بخش جذابی از کار است. مثلاً انتخاب اسم ارسطو برای نقشی که احمد مهران‌فر بازی‌می‌کرد صرفاً یک شوخی و به این دلیل بود که او مدام از منطق و فلسفه‌هایی استفاده می‌کرد که یک نموره دیوانه‌وار بود. امیرحسین قاسمی‌که دستیارم در نوشتن فیلم‌نامه بود بدنسازی کار می‌کند. خیلی گشتیم که اسم مناسبی برای دستیار پلیس عبوس و جدی پیدا کنیم تا این‌که یکی از بچه‌های گریم اسم خودنگاه را پیشنهاد کرد. همان طور که گفتم همه چیز در کار به شکل مشورتی اتفاق می‌افتاد.

 

اولین فیلمی‌که از شما دیدم چند کیلو خرما برای مراسم تدفین بود…

آن سومین فیلمم بود. اولین بازی من در دانه‌های ریز برف (علیرضا امینی) بود.

 

در هر حال، چند وقت بعدتر، استشهادی برای خدا را دیدم و اصلاً نتوانستم تشخیص بدهم بازیگر نقش روحانی این فیلم همان پهلوان فیلم سامان سالور است. و بعد نقش‌‌های یکی متفاوت‌تر از قبلی از راه رسیدند. واقعاً چه‌طور این همه شخصیت متفاوت را که هیچ‌کدام‌شان هم شباهتی به خودتان ندارد این قدر باورپذیر و واقعی اجرا می‌کنید؟ بازیگرانی با این توانایی در سینمای ایران خیلی زیاد نیستند.

شاید باورتان نشود ولی من اصلاً درباره‌ی بازیگری بلد نستم حرف بزنم و هر وقت قرار است در این مورد چیزی بگویم شدیداً احساس ناتوانی می‌کنم. اصلاً هم اغراق نمی‌کنم. به‌درستی نمی‌دانم در روند بازیگری، درونم چه می‌گذرد. ولی می‌دانم که بازیگری مقوله‌ی خیلی محترم و جذابی برای من است. امیدوارم نگویند ادا در می‌آورم و حرف‌های قلنبه‌سلنبه می‌زنم. با این‌که پیشنهادهای زیادی برای بازیگری داشته‌ام و مثلاً پارسال شانزده فیلم را رد کردم ولی بازیگر پرکاری نیستم پس برایم مهم و جذاب است که نقش‌هایم چالش‌برانگیز و محکم و قوی باشند که مجبورم کنند که با آن‌ها دست‌و‌پنجه نرم کنم. به همین دلیل از کنار نقش‌های معمولی و خنثی که تأثیری در قصه ندارند و بیش‌تر در حکم آکسسوار صحنه هستند به‌سادگی رد می‌شوم.

 

فکر می‌کردید بدون زیبایی ظاهری خاص و چهره‌ی شیک ویترینی، در عرض چند سال این همه در بازیگری موفق بشوید و محبوب مخاطب عام و خاص سینما و تلویزیون باشید؟

اگر نگاهی به تاریخ سینمای جهان بیندازید، می‌بینید که مهم‌ترین بازیگران آدم‌های چندان زیبایی نیستند. کسانی مثل آل پاچینو، داستین‌هافمن، رابرت دنیرو و… یا خاویر باردم‌… ولی یک بازیگر خوب با نقش‌آفرینی ‌خوب می‌تواند جذاب و دوست‌داشتنی به نظر برسد.

 

منطقاً این‌که بازیگر یک ویژگی خاص و برجسته در چهره‌اش نداشته باشد باعث می‌شود قابلیت بیش‌تری برای گریم‌پذیری و ایفای نقش‌های متفاوت داشته باشد. به نظرم شما از این دسته بازیگران هستید. نظر خودتان چیست؟

عمدتاً صورت‌هایی که یک ویژگی بارز دارند از یک جایی به بعد به بازیگر ضربه می‌زنند و بازیگر را ناچار به یک محدوده‌ی کوچک سوق می‌دهند که حق انتخاب زیادی ندارد و کارهایش از تنوع دور می‌شود. ولی یک بازیگر با چهره‌ی معمولی‌تر این قابلیت را دارد که هم شخصیت‌هایی با چهره‌های زشت‌تر را کار کند و هم به قالب چهره‌هایی زیباتر درآید.

 

وقتی خودتان نویسنده‌ی  نقش‌تان هستید نتیجه‌ی کار با زمانی که نقش را دیگران می‌نویسند چه تفاوتی دارد؟

شک ندارم که وقتی خودم نویسنده هستم نتیجه‌ی بازی‌ام بهتر می‌شود. من بازیگری هستم که نویسندگی هم می‌کنم و طبیعی است که روی اکت و بازیگری در قصه تأکید بیش‌تری دارم و جذاب و ملموس بودن یک شخصیت به همان اندازه‌ی چارچوب و جزییات قصه و شاید هم بیش‌تر از آن برایم اهمیت دارد. ولی خدا می‌داند که آدم منصفی هستم؛ مثلاً اگر پایتخت را به‌دقت دیده باشید متوجه می‌شوید که در کلیت کار و اجرا‌هارمونی وجود دارد. جمعی هستند که گله‌ای به این سو و آن سو می‌روند اما هرکدام از شخصیت‌ها جذابیت‌های خاص خود را دارند و حضورشان جوری طراحی شده که اگر دو تاشان کنار هم قرار می‌گیرند یکی از آن‌ها خنثی و علاف نباشد. شخصیت‌ها باید این قابلیت را داشته باشند که با هم رودررو شوند و حضور هم را به چالش بکشند.

 

تقریباً همه‌ی آدم‌هایی که صدای‌ضبط شده‌شان را می‌شنوند و نیز بازیگرانی که خودشان را روی پرده‌ی سینما یا صفحه‌ی تلویزیون می‌بینند احساس‌شان بدتر از تصوری است که از صدا و چهره‌ی خودشان داشته‌اند. شما به عنوان یک بازیگر توانا و باهوش ـ که ابداً تعارف نیست ـ چه تصویری از خودتان در ذهن دارید و این تصویر چه‌قدر به کارتان کمک می‌کند.

اوایل کار این حسی را که گفتید، داشتم. هنوز هم چیزی که ایده‌آلم است با چیزی که ارائه می‌دهم فاصله‌ی بسیار دارد. احساس می‌کنم ظرفیت و انرژی این را دارم که خیلی بهتر از آن‌چه الان هستم باشم؛ مثلاً در همین سریال پایتخت آن قدر مشغله داشتم که حفظ تعادل و توازن میان نوشتن متن و بازیگردانی و بازیگری برایم سخت شده بود. طبیعی است که اگر روی یک چیز فوکوس کنی نتیجه بهتر می‌شود. با این حال من در هر شرایطی نهایت انرژی‌ام را صرف کار می‌کنم و چیزی کم نمی‌گذارم.

 

در همین جشنواره‌ی فجر اخیر در فیلم ندارها در نقش یک کرولال به‌خوبی بازی کردید. پیش از آن هم در هفت دقیقه تا پاییز خیلی‌ها کیفیت بازی‌تان در سکانس بیمارستان را تحسین کردند که جلوه‌ی حضورتان در هر دو نقش، برون‌گرایانه و پر از اکت بود. نمونه‌های شاخصش هم در سینمای جهان کم نیستند؛ مثل نوع بازی آل پاچینو در پدرخوانده۳ پس از مرگ فرزندش یا واکنش‌شان پن در رودخانه‌ی راز در موقعیتی مشابه. از سوی دیگر در فیلم‌هایی مثل چند کیلو خرما… به تبع نقش حضوری درون‌گرایانه و بازی فوق‌العاده‌ای دارید. خودتان با کدام‌یک از این جنس بازی‌ها راحت‌ترید و لذت بیش‌تری از ایفای آن می‌برید؟

من با همه شکل بازیگری راحتم. مثل یک کندوکاو و بازیگوشی کودکانه برای کشف کردن است. ترجیح می‌دهم مدیوم و مقیاس کارم روزبه‌روز وسیع‌تر شود و نقش‌های متنوعی را خلق کنم. مهم نیست که شخصیتی که بازی می‌کنم چه‌قدر درون‌گرا یا برون‌گرا باشد. برای من مهم است که نقش و شخصیت چه پیشنهادهایی به من می‌دهد و خودم چه پیشنهادهایی برای سروشکل دادن آن دارم. معمولاً تبدیل به هیچ‌یک از شخصیت‌هایی که روی کاغذ نوشته شده‌اند نشده‌ام و از طرفی هیچ‌کدام از نقش‌ها هم شبیه من نبوده‌اند یا بر اساس شخصیت واقعی خودم نوشته نشده‌اند. همیشه حاصل برخورد و تعاملم با نقش، شخصیت سومی‌را شکل داده که نه مثل شخصیت روی کاغذ است و نه مثل خودم.

 

یک سؤال کلیشه‌ای دارم متأسفانه، ولی لطف کنید و جواب کلیشه‌ای ندهید! بازیگری را بیش‌تر دوست دارید یا نویسندگی را؟ لطفاً نگویید که این‌ها مثل بچه‌هایم هستند و نمی‌توانم میان‌شان تفاوت قایل شوم و از این حرف‌ها…

اهل کلیشه‌ای حرف زدن و این تعارف‌ها نیستم وگرنه خودم را برای پایتخت این قدر به زحمت نمی‌انداختم، چون می‌شد با کلیشه‌ها خیلی کارها کرد که خیلی هم برای مخاطب عام جذاب باشد… واقعیت این است که بازیگری را خیلی دوست دارم و عاشقش هستم و به‌شدت برایم چالش‌برانگیز است. نوشتن برایم در مرحله‌ی دوم اهمیت قرار دارد. خیلی وقت‌ها به این دلیل می‌نویسم که درآمدی کسب کنم و مجبور نباشم هر نقشی را برای امرار معاش بازی کنم. اساساً خودم را نویسنده نمی‌دانم. تمام فیلم‌نامه‌هایی را هم که نوشته‌ام از محور بازیگری پیش برده‌ام.

 

و کی دست به کار کارگردانی خواهی شد؟

تا همین جای کار هم چند پیشنهاد از سوی تلویزیون و سینما برای کارگردانی دارم ولی هیچ ‌وقت بی‌گدار به آب نزده‌ام و نخواهم زد. ترجیح می‌دهم یک قصه‌ی خیلی محکم و دوست‌داشتنی برای خودم پیدا کنم و پختگی بیش‌تری برای کارگردانی داشته باشم.

 

در این چند وقت اخیر از جنجال دور نبوده‌اید. از حرف‌های‌تان در مراسم اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فجر تا آدامس جویدن در همان مراسم یا ماجرای برنامه‌ی هفت و اختلاف با سازنده‌ی فیلم هفت دقیقه تا پاییز.

 

حرف‌هایم در اختتامیه‌ی جشنواره‌ی فجر از موضع یک عضو خانواده‌ی سینما بود و و خواهشی از مسئولان که این موضوع درون‌ خانواده را با نگاهی دل‌سوزانه حل کنند و یکی از فیلم‌سازان خوب ما که به هر دلیلی مشکلی برایش پیش آمده بتواند از حاشیه‌ها دور شود و به کار اصلی‌اش که فیلم‌سازی است برگردد. درباره‌ی ماجرای آدامس هم به نظرم علنی کردن یک اشتباه سهوی آن هم در شرایطی که قرار بود مورد تشویق و تقدیر قرار بگیرم کار خیلی جالبی نبود. همان جا استاد داود رشیدی هم زیر گوشم گفت که چرا آدامس در دهانت هست و من هم متوجه اشتباهم شدم. نیازی نبود این قضیه از پشت میکروفون اعلام و برجسته شود… اما درباره‌ی ماجرای هفت دقیقه تا پاییز… من و علیرضا امینی حدود ده سال است که با هم رفیقیم و معاشرت داشته‌ایم و در روزهای سخت و تنگدستی کنار و یار هم بوده‌ایم. شاید من یک ذره کم‌طاقتی کردم یا شاید او کمی‌زیاده‌روی کرد. به نظرم بهتر است اگر موفقیتی حاصل می‌شود همه در آن سهیم باشند تا این‌که آن را منتسب به کسی بکنیم. مطمئنم که قصد و نیت او هم این نبود و این سوءتفاهم پیش آمد.

 

و دوباره برگردیم به بهانه‌ی اصلی این گفت‌وگو. بهترین خاطره‌تان از پشت صحنه‌ی سریال پایتخت چیست؟ حتماً چنین کار شاداب و سرزنده‌ای خاطره‌ی جذاب کم نداشته.

با این‌که کار بسیار سختی بود اما خاطره کم نداشت. جذاب‌ترین خاطره‌ام کار کردن با دختران دوقلو بود. در این شرایط کاری حضور دو کودک با روحیه و اخلاق شبیه دشواری‌ها را دوچندان می‌کرد. اگر یکی از آن‌ها می‌خواست دستشویی برود دیگری هم اصرار بر این کار می‌کرد و از این جور مسایل. ولی جالب‌ترین نکته این بود که این‌ها از روز اول طوری به من بابا و به خانم رامین‌فر مامان می‌گفتند که از همان روز اول اعتمادی میان ما شکل گرفت و این بچه‌ها به‌شدت با ما انس گرفتند. جوری شده بود که این بچه‌ها کنار من می‌خوابیدند، با هم بیرون می‌‌رفتیم و حرف می‌زدیم و اگر دو روز سر صحنه نبودند دل‌تنگ‌شان می‌شدم. به آن‌ها تلفن می‌زدم و با هم حرف می‌زدیم. من تجربه‌ی بچه‌دار شدن و پدر بودن را واقعاً سر این سریال لمس کردم. این‌که دست بچه‌ام را بگیرم و ببرم دستشویی… خیلی جذاب بود.

 

نقی آدم تندخو و تهاجمی‌است و البته مهربان و باهوش. ویژگی مهمش این است که غیرقابل پیش‌‌بینی است. آیا بین خودتان و نقی شباهت‌هایی وجود دارد؟

نقی در اوج تندخویی هم خیلی آدم شیرینی است. من هم آدم نسبتاً کم‌طاقتی هستم ولی شیرین را چه عرض کنم.

 

حرکتی که نقی با دست نشان می‌داد که دو انگشتش را در دهان بیندازد و دهان را جر بدهد خیلی محشر و ملموس بود.

بله. به لحاظ رفتاری و گفتاری و منش، همه‌ی این‌ها – نقی، ارسطو، بابا پنجعلی… – مابه‌ازاهای بیرونی داشتند و خیلی تلاش کردم روی جزییات این‌ها دقیق بشوم. اگر کاستی‌هایی هم در کار بود بگذارید به حساب زمان محدود و دشواری‌های کار. می‌شد سرهم‌بندی کنیم و بیش‌تر کار را در لوکیشن‌های داخلی بگیریم و فینال را در آن رودخانه با آن همه مصیبت برگزار نکنیم ولی از هیچ چیز کم نگذاشتیم و با جان و دل کار کردیم.

 

قضیه‌ی بازی پرسپولیس و استقلال و اشاره به آن در سریال فقط چند ساعت پس از پایان بازی خیلی بامزه بود. از قبل برنامه‌ریزی کرده بودید؟

ما ده روز قبل از بازی داربی آن قسمت را ضبط کردیم و با آقای مقدم به این نتیجه رسیدیم که این قسمت حتماً شب همان روز پخش خواهد شد. همین شد که تصاویری از هوادارانی با پرچم و لباس این تیم‌ها را که در حال رفتن به استادیوم هستند در کار گنجاندیم و در دیالوگ‌ها هم درباره‌ی این دو تیم و بازی حرف زدیم و تصویر تلویزیون خالی را گرفتیم و بعداً در تدوین تصویر بازی را در قاب تلویزیون گذاشتند.

 

نقی استقلالی بود و اصرار داشت که« استقلال بازی رِ می‌زنه»! شما خودتان طرفدار کدام هستید؟

من استقلالی تیر و دوآتشه هستم. شک نداشتم که استقلال بی‌بروبرگرد « بازی رِ می‌زنه»!

 

دو جور برداشت نداشتید که توی یکی نقی از برد پرسپولیس بگوید و به فراخور نتیجه‌ی بازی از یکی از آن‌ها استفاده کنید.

اصلاً و ابداً. حاضر نبودم چنین باجی به پرسپولیس بدهم! اگر یک بار دیگر همان سکانس را ببینید متوجه می‌شوید که جایی نقی می‌گوید «بلند شو کله رِ بزن.» و جالب است که توی بازی هم همین اتفاق افتاد و آرش برهانی با سر ضربه زد و گل هم شد. با این تفاوت که من اسم فرهاد مجیدی را برده بودم.

 

و بالاخره آخرین سؤال: کدام سکانس را بیش‌تر از بقیه دوست داشتی؟

مجبورم بیش‌تر از یک سکانس را نام ببرم. یکی جایی است که نقی پشت کامیون را برای زن و بچه‌اش به عنوان یک سرپناه آماده می‌کند و همان شب باران می‌آید. نقی که گچ‌کار است سوراخ‌سنبه‌های این سرپناه را با نایلون می‌گیرد و می‌نشینند و درباره‌ی گذشته‌شان حرف می‌زنند. برای من این سکانس خیلی جذاب و خاطره‌انگیز بود. یک سکانس دیگر هم مربوط به قسمت آخر بود و بازی حدس زدن کلمه‌‌هایی که روی کاغذ نوشته‌ و روی پیشانی چسبانده‌اند. سکانس سوم هم جایی بود که حال بابا پنجعلی خراب شده بود و روی نیمکت می‌نشینند و حال نقی هم خراب می‌شود.

 

بداخلاق هستید آقای تنابنده؟ همیشه اخم می‌کنید…

نه. حالت صورتم این طوری است.

 

 

مالیخولیا و مبارزه

هرچه می‌گذرد امکانش کم‌تر می‌شود که با خوانندگان این سایت سخنی رودررو بگویم. موضوعی نوشتن یک دردسرش این است که امکان دیالوگ از دست می‌رود. ولی مگر نیازی به دیالوگ هست؟ برای من یکی که پاسخش مثبت است.

این دنیای اینترنت هم شده قوز بالا قوز. خودم را فعلا کنار بگذارم، به دیگران که نگاه می‌کنم روز به روز از رابطه‌های طبیعی بیش‌تر دور می‌‌شوند و به مونیتورهای‌شان پناه می‌‌برند تا حتی خصوصی‌ترین احوال‌ را با دیگران در شبکه‌های مجازی اجتماعی شریک شوند. یعنی اگر دقیق نگاه کنیم کیفیت رابطه گاهی تفاوت چندانی با روابط ملموس و حضوری ندارد و حتی از آن بی‌پرواتر است ولی ماهیتش به‌ کلی متفاوت است. به گمانم غرق شدن در رابطه‌‌های سخت‌افزاری یک جورهایی خطرناک است و تهش می‌رسد به بیهودگی و پژمردگی. و از خودم که بخواهم بگویم با این‌که از روز اولی که پای اینترنت به این سرزمین باز شد همیشه با آن دم‌خور بوده‌ام و خیلی زودتر از خیلی‌ها کارکردهایش را به کار بسته‌ام اما نمی‌توانم زندگی را وقف آن کنم و با بدیل‌سازی‌اش برای یک زندگی واقعی کنار بیایم. فرو رفتن در این دنیای رنگ و وارنگ سایبرنتیک، در نهایت آدمیزاد را از نفس واقعیت دور می‌کند و دنیایی وانموده در ذهن می‌نشاند.

آفرینش هنر و ادبیات از تجربه‌های ملموس کوچه و خیابان شکل می‌گیرد نه از پستوی یک ذهن ایزوله که رابطه‌اش با لایه‌های اجتماع بریده شده. هنر ناب محصول پرسه زدن است و نه خواندن کتاب یا دیدن فیلم که هرچند این‌ها هم اگر با پرسه‌گردی همراه شوند داشته‌های ذهنی را کنار داشته‌های عینی می‌گذارند و از این هم‌جواری است که آفرینش اصیل شکل می‌گیرد.

چند وقت پیش به دوست جوانی که خیلی دلبسته‌ی ادبیات است و می‌خواهد نویسنده‌ای بزرگ شود گفتم باید از پاستوریزه بودن بگریزی. باید خطر کنی. تجربه کنی. جز این هر چه بنویسی می‌شود تکرار تجربه‌ی سترون روشنفکری ایرانی که نه راهی به فراتر از چارچوب حقیر این مرز دارد و نه حتی این‌جا هم شمارگانش از هزار بالا می‌رود.

از دل نگاه جست‌وجوگر به روابط و احساسات آدم‌ها و پویایی زاویه‌ی دید است که بداعت سر بلند می‌کند و دریچه‌های تازه به اثر هنری گشوده می‌شود. مشکل اساسی طیف وسیعی از هنرمندان ایرانی ـ چه ساکنان این خاک و چه مهاجران اجباری و غیراجباری ـ این است که در دنیایی از ذهنیات فرو می‌روند و درک روشنی از واقعیت بیرونی ندارند. آن‌ها را که به سبب تمول از رابطه با جامعه‌ی میانی و فرودست اکراه دارند کنار بگذاریم. مرادم آن‌هایی‌ هستند که عقده‌ی فروخورده‌ی تمنای آزادی بیان را بهانه‌ای برای گوشه‌نشینی و دست بالا محفل‌نشینی ـ از جمله کافه‌نشینی ـ می‌کنند و چنان به لاک خود فرو‌می‌خزند که به تلنگری واژگون می‌شوند و دیگر توان چرخیدن ندارند. برای نمونه به فیلم‌های فیلم‌سازان بزرگ کشورمان نگاه کنید؛ مهم‌ترین ویژگی کارهای یک دهه‌ی اخیرشان این است که به مالیخولیا دچار شده‌اند. این‌ها می‌خواهند حرف‌های مثلا مهمی‌در باب مصایب ستم‌‌دیدگی و نبودن آزادی بیان کنند که به دلیل سانسور نمی‌توانند و مجبور می‌شوند آن‌ها را در لفافه بگویند… اگر ساده‌انگار باشید می‌گویید خب حق دارند. ولی مگر نقد سیاسی چه‌ بخشی از گستره‌ی آفرینش هنری را تشکیل می‌دهد؟ مشکل ما این است که هنرمندانی نداریم که بتوانند درباره‌ی مهم‌ترین پدیده‌های هستی ـ از تولد بگیر تا عشق و مرگ ، از مادرانگی بگیر تا برادری ـ  فیلم بسازند. به فیلم‌های محبوب عمر خودتان نگاه کنید. چند تا از آن‌ها سیاسی هستند؟ چند تای‌شان را با کم‌ترین تغییر می‌شود در همین فضای موجود فرهنگی خودمان بازسازی کرد؟ اگر می‌شود یعنی از اول هم می‌شد چنین آثاری را ما بسازیم. ولی چرا نساخته‌ایم؟ چون همیشه گرفتار این سوء‌تفاهم بوده‌ایم ـ یک قرن است ـ که باید حرف‌های مهم و گنده بزنیم و چون فکر می‌کردیم انسان و پیچیدگی‌‌هایش اهمیتی ندارند و فقط شعار روشنفکری و پز مبارز  گرفتن ـ مبارزه با چه چیزی؟ با خودمان، خودشان، خودتان؟ ـ یعنی کار مهم، کارنامه‌مان همین قدر بی‌بار و شرم‌سار است.

و حالا که نگاه می‌کنیم افتخار سینمای‌مان است که هزار تاویل سیاسی از چاقو کشیدن قیصر استخراج کنیم یا سبیل سگی قدرت شده مانیفست آزادی‌خواهی‌ یک روزگار. با شفقت در حال پستچی ناتوان که ناموسش را ارباب به یغما می‌برد، استثمار را به نقد می‌کشیم یا خون‌فروشی دایره‌ی مینا را نقد و کنایه‌ای تیز و گزنده به سیاست‌ پلید روزگار خودش می‌دانیم. این ور خط هم خبری نیست. این ور هم فقط از معناگرایی زورچپان و جنگ و اصلاحات و ممنوعیت رابطه‌ی دختر و پسر فیلم ساخته‌ایم. انگار نه انگار که سینما ژانرهای گونه‌گون دارد و بهترین فیلم‌هایی که دیده‌ایم و با آن‌ها زندگی می‌کنیم نه سیاسی بوده‌اند و نه جنگی، انگار نه انگار که کوستاگاوراس هیج‌وقت فیلم‌ساز درجه‌یکی برای‌مان نبوده، انگار نه انگار که چیزی به نام سینما هست که فراتر از بازی فرساینده‌ی سیاست است. و در این بلبشو نفهمیدیم که اگر نگاه‌مان معطوف به رابطه‌های انسانی و عواطف و احساسات بود شاید می‌شد جامعه‌ای سالم‌تر با مردمانی بهتر و از دل آن‌ها سیاستمدارانی بهتر و آدم‌تر داشته باشیم.

در این احوال است که فیلم‌هایی مانند تنها دو بار زندگی می‌کنیم بهنام بهزادی، این‌جا بدون من بهرام توکلی  و چیزهایی هست که نمی‌دانی فردین صاحب‌زمانی کیمیا هستند؛ فیلم‌هایی درباره‌ی انسان، تنهایی‌، رابطه. در این احوال است که فیلم‌های فرهادی وارد زندگی مردم می‌شوند. و نیز در همین احوال است که مخملباف‌ها از بین می‌روند، آرش معیریان‌ها هم‌چنان سلولوئید حیف و میل می‌کنند و به ریش‌مان می‌خندند، حامد کلاهداری‌ها فیلم‌ساز می‌شوند، حاتمی‌کیاها صد پله سقوط می‌کنند… و برخی فیلم‌سازان بزرگ ما دل‌شان به جانب‌داری کورکورانه‌ی چند منتقد متفاوت‌نما خوش است که از دل زباله هم طلا کشف می‌کنند. شده‌اند یک مشت مالیخولیایی مجیزخواه که رابطه‌شان با واقعیت بیرونی قطع است و … لعنت بر این حال بی‌حال.

بببین سر یک رشته به کجاها می‌رسد.

شعر

 

بی همگان به سر به سر من نگذار

بیا میانه‌ی میدان

ببین نفربرها را

نشانه رفته

رو به انگشت‌های پیروزی ما

روی لب بالایی‌اش کلیک کن

تصویر انهدام را منتشر کن

توی پروفایل نازک نارنجی‌ات

که نارنج‌ها را گذاشتیم کپک بزنند

و با هیچ‌ کله‌پاچه‌ای نخوردیم‌شان

دیشب همین جا

روی سنگفرش حسن‌آباد

کسی آکاردئون می‌زد

امروز بزن زیر سینی

بگذار برود هوا آرزوهای ابری این کارتون

هوا هوا

نفس نمی‌کشد این عزرائیل

کنار در جهنم

آفتابه‌‌های قرمز یک سو

آفتابه‌های آبی آن سو تر

از بام شهر که لیز می‌خوری

بوی لنت توی هواست

عطر هندوانه‌ای موهایت توی این ماشین

آه ای حفره‌ی بی‌عاقبت

روی مضراب‌های قانون، ضرب شست توست

و لبت

روی فیلتر سیگارهای چس‌دود

اما بزن بر فرق این پاتیل

که قرمه‌سبزی‌اش جا افتاده بدجور

زنهار از این بیابان

… که داری خوب می‌زنی

برای biutiful ایناریتو

احترام‌برانگیز و زیبا. دور از بازی‌ها و خودنمایی‌های فرمی؛ فیلمی‌که می‌توانست از فرط احساسات‌گرایی بر روان مخاطب چنگ بیندازد اما خوددارانه از کنار نکبت و رنج زندگی قهرمان زمین‌خورده‌اش می‌گذرد؛ حتی موسیقی هم به قصد عاطفی کردن صحنه‌ها به کار نرفته. فیلم‌ساز این بار در سرزمینی به زبان مادری خود و بدون موازی کردن جغرافیای چندگانه، نگاه جهان‌وطنی‌اش را به تصویر کشیده است.

جز همه‌ی زیبایی‌های فیلم، آغاز و پایانش از جنس همان سینمایی است که خاطره می‌شود و ذهن را رها نمی‌کند. و تقدیم پایانی فیلم، چه شیرینی محزونی دارد: تقدیم به درخت بلوط پیرم… تقدیم به پدرم…


جای داوود

 

تا این جایش یادم است که من و امیر و داوود و خسرو وارد زیرزمین شدیم. ساعت دو‌ و نیم بعد نیمه شب. قرار بود من و داوود جلو بیفتیم و امیر و خسرو مراقب پشت سر باشند.

دوتامون دست خالی بودیم. خسرو گفت چاقو آورده. داوود گفت خیالتون تخت.

سه‌تامون چراغ قوه داشتیم. برقی در کار  نبود.

گوشه‌ی راست، میزی بود زیر پنجره‌ای شکسته که روش مقوا گرفته بودن… خسرو سمت خرت و پرت‌های کنج چپ رفت.. سینه‌ام به خس‌خس افتاد. سرم گیج رفت. باز این آسم لعنتی… به سرفه افتادم. دوزانو نشستم. چراغم افتاد زمین و باتری‌اش پرید بیرون.

یهو همه جا تاریک شد. .فکر کردم چشمم سیاهی رفته، هیچ صدایی نمی‌آمد

وسط سرفه و عق زدن دستی گلویم را گرفت.

این چند روز بعد از جواب نکیر و منکر، این سوال توی سرم وول می‌خورد که دقیقا چی شد!؟.چرا یک‌دفعه همه‌ی چراغ قوه‌ها خاموش شدند دسیسه بود؟

رفتن به آ‌نجا پیشنهاد من بود.

همین دیروز خسرو را دیدم. ظاهرا چند ثانیه بعد از من جان کنده بود. یادش نمی‌آمد چه جوری؟

شاید چیزی خورده بود به سرش.

با وحشت گفت گفت: تو سمت پنجره نرفتی. مطمئنم. قرار بود دم در پاس بدی.

ولی یادش نمی‌آمد داوود سمت پنجره رفت یا امیر.

صبح کنار جوب نشسته بودم با چند تا کفتر… صدایی آمد. امیر….؟. یعنی امیر هم….؟ تازه از سوال و جواب درآمده بود.

بدجور کشته شده بود. با چاقو

پس داوود کجاست؟ یعنی خیانت کرده؟ هنوز از ماجرای خواهرش کینه  داشت؟

امیر گفت: داوود هنوز هیچ اعترافی نکرده.

به هم نگاه کردیم و خندیدیم و سمت خانه خسرو رفتیم.

 

شکوه علفزار

بغضی که رها نمی‌کند… تا همیشه.  شکوه علفزار یکی از تلخ‌ترین فیلم‌‌های محبوبم است. آن را زیسته‌ام… و همین، درد است… که رها نمی‌کند.

 

What though the radiance

Which was once so bright

Be now for ever taken from my sight,

Though nothing can bring back the hour

Of splendor in the grass

of glory in the flower

We will grieve not, rather find

Strength in what remains behind

 

اگرچه تلالو آفتاب

که زمانی چنان درخشان بود

اکنون برای همیشه از من گرفته شده

اگرچه هیچ چیز نمی‌تواند مرا برای ساعتی

به شکوه علفزار، به  طراوات گل بازگرداند

اما غمی نیست

چون در ادامه‌ی راه توانی دوباره خواهیم گرفت…


شعر

یک

سرم پیش آینه شکسته

دلم پای پنجره

تو را کنار نوجوانی جا گذاشته‌ام

دور و بر بادهای اردیبهشت

وقتی که عاشقی بلد بودم

و دروغ چرا

خدا را بنده نبودم

تو را گم کرده‌ام

پشت دفترچه‌های خاطرات خوب

وقتی که عاشقی بلد بودم

و دروغ چرا

دوستت داشتم

 

دو

روی خط رنگ‌پریده‌ی عابر‌

زیر خط فقر

چند وجب مانده تا خطوط قرمز

خط چشم بی‌نگاه دختری است

که هر روز…

 

سه

بی‌ترانه‌ترین شب‌ها

صدای تو روی فاصله‌های سکوت

روی پنج خط موازی

هی می‌دوم و نمی‌رسم دختر

تو را پیر کرده‌ام

با شعری که زندگی  نبود

دلگیر کرده‌ام

سفمونی مردگان

در تالار وحشت

سال‌هاست می‌نوازد


 

 

این چند نفر

خیلی‌ها هستند که در زندگی برایم از جنبه‌ یا جنبه‌هایی الگو بوده‌اند. اما می‌خواهم از چند نفر نام ببرم که نقشی اساسی در شکل‌گیری زندگی‌ام داشته‌اند. مناسبت این نام بردن‌ها چیست؟ هیچ، جز حرفی که روی دل مانده و شاید فردا گفتنش دیر باشد.

پدر

یک نظم ذهنی و وسواس عجیب نسبت به همه‌ی امور داشت، یعنی حواسش جمع بود. همین وسواس که نتیجه‌اش کمال‌گرایی است یکی از ویژگی‌هایی است که همیشه سعی کرده‌ام به همراه داشته باشم. شاید به نظر نیاید، ولی حواسم بدجور جمع است. این حواس لعنتی را به هرکس و هرچیز نمی‌دهم.

دایی محمد

دایی مرا با سینما آشنا کرد. وقتی هنوز سه‌چهار سال بیش‌تر نداشتم. او کوه شور و شیطنت جوانی بود. صدای بسیار خوبی داشت. شعر هم می‌گفت. زندگی روزمره اما پدرش را درآورد و او را به کاسبی و تجارت واداشت. من اندک بهره‌ و ذوقم در شعر و ترانه و موسیقی و آواز را از او به ارث برده‌ام… و عشق تیارت و آرتیست‌بازی سینما که انگ روزهای کودکی بود.

خانم سلیمانیان

معلم کلاس اول که عاشقانه دوستم داشت. فراتر از یک شاگرد. عشق بی‌دریغ را نخست در وجود او دیدم.

مرتضی

مرتضی، پسرعمه‌ی خوب دیروز و رفیق کم‌پیدای امروز. دو سال بزرگ‌تر از من بود. او بود که در همان هشت‌نه سالگی ویر داستان‌نویسی را به جانم انداخت. و مهم‌تر از آن با قصه‌های جنایی که می‌نوشت و یا شفاهی و فی‌البداهه تعریف می‌کرد مرا شیفتهِ‌ی این گونه‌ی ادبی کرد و بعدها هم هیچ فیلمی‌به اندازه‌ی فیلم‌های تریلر و جنایی لذت ناب سینما را به من هدیه نداد. مرتضی دیگر ننوشت.

محمود

پسرخاله‌ی بزرگ‌تر و عزیز… که پای ثابت سینما رفتن بود و مرا با صف جشنواره آشنا کرد. ناب‌ترین پرسه‌های نوجوانی در شب‌های آن روزگار تهران که مثل امروز قرق و قدغن نبود، با محمود گذشت. کتاب‌خانه‌ی پربار او حس خوب حسادت کودکانه‌ام را برانگیخت و مرا به دنیای خوش کتاب‌خوانی کشاند.

بیژن نجدی

چه بگویم درباره‌اش. یک سال هر هفته با او بودن در اتاق کوچک خانه‌ی کوچک اما دلگشایش غنیمت عمر من است. عطر نفس‌هایش هنوز با من است.

رسول زاهدی

دبیر فیزیک… دانا و دوست‌داشتنی. بزرگ‌وار. انسان نیک مثل او کم دیده‌ام. یک دم از یادم نمی‌رود. بسیار از منش و اخلاقش آموخته‌ام. دریایی باش، مهربان باش ولی به وقتش سخت بگیر تا چیزی به شاگردانت بیاموزی.

حسن فرهنگ‌فر

دبیر ادبیات سخت‌گیر و بداخلاقی که وسواس روی واژه‌ها را یادم داد و هنوز هم گاهی با شنیدن صدایش از پشت تلفن حس شاگردی را مثل همان روزها تجربه می‌کنم. کتاب‌هایش هم خواندنی‌اند. دیر زیاد.

شاملو، فروغ، اخوان، سهراب

خواندن‌شان ضرورت روزگار نوجوانی همه‌ی ما بود. که راهت را در شعر انتخاب کنی.

دکتر فاضل

استاد نوروآناتومی‌دانشگاه مشهد که همان جلسه اول درسش جمله‌ای گفت که خیالم را راحت کرد. گفت آن‌ها که بی‌نهایت خونسردند و از دیدن زشتی‌ و درد، دلگیر و مضطرب و عصبی نمی‌شوند، سیستم عصبی چندان تکامل یافته‌ای ندارند؛ سیب‌زمینی بی‌رگ بودن چه افتخاری است.؟ آدمی‌که گیرنده‌هایش کیفیت واقعیات را درک می‌کند مگر می‌تواند واکنش نشان ندهد؟ … ممنون استاد. ولی آن چه او را در زندگی‌ام جاودانه کرده، خاکساری‌اش بود.

دکتر شیردل

روزی این استاد هماتولوژی گفت: بچه‌ها سعی کنید قابل پیش‌بینی نباشید. چون اگر این‌گونه باشید دیگران می‌توانند برای ویران کردن‌تان برنامه بریزند ولی واکنش‌های دور از انتظار ـ سکوت وقتی که انتظار خروش از شما دارند و برعکس ـ معادلات‌شان را به هم می‌زند. بارها این آموزه‌ی استاد به کارم آمده در زندگی.

مریم خانوم

که اسمش مریم نبود و به آن نوجوان افسرده و مغموم روزگار دانشجویی، در آن روزهای بیماری عزت داد. نمی‌دانی چه‌گونه می‌آید. چه‌گونه می‌رود. خواهری کرد برایت. بزرگی کرد. از آن‌هایی که به قول نکویی محاکمه در خیابان ـ خطاب به اکبر معززی ـ نظر آدم را عوض می‌کنند.

سیدمهدی موسوی

دوست دیروز، غریبه‌ی امروز. شاعری را زندگی می‌کرد و من بعد از او دیگر شاعری ندیدم که مثل شعرش زندگی کند.

علیرضا میبدی

ندیدم کسی به شیوایی او سخن بگوید. شعرخوانی‌اش همیشه مسحورم می‌کند.

هوشنگ گلشیری

با قصه گریستن یادگار گران‌بهای اوست و کشف عوالم تازه‌ی واژه‌ها.

لیلا

عشق دیروز و امروز و همیشه. مهربان‌ترین همسر دنیا. عاشق‌ترین. خورشید بی‌وقفه‌ی مهر. مرا با ایثار عشق آشنا کرد.

بابک

بهترین دوست همه‌ی سال‌های عمرم. بی‌تردید. بعد از چند سال دوری خودخواسته‌ام از فیلم و سینما با جنون فیلم‌بازی‌اش مرا به این دنیای قشنگ دوست‌داشتنی بازگرداند. شریک بهترین خاطره‌های فیلم دیدن در جشنواره، بهترین پرسه‌های بی‌هوا. روزهایی که می‌دانم دیگر تکرار نخواهند شد.

مانی حقیقی

ناخواسته مهم‌ترین مشوقم برای غلبه بر تردید شد. که یک تغییر فاز اساسی در زندگی‌ام بدهم.

احمد میراحسان

هیچ‌کس او را آن‌چنان که هست نشناخت. خاص‌ترین فردی که در زندگی‌ام دیده‌ام بدون این‌که بخواهد خاص باشد. شوریده و شیدا و دست‌نیافتنی. درویش. شاید روزگاری که سوادم بیش‌تر شود بتوانم وصفش کنم.

آلفرد هیچکاک

همیشه استاد. قله و اوج بی‌همتا. برای من سینما با او آغاز و با او تمام می‌شود.

میشائیل‌هانکه

فیلم‌هایش متقاعدم کرد که حتما باید فیلم‌ساز شوم. جان جانان.

نفس عمیق

از دست کارگردانش گویا در رفت تا روزگارمان را بسازد، که هنوز هم اندک امیدی به سینمای ایران در این وانفسای سانسور و تنگ‌نظری داشته باشیم.

امیر قادری

روزگاری چه پاک و عاشق بود و مرا دوباره با خواندن نقد آشتی داد… عین زندگی است؛ فقط از دست می‌رود.

هوشنگ گلمکانی

پیچیده‌تر از آن است که بتوانم وصفش کنم. هرچند ساده به نظر می‌رسد.

پی‌نوشت: خیلی‌ها هم با زشتی‌ها و دیوصفتی‌های‌شان راه و رسم زیستن را به من آموخته‌اند، چه حاجت است که این نوشته را به نام‌شان آلوده کنم.

F For Face

در خبرها بود که جولیان آسانژ جنجالی، درباره‌ی فیس‌بوک گفته که یکی از کثیف‌ترین ابزارهای جاسوسی و گردآوری اطلاعات برای سلطه‌ی آمریکا بر جهان است. من با این نظر کاملا موافقم و البته از این رهگذر کشورهای مختلف هم فیض اطلاعاتی خود را می‌برند که نیازی به شرح و بسط ندارد.

به‌ظاهر این‌گونه است که داریم تمام و کمال به سوی دنیای ترسیم‌شده در ۱۹۸۴ پیش می‌رویم و البته این هم هست. ولی یک واقعیت دیگر را هم باید در نظر داشته باشیم که کار به جایی خواهد رسید که اطلاعات فردی به اطلاعاتی سوخته بدل خواهد شد و دیگر کارآیی لازم را برای سیستم‌های مدیریتی کشورها نخواهد داشت، مضاف بر این‌که اجزای تشکیل‌دهنده‌ی این سیستم‌ها را نه روبات‌ها که انسان‌ها تشکیل می‌دهند و خواسته و ناخواسته آمار خود آن‌ها و نزدیکان‌شان از طریق همین دنیای مجازی منتشر می‌شود و به دستمایه‌ی جنگ و جدال‌ قدرتمداران برای حذف یکدیگر تبدیل می‌شود و همین به دیالکتیک جانانه‌ی قدرت ـ که روندی محتوم و خارج از اراده‌ی بشر است ـ شتابی روزافزون خواهد داد. درست است که حاشیه‌ی امن و حریم خصوصی آدم‌ها نابود می‌شود ولی بخشی از همین آدم‌ها همان متولیان امر هستند و این طنز سیاه روزگار است.

در کل بر این باورم که برآیند همه‌ی این تغییرات در نهایت در همه‌ی جوامع با هر شیوه‌ی مدیریتی، به تجزیه و فروکاستن ساز و کار پدیده‌‌ی دست‌ساز بشر یعنی government منجر خواهد شد. اهل اندیشه به آن می‌گویند امحاء دولت و در این باب بسیار نوشته‌اند. یعنی پدیده‌ای به نام جامعه‌ی مدنی که صرفا حاصل تحمیل اراده‌ی اقلیتی باهوش و زورمند به اکثریتی بی‌زور (چه باهوش و چه احمق) است به یک سردرگمی‌تمام‌عیار دچار خواهد شد. شاید تصویر آخرالزمانی داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی که در آن بدویتی دیگر بر دنیا حاکم است، بیراه نباشد. شاید روزی ساز و کار اقتصاد به وضعی دچار شود که معامله‌ی پایاپای جای پول را بگیرد. غریزه بار دیگر سلطان شود و جای مدنیت مصنوع بشر را بگیرد و مفهوم قانون، عمیقا به تردید و تزلزل گرفتار شود. سرتان را درد نیاورم؛ به باور من ما همواره بر مدار دایره می‌گردیم…

پیشنهاد ده کتاب

این پست تقدیم به امیر معقولی، ارنستو ساباتا و سیامک پورزند ( که این دوتای آخری همین دیروز و امروز رخت از جهان بربستند ولی امیر معقولی هنوز هست تا روزی همه‌ را شگفت‌زده کند)

به بهانه‌ی برگزاری نمایشگاه کتاب در این پست ده کتاب سودمند و خواندنی را به شما دوستان گرامی‌پیشنهاد می‌کنم. طبیعی است که این سلیقه‌ی من است و تضمین نمی‌کنم که شما هم این کتاب‌ها را بپسندید، مگر این‌که از برخی جنبه‌ها سلیقه‌مان همخوان باشد.

روان‌شناسی و زیبایی‌شناسی سینما

ژان میتری/ ترجمه‌ی شاپور عظیمی/ انتشارات سوره مهر

شاپور عظیمی‌منتقد و فیلم‌ساز و فیلم‌نامه‌نویسی است که با نوشته‌هایش در مجله‌ی فیلم و نشریات دیگر می‌شناسیدش. او با ترجمه‌ی این کتاب که بی‌تردید متن دشواری هم داشته و کار ساده‌ای نبوده، یادگاری گران‌بها برای دوستداران تحلیل‌های جدی سینمایی به جا گذاشته است. در این کتاب از آفرینش سینمایی و تعریف مولف تا رویکردهای گوناگون به تصویر، و ریتم و مونتاژ مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته. برای تازه‌کارها کتاب مناسبی نیست و کمی‌سنگین است ولی برای آن‌‌ها که اندکی زیربنای تئوریک دارند بسیار سودمند خواهد بود.

جامعه‌شناسی پست‌مدرنیسم

اسکات لش/ ترجمه‌ی حسن چاوشیان/ نشر مرکز

یکی از بهترین کتاب‌هایی است که پست‌مدرنیسم را به بیانی نسبتا ساده و موجز به خواننده‌اش می‌شناساند؛ و آراء نیچه، فوکو، دولوز، لیوتار،‌هابرماس، بوردیو و… را بررسی می‌کند. مهم‌ترین مشخصه‌ی کتاب، ترجمه‌ی بسیار روان و دلنشینی است که از فخرفروشی‌ها و دشوارنویسی‌های بسیاری از کتاب‌های مشابه ـ و ترجمه‌ی دیگر همین کتاب ـ  دور است. این کتاب برای آن‌ها که مباحث مربوط به جامعه‌شناسی را دنبال می‌کنند مثل یک واحد درسی اجباری است.

اسکورسیزی به روایت راجر ایبرت

ترجمه‌ی سینا گلمکانی/ انتشارات کتابکده کسری

مروری جذاب بر فیلم‌های اسکورسیزی از آغاز تا به امروز. با همان لحن ساده و غیرروشنفکرانه‌ی ایبرت که شناخته‌شده‌ترین منتقد آمریکایی برای نسل جوان اینترنت باز این سال‌هاست. دست‌کم در این کتاب از ریویونویسی سردستی ایبرت خبری نیست و او فرصت داشته نوشته‌هایش در طول سال‌ها را با دقت بازنگری و در قالب یک کتاب منتشر کند. ترجمه‌ کمابیش روان و خوب است. خواندن این کتاب برای دوستداران سینمای اسکورسیزی بی‌بروبرگرد واجب است.

مقدمه‌ای بر‌هالیوود جدید

جف کینگ/ ترجمه‌ی محمد شهبا/ نشر هرمس

محمد شهبا با ترجمه‌های سینمایی ناب و دلنشین خود، کتاب‌های ارزشمندی را به دوستداران سینما هدیه داده است. این کتاب برای آن‌ها که می‌خواهند شناخت دقیقی از سازوکار‌هالیوود داشته باشند، منبع بسیار ارزشمندی است و‌هالیوود را در زمینه‌های صنعتی، اجتماعی و تاریخی و از نظر سبک‌ها و ژانرها بررسی کرده است. به گمان من نام شهبا و نشر هرمس برای کتاب‌‌های سینمایی در حکم «برند» است.

نیچه

ژیل دولوز/ ترجمه‌ی پرویز همایون پور

از نیچه زیاد شنیده‌اید و چه‌بسا کتاب‌هایی از او خوانده‌اید ولی برای شناخت بهتر او خواندن این کتاب را پیشنهاد می‌کنم، چه آن را کسی نوشته که به باور خیلی‌ها عجیب‌ترین و نابغه‌ترین ـ و لاجرم دیوانه‌ترین ـ فیلسوف قرن بیستم بود. با این وصف، توصیف نبوغ و جنون نیچه به قلم فیلسوفی مانند دولوز خواندنی است. مگر نه؟

آقای بازیگر

گفتگوی فیلم به فیلم هوشنگ گلمکانی با عزت‌ا… انتظامی/ انتشارات روزنه کار

این کتاب آرشیوی ناب، پس از سال‌ها و این بار با اضافه شدن فیلم‌های استاد از روسری آبی به بعد ـ که تعدادشان کم هم نیست ـ به چاپ دوم رسیده. خاطرات استاد انتظامی، مروری خواندنی و بی‌نهایت جذاب بر سینمای ایران است که هرچند نمی‌تواند همه‌ی حقیقت این سینما را بازتاب دهد، ولی مگر نگاه یکی از بزرگ‌ترین بازیگران سینمای ایران چیز کمی‌است؟ حضور این کتاب در آرشیو شخصی هر سینمادوست جدی ایرانی قطعا و لزوما واجب است و البته خواندنش واجب‌تر.

زندگی شهری (مجموعه داستان کوتاه)

دانلد بارتلمی/ ترجمه‌ی شیوا مقانلو /بازتاب نگار

اگر تا به حال از بارتلمی‌چیزی نخوانده‌اید قطعا بخش مهمی‌از ادبیات داستانی پیشرو را از دست داده‌اید. پس از خواندن این کتاب، خودتان سراغ بقیه‌ی مجموعه داستان‌های این نویسنده‌ی بی‌همتا خواهید رفت. آیا تا به حال تردید داشته‌اید که یک داستان پست مدرن دقیقا چه داستانی است؟ بارتلمی‌بخوانید؛ پاسخ‌تان را خواهید گرفت.

آبی‌تر از گناه (رمان)

محمد حسینی/ انتشارات ققنوس

نه فقط جایزه‌ی بهترین رمان سال ۱۳۸۴ از بنیاد گلشیری که خود کتاب و لحن و روایت پیچیده و استادانه‌اش خواندنش را برای دوستداران ادبیات داستانی ایران به یک ضرورت بدل می‌کند. نویسنده، تعلیق و ابهام را به اندازه و در چارچوب مقتضیات داستان به کار گرفته نه از سر خودنمایی و روشنفکربازی. یکی از بهترین رمان‌های ایرانی همه‌ی دوران‌ها. بخوانید تا ببینید چه می‌گویم. لذتی است وصف‌ناشدنی.

کتاب ارواح شهرزاد

شهریار مندنی‌پور/ انتشارات ققنوس

این کتاب مقدس شهریار مندنی‌پور را خیلی‌ها می‌شناسند و آن را با لذت بلعیده‌اند ولی خطاب من به جوان‌ترهایی است که دوستدار ادبیات داستانی و نظریه‌های ادبی هستند و هنوز این کتاب بی‌نظیر را نخوانده‌اند. چه توضیحی بدهم؟ نویسنده‌ای بزرگ، همه‌ی تجارب سال‌های سال داستان‌نویسی‌اش را در قالبی شیرین و شیوا و تئوریک نوشته؛ یک کلاس درس تکرارنشدنی.

و سرانجام:

شب ممکن (رمان)

محمد حسن شهسواری/ نشر چشمه

بهترین رمان ایرانی یکی‌دوسال اخیر و یکی از بهترین‌های ادبیات داستانی ایران. پیش‌تر درباره‌اش نوشته‌ام و حرف دیگری ندارم جز تحسین دوباره و چندباره. البته شاید سلیقه‌ی شما فرق کند. آن موضوع دیگری است که به من ربطی ندارد. باید سلیقه‌ها تفاوت داشته باشند، یکدست بودن انسان‌ها خیلی کسالت‌بار است.


عروسی خوبان

پخش زنده‌ی عروسی نوه‌ی خاندان سلطنتی بریتانیا و پوشش دو میلیاردنفری آن در سراسر جهان و استقبال زایدالوصف مردم آن کشور و رسانه‌ها و مردم کشورهای دیگر از این مراسم ذهنم را به این نکته جلب کرد که طبقه‌بندی آدم‌ها به اشراف و غیراشراف یا خواص و غیرخواص از چه ذهنیت پوسیده و عقب‌مانده‌ای ریشه می‌گیرد ولی خوب که فکر می‌کنم، این تمایل ذاتی عده‌ای به فرودست و تحت امر بودن دلیل اصلی شکل‌گیری رابطه‌ی ارباب و برده است نه صرفا زور و قدرت فرادستان. آدم‌ها رو به چیزی می‌آورند که به‌شان لذت و احساس رضایت بدهد و تا زمانی که این حس خشنودی برقرار است _ با همه‌ی نق‌زدن‌ها _ هیچ چیز نمی‌تواند این موازنه را بر هم بزند. این میل به فرمان‌پذیری و بنده بودن ربطی به شیوه‌ی اداره‌‌ی امور ندارد و در هر نوع جامعه‌ای دیده می‌شود. تمایل انسان‌ها برای دست‌وپابوسی و به خاک افتادن و پست شمردن خود، ریشه در کاستی‌های روانی آن‌ها دارد. ولی ناخودآگاه جمعی بشر امروز به سوی برچیدن این ساز و کار پیش می‌رود و رهبران هوشیار جهان هم به‌درستی دریافته‌اند که دست‌کم باید جلوه‌های عمومی‌این ارباب و بردگی را پیش چشم هشیار رسانه‌ها کم‌رنگ یا بی‌رنگ کنند. تلاش‌‌های مذبوحانه‌ی بسیاری از امرای عرب برای پشت پرده بردن قدرت جلاله‌ی خود و کاستن ظاهری از تسلط‌‌شان بر جان و مال مردم از این دست است. اما گاهی دیر است…

دنیای عجیبی است. جوامع نه لزوما به سبب آگاهی که گویی بر اساس یک جبر تاریخی به سوی فروریختن بافت و بستار سنتی قدرت پیش می‌روند. سرعت این روند، بسته به فرهنگ جوامع، متفاوت است ولی این راه، راه رفتنی این روزگار است. هیچ مطلقی به جا نمی‌ماند، هیچ چیزی از گزند نقد در امان نیست. گمان نکنید که مرادم از این نوشته این است که دنیا به سمت آزادی و سعادت پیش می‌رود. به باور من، این مفاهیم آرمانی جایی میان همهمه‌ی گذار از بردگی به امحاء قدرت، له و لگدمال خواهند شد و دستاورد نهایی بشر، چیزی جز هرج و مرج محض نخواهد بود. حتی آرمان دموکراسی هم نسخه‌ی شفابخش جامعه‌ی مدنی نیست، زیرا فساد ناشی از حاکمیت پوپولیسم  جزء تفکیک‌ناپذیر دموکراسی است.